۱۳۹۰ بهمن ۷, جمعه

The Tree of Life

اااااا خیلی وقته اینجا نیومدم. بگذریم.
فیلم درخت زندگی یک فیلمی است که الحق نقدهایی که بر آن شده مبنی بر شعر گونه بودنش صحیح است. البته باید تا آخر فیلم دووم بیارید. می گویند لذتی در صبر است. این فیلم را می شود یک اثر هنری نام نهاد. موسیقی فیلمو صحنه های زیبای اون یک حالت آرامش و خلصه به آدم می ده.مانند بسیاری از اثرهای هنری به نظرم اگر خیلی هم نقدش کنی زیباییشو از دست می ده. آدم باید احساسش کنه مثل یک نقاشی با رنگها ی شگفت انگیز یا یکی از اثرات موزارت. اگر حوصله ی اینو دارید  که در یک گالری هنری نم نمک بگردیدو لذت ببرید این فیلمو بهتون پیشنهاد می کنم ولی اگر یه فیلم اکشن و داستانی و اینا رو می خواید به درد شما نمی خوره.
اینجا داخل پرانتز بگم که اثر هنری اصولا با داستان، نقاشی، مجسمه و عکاسی و... فرق داره. تعریف من اینجا از هنری چیزیه که یک حس جالب که شاید همزاد پنداری بشه بهش گفت، توی شما پدید می آره. اصولا این نوع اثرات هنری چیز جدیدی که شما ازش خبر ندارید را نمی گویند بلکه همان دانسته های شما را یاد آوری کرده و یا از دید هنرمند ارائه می کنند. شاید این حس زیبایی که در هنگام حس کردن اثر هنری برای شما پدید می آید همان حس دلخوشی از این که در این دنیا تنها نیستید باشد، یعنی کس دیگری هم هست که حس شما را دارد. به خصوص درباره ی مفاهیمی گنگ و ناشناخته مانند خدا، فرا ماده، پیدایش، هدف زندگی و.... که موضوعات اصلی این فیلم در کنار مفاهیم روانشناسانه هستند.
در آخر بازم می خوام بگم که زیبایی بصری و صوتی در این فیلم زیاده (چه جمله ای!). و اینکه از طرز روایت آنچه روابط بین خوانواده ی فیلم هست و داستان فیلم بسیار خوشم اومد. 

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۳, سه‌شنبه

به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم

خوب سلام
1-تولدم مباااااااااااررررررررررککککککککک
2- چند وقت پیش یک عدد پست پر پیمون نوشتم همش پرید
3- تو اون پسته گفته بودم که:
اینجا رو که ف کردند عصابمو به هم ریختند. من اینجارو دوست دارم چون که
الف)دوست دارم
ب) امکاناتش خوبه
ج)توی اون صفحه ای که وقتی آدرس بلاگرو می زنی از طرف دوستان بالا می آد اسمش رو به عنوان سایت قابل قبول برای بلاگ نزدند
د) خوب آدم بچه شو همینجوری ول نمی کنه بره که
خوایتسد خودتون می تونید بازم اضافه کنید
ولی خوب نوشتن توش سخت شده اول باید زیر آبی بری تا بهش برسی بعدم می شه بند 2 که ممکنه همه چیزت یه هو نیست شه
همچنین آدمایی که می اومدند می خوندند به مشکل بر می خورند بعضیاشونم که نظر می دند نظر ثبت نمیشه و ...
خوب راه حلش اینه که دنبال یه جای جدید باشم بعدم برای اینکه حوصله اسبابکشی کلی رو ندارم اینجارم دوست دارم می تونم یه پست و هر دوجا بذارم ولی خوب هر وقت حوصله زیر آبی رفتن داشتم بیام اینجا آپ کنم
خوب مشکل حالا 1 عدد پرابلم مونده: کجا برم یک بلاگ جدیدباز کنم؟
می خوام ترجیحا تو اون صفحه ای که برادران درست می کنند که از این سایت ها دیدن کنید نباشه ف هم نباشه امکانشم خوب باشه
اگر کسی نظری چیزی داره از این سایت های بالگ سازی می شناسه یه نظری می لی چیزی بزنه خوشحال می شم.
اون شعر بالایی هم مال آقای شفیعی کدکنی بود
پس تا بلاگ جدید بای شایدم نبای

۱۳۹۰ فروردین ۱, دوشنبه

سال نو مبارک

خوب سال نو تون مبارک دیگه ! چی می خواهید دیگه؟!
بهار90
پ.ن: راستی هر چی که آرزو دارید بگید من برای همه تون یه جای خالی گذوشتم اونجا پر می شه
پ.ن.2: به امید سالی که این بلاگ اسپات آزاد شود از دست این ف کردن های دم به دم

۱۳۸۹ اسفند ۱۵, یکشنبه

پیام جدید...

1- اینکه چند وقته به توانایی های کامینوکیشینم (برقراری ارتباط با موجود زنده ای به اسم انسان) شک کردم! یعنی ها حرف می زنم با آدما می بینم من حرفشونو می فهمم (می فهمم دیگه شک نکن) ولی اونا نمی فهمند من چی می گم! یعنی وقتی با دوستام حرف می زنم مشکلی نیستا... ولی کلا دوست دارم بدون مقدمه چینی و کلی توضیح دادن برم سر اصل مطلب، اون وقت آدما با نصف اصطلاحات منم آشنا نیستند چه قاراش میشی می شه دیگه. اینقدر از این آدما که با حوصله می شینند حرف می زنند با تمام جزییات و مقدمه و موخره خوشم میاد، الته این جور آدما رو دوست ندارم با من حرف بزنند چون حوصله مقدمه و موخره و در لفافه حرف زدنو ندارم ولی اگه بشه من بتونم این جوری حرف بزنم شاید مردم منظور منو زودتر و بهتر بگیرند!
2- می آم اینجام می نویسم احساس می کنم نصف حرفو نمی تونم بزنم! یا حوصله ندارم. نه که برا خودم رو موضوع فکر کردم وقتی می آم بنویسم موضوع برای خودم حل شده حوصله ندارم بنویسمش یا یه همچین چیزایی. می گند هی رو مستند سازی کار کنیدااا!
3- رفته بودیم یه مغازه ای خوب موقع خرید اومدیم چونه بزنیم گفتش 1000 تومن بیشتر سود نداره. گفتیم چرا داره! طرف گفت ااا من که با این سنم دروغ نمی گم! منم گفتم دروغ گویی که ربطی به سن نداره! طرف بهش برخورد که حرف خیلی زشتی زدی! منم هیچی نگفتم! بعد هی نشتم به خودم گفتم که آخه کجاش زشت بود. اصلا هر چی سن آدم بالاتر می ره دروغ گو تر می شه. می گند حرف راستو از بچه بشنو. به بچه یه بار می گی دروغ بده می برندت جهنم یا چه میدونم دوباره دروغ بگی دیگه مامانت نمی شم. بچه هه یا وجدان درد می گیره یا می ترسه سعیشو می کنه ولی هرچی بزرگتر می شه می بینه که همه دروغ می گند یا خودش دروغ می گه هیچ اتفاقی نمی اوفته یا تازه خیلی هم خوبه! بعدشم که می شه یه عادت! خوب آدم نمی تونه این همه دلیل فلسفی رو به این آقا فروشندهه بگه که! به صورت خیلی مثبت فکر کردم حرف من بعدا روش تاثیر می زاره دیگه دفعه بعد این حرف غیر منطقی  تحویل مردم نمی ده.

۱۳۸۹ اسفند ۲, دوشنبه

چهل سالگی

گفتم بیام اینجا یه چیزی بنویسم دلم خواسته بود دیگه! یه سری چیزا بود که اینجا دوست داشتم بنویسم حوصله اش نمیاد یه سری چیزام هست که ویرم می گیره بنویسم محافظه کاریم میاد ولی این یکی اینجوری نبود گفتم تا نپریده بنویسم.
چهل سالگی یک فیلم ایرانی می باشد که دیشب دیدم
کارگردان: علیرضا رئیسیان
برداشتی آزاد از رمانی به همین نام نوشته ناهید طباطبایی و با اقتباس از داستان  پادشاه وکنیز مثنوی
خوب بریم سر نقد
من یاد از این فیلم خوشم نیومد. یعنی خیلی سعی کرده بود که فلسفی اینا بسازه ها ولی خوب اصلا خوب از آب در نیومده بود بازیگر اصلی هاش که لیلا حاتمی و عزت الله انتظامی و محمدرضا فروتن بودند خوب بازی کردند یعنی سعی کردند خوب بازی کنند ولی به شدت این آقایفرزان اطهری که به نظر یک عددمدل خارجی می باد بد بازی کرد اصلا چه لزومی داشت آدم بره یک مدلو از خارج بیاره که نه بازیگره نه فارسی خوب بلده حرف بزنه بزاره نقش مکمل مرد؟البته بازیگر کودکشم خوب بازی نمی کرد به نظر من. فیلم نامه شم خوب نبود یعنی پر دیالوگ بود پر حرف اصلا حرکت نداشت این فیلم.اصلا معلوم نشد آخرش چی شد. می دونی کل محتوای فیلم راجع به زنی بود که در آستانه چهل سالگی قرار داشت (خود این هم یه مشکل دیگه زن که نقش اول بود35 سال داشت و معلوم نبود چرا اسم فیلم 40 سالگی است شاید به خاطر شوهر 40 سالش!) وزندگی ای داشت و از آرزوها دوران جوانیش دور بود! و یکهو این آرزوها با بازگشت نامزد یا دوستی از دوران جوانی دوباره بر می کردند و فرصتی پیش می آید که شاید به آرزوهایش برسد و شوهرش که دوستش داست با هزار جاسوس بازی می خواست بدونه که اگر زنش می خواد بره دنبال شق اولش بهش کمک کنه یا چیزی شبیه به اون ولی در آخر زن زندگی خودشو انتحاب می کنه یا لااقل من اینو فهمیدم. آرامش می خواسته .(رفتن به دنبال عشق ائل مثل هیجان موج سواری می مونه و ماندن کنار شوهرش مثل رسیدن به ساحل پس از موج سواری که به نظر زن این آرامش برای موج سوار از اون هیجان خوشایند تره "نقل به مزمون از فیلم")
سعی کرده بود توی این فیلم ماهیت کمیته های اوایل انقلا بو نشون بده که سوژه ای کهنه بود و چیز جدیدی برای گفتن نداشت.همچنین سعی کرده بود که بگه شوهرش برای اینکه زنو بدست بیاره دسیسه ای چیده بوده ولی با توجه به اینکه عشق اول از اول هم می خواسته بره خارج و زن نمی خواسته و آنچه که عشق اول در جلسه بازجویی می گه چنین حسی به آدم داده نمی شه فقط اینکه در جلسه بازجویی شوهر می فهمه که پسر دیگر همچین قصد درست درمونی برای ازدواج با دختره نداره.
یک عاقله پیر که در این داستان وارد شده بود هم چیزی کلیشه ای بود که حالا چهارتا حرف حکیمانه هم می زد.
خلاصه اینکه فیلم خوش ساختی نبود.

۱۳۸۹ بهمن ۱۴, پنجشنبه

اصل (ادامه نسبیت)

خوب تا اینجا گفتیم همه چیز نسبی است ولی برای اینکه مردم حرف همو بفهمند و ارتباط برقرار شه و پیشرفت کنیم و... می آند یک سری اصل می گذارند وسط که اینا رو همه قبول کنند بعد بریم سراغ بقیه کارها. مثل 10 دهی بودن مبنای اعداد فکر  کن اگه مبنا یه چی دیگه بود شاید فرمولایی که برای بعضی پدیده ها در نظر می گرفتیم دقیقتر می شد!
خلاصه اصل یه چیزاییه که آدم ها باید قبول کنند تا بشه بحث کرد و چیزی رو به اثبات رسوند، برای همینه که خیلی از بحث ها به نتیجه نمی رسه چون اصل های اون بحث دو طرف یکی نیست و معمولا هم تا اصولی یکی نباشه غلطه که جزییاتو یکی کنیم:)
خوب یه چیز دیگه اینکه تعریف اصل چیه؟ تو هندسه خوندیم که: اصل چیزیه که اثبات نداره ولی ما بدون اثبات می پذیریمش. فکر کنم همه جا یک همچین تعریفی داره. خوب تو هندسه آسون قرارداد کنیم که نقطه چیه ولی آیا توی عقاید و اعتقادات و احساسات هم به همین آسونیه که اصول رو انتخاب کنیم و دیگران و بر حسب اون مورد محاکمه قرار بدیم؟
قراردادهای اجتماعی مثل قانون رو کار ندارم. دارم درباره ی شخصی ترین اعتقادات آدم ها حرف می زنم.
مثلا همین اعتقاد به خدا. الان می گید که 100 برهان داریم برای اثبات وجود خدا! ولی این برهان ها از کجا آمده؟ از فلسفه؟مثلا همین برهان نظم. دنیا نظم دارد. هر نظمی یک ناظمی دارد. پس دنیا ناظمی درد.
اصل1.دنیا نظم دارد! خوب همینجاست که برهانش می لنگه دیگه!1- تعریف نظم اصله قابل اثبات نیست. 2-به فرضم که قابل اثبات باشه من میگم که دنیا نظم نداره تو بیا خودتو بزن به درو دیوار که نظم داره اگه بر من اثبات شد:)چون دنیا در عمر من که نمی گنجه میگم که مثلا اگر نظم داشت سونامی نمی شد حالا توبیا ثابت کن که من اشتباه می گم.
همین جوریه خیلی از یاصل های علوم اجتماعی.خیلی از جا هاییکه ما هی می ریم ببینیم اشکال از کجاست و هی عقب می ریم و هی عقب می ریم و هی عقب و آخر سر می رسیم به اصل اونجا گیر می کنیم. می دونی داشتم فکر می کردم برای اصلاح در امور مختلف اجتماعی اعتقادی فلسفی و... باید اولین شرطی قبول می کنیم این باشه که اصول هیچ دو آدمی یکی نیست و ما حق نداریم که با اصول خودمون بر دیگری قضاوت کنیم. بعد اینجا می رسیم به دوستی نوع بشر. اون وقت احتمالا راحت تر می تونیم خیلی از مسائلو حلاجی کنیم و از اینکه خشک و یک دنده باشیم در می آیم. دیدید آدم هایی که آروم ترند و با همه سر جنگ ندارند چه طور راحت تر می تونند به اهدافشون برسند؟ حالا شاید اومدم یه پست های دیگه هم در این رابطه دادم

شوخی خدا

1- رفتیم یه سفره امام حسنی خانم جلسه ایش میون کلی حرف های این درو اون در که سعی می کرد امروزی هم باشه یه چی گفت که فکرمو مشغول کرده: زندگی یه شوخیه نه یه تراژدی
3- تو هر پاتر یه سحری هست که برای نا کار کردن یه موجود جادویی استفاده می شه. این موجود خودشو به شکل چیزی که از اون می ترسید در می آره بعد شما باید اون چیزی رو که ازش می ترسید به طور خنده داری تصور کنید و سخرش کنید تا موجوده ناک اوت شه.
4- داشتم یه سریال از این سریالای پزشکی می دیدم توش طرف داشت جون می داد اون یکی رگ گردنش پاره شد خون زد بیرون اون وقت همش خنده دار بود!(نه اینکه به واقع خنده دار باشه ها اگر توش قرار بگیری احتمالا نمی خندی ولی از اونجاییکه من بعضی موقع ها که درد دارم خندم میگیره وتو یه موقعیت هایی که مردم دارند می زنند تو سر خودشون نمی دونم چرا یه جنبه ی طنز توش می بینم امروزم که رو مود بودم دیگه خوب یه ذره خنده دار بود دیگه گیر نده)

نتیجه گیری:
از تمام روابط بالا نتیجه می گیریم که دنیا ه شوخیه بزرگ بزرگ بزرگه. نمیدونم چرا خدا اینقذه شوخی رو دوست داشته ولی اگر مام با خدا بخندیم فکر کنم اونم لذت بیشتری ببره:)

به قول فرشید منافی:
چرت و پرتم تمام و خدا نگهدار

۱۳۸۹ بهمن ۶, چهارشنبه

برخیز


سحر با من در آمیزد که برخیز
نسیمم گل به سر ریزد که برخیز
زر افشان دختر زیبای خورشید
سرودی خوش بر انگیزد که برخیز
سبو چشمک زنان از گوشه ی طاق
به دامانم در آویزد که برخیز
زمان گوید که هان گر بر نخیزی
غریو مرگ برخیزد که برخیز

فریدون مشیری
این تصنیف بسیار زیبا در آلبوم فصل باران توسط علیرضا قربانی خوانده شده

از تصویر سازی برای صبحش خیلی خوشم اومده! خیلی وقته که صبح های من صبح نیست!
از ترکیب زرافشان دختر زیبای خورشید بسیار خوشم اومده!


مری ومکس

به پیشنهاد وبلاگ یکی از دوستان این کارتونو دیدم.

می دونی باید کی نگاهش کنی؟ اون وقتی که خیلی خیلی آرامش داری و دوست داری یکی برات یه قصه رو آروم آروم تعریف کنه و آرامش تو رو بهم نزنه! به هر حال از اون کارتون هایی نیست که خیلی حرکت داشته باشه بیشتر هنری است. بنابراین یه موقعی که خواستی ریتم زندگیتو یواش کنی نگاهش کن ضرر نمی کنی!
اینا چیزایی بود که وقتی این کارتونو دیدم به ذهنم رسید ممکنه باعث شه که داستان کارتون لو بره!!!
1- آدم های تنهای تنها....
همه ی آدم ها در آخر تنها هستند. ولی فرقی هست بین آن هایی که خانواده و دوستان دارند و آن هایی که واقعا هیچکی رو ندارند. فرقش مثل اون زمانیه که تو یه امتحان سخت داری توی یک کلاسی که هیچ کدوم از آدم های اون کلاسو نمی شناسی و هیچ شناختی از اینکه چقدر درس بلدند نداری. و یه سوالی هست که سخته یا احتمال می دی که درس داده نشده یا نباید می خوندی اگه تو همچین کلاسی امتحان بدی اضطرابت می زنه بالا ولی اگه توی کلاسی باشی که امتحان دهنده هاشو می شناسی و با هم درس خوندید و مبادلات جزوه و کتاب داشتید سر امتحان لا اقل فکر می کنی همه مثل تواند!
و این کارتون پر بود از آدم های تنهای تنهای تنها... از اون آدم هایی که آدم هرچی فکر می کنه نمی دونه چه جوری می شه بهشون کمک کرد.

2-کارتونش بر اساس یه اتفاق واقعی بود. و من در تمام لحظاتش منتظر این بودم که اوضاع بدتر شه و خداخدا می کردم که فلان اتفاق بیوفته یا فلان اتفاق نیافته. دقیقا به خاطر اینکه یه چیزی از ته ته مغزم هی می آمد جلو که زندگی واقعی خیلی با این افسانه هایی که ما دوست داریم بشنویم فرق داره.
توی قصه ها و افسانه ها یه عبارتی هست که ته قصه می گند:و از اون به بعد همه چیز به خوبی خوشی گذشت یا فرنگیش می شه (دی لیو هپیلی اور افتر"اگه تونستی بخونی") ولی تو زندگی واقعی می گیم حالا باید با مشکلات بعدی کنار بیایم وبعدم خودمونو گول می زنیم که مشکلات نمک زندگی است. حالا نمی شه غذای بدون نمک بخوریم که مرض نمکم نگیریم.

۱۳۸۹ دی ۲۵, شنبه

برف می باره...

از پنجره بیرونو نگاه می کنم درخت کاج سر به فلک کشیده جلوی پنجره اینهو کریسمس شده. برف اومده و زمین سفید شده. به رسم قدیم ها زل می زنم به چراغی که پایین پنجره است تا ببینم برف می آد هنوز یا نه. در هاله اطراف چراغ روشن دونه های برف در هال پایین رفتنند. برخی هراسان از جلوی نور رد می شوند و برخی نمنمک و چرخان چرخان.  دلم هری می ریزه پایین انگار هم زمان دلم غنج هم می ره. می گردم در اعماق وجودم تا منشا این حسو پیدا کنم.
یه دختر مدرسه ای (دبیرستانی تقریبا) چسبیده به پنجره و داره به چراغ پایین پنجره نگاه می کنه به شدت بارش برف و برف نشسته روی زمین. داره قند تو دلش آب می کنه که اگر همین شدت باشه فردا تعطیله.... اگه همینطوری بباره منطقه 1 یا 3 حتما تعطیلند و ما هم تعطیل می شیم و همین جوری داره قوطه می خوره تو یک روز تعطیلی لذت بخش. که ممکنه اصلا در گردش احوال تغییری ایجاد نکنه ولی تعطیلی یه چیز دیگست.  درست مثل آخر ماه رمضان، هی به آسمونو تلویزیون نگاه می کنی یه اضطرابی هست نه از اون اضطراب های بد یه نوع اضطراب با ته مزه شیرین. هی درباره ی دیدن ماه شوخی می کنی و هی خدا خدا می کنی که فردا تعطیل باشه...
الان اضطراب من از همون جنس از اون اضطراب های شیرین از اون حس های جالب. این برفم از اون برف هاست، از اون برفایی که فردا توی راه بچه مدرسه ای ها خانم و آقایون مهربونی پیدا می شند که می گند: کوچولو کجاد می ری؟ مدرسه ها رو تعطیل کردند! واز اون به بعد این کوچولو منتظر برف می شینه و منتظر تعطیلاتی که از اخبار یا از عابران پیاده می شنوه.
آره برف همیشه با خودش این اضطرابو می آره و من لذت می برم از اینکه سرمو میچشبونم به شیشه سرد پنجره و خیره می شم به چراغ روبروی خونمون که بارش برفو واضح می کنه و بعد مدتی بخارنفسم شیشه رو می پوشونه اون وقت یه صورتک خندون می کشم روی شیشه.

......
پ.ن: شایدم این اضطرابو الان دوست ندارم شایدم دلم نمی خواد بفهمم دیگه برف برای من تعطیلی (یه تغییر) نمی آره

۱۳۸۹ دی ۱۹, یکشنبه

زمانی که یک اثر هنری بودم

زمانی که یک اثر هنری بودم
نویسنده : اریک امانوئل اشمیت
مترجمان: فرامرز ویسی و آسیه حیدری
انتشارات افراز

این کتاب یه فضای غیر واقعی ایجاد می کنه چیزی که لا اقل تا به حال در دنیای امروز به شکلی اینچنین واضح دیده نشده است.البته با خواندن این کتاب یه جاهایی هم ممکنه کاملا حالت چندش بهتون دست بده. آدم فکر می کنه که نویسنده اش مقداری دارای بیماری سادیسم می باشد. ولی خوب فکر نویی بوده و احتمالا برای اینکه این فکر دقیق و منطقی طراحی شود (البته از نظر نویسنده) نیاز بوده که داستان بدین شکل پیش برود.
 داستان در پی نشان دادن مفهوم هایی انسانی می باشد که احتمالا از آن ها به خوبی آگاه می باشیم و این کتاب به نوعی دیگر آن ها را برای ما یاد آوری می کند. البته داستان به صورت کاملا هپی اند تمام می شود .
قسمت هایی از کتاب که من پسندیدم:
متاسفانه روح مثل زخمی است که همیشه خون ریزی می کند و جز با مرگ التیام پیدا نمی کند
البته نه این که این جمله درست باشه ها (من فکر می کنم با مرگ التیام نمی یابد) ولی بیان این جمله در مکان خود در کتاب و از زبان آن شخصیت بسیار قابل تامل است.
آن بخشی از کتاب که می خواند از شهادت مادر و پدر آدام برای اثبات انسان بودنش استفاده کنندم خیلی خیلی جالبه. اینکه ادما بعضی وقت ها یه کارایی می کنند واصلا توجه نمی کنند که با این کارشون دارند به اطرافیانشون چه ضربه ای می زنند . خودخواهی کامل!
دیگه اینکه اول کتاب مترجم گفته که استفاده از نام های کتاب اتفاقی نبوده. ولی من فلسفه ی اینکه خدای بزرگ یونان در حقیقت در آخر کتاب شکست می خوره در به زانو درآوردن آدم و اینکه آنیبال که سرداری ایست که در آخر افسانه اش خودکشی می کنه ولی در این کتاب عاقبت به خیر می شود چه چیزی را باید برساند. شاید سرچشمه ی این ها در پرورش یافتن نویسنده در خانواده ای بی دین است که فلسفه ای جدا از فلسفه ای که من می شناسم را قبول دارند و به این دلیل درک آن برای من سخت است.
و تاکید کتاب بر اینکه هنر مندان بزرگ بعد از مرگ مشهور می شوند نیز کمی قابل تفکر است که چرا در زمان حیات هنر مندان مشهور نمی شوند؟ شاید به این دلیل است که بعد از مرگ هنرمند تازه به این نتیجه می رسیم که با مرگ آن دیگر اثری جدید تولید نمی شود و اثرهای او تبدیل به چیز کمیابی می شود و بعد از بررسی این چیز کمیاب به این نتیجه می رسیم که هنری بوده ولی در زمان زندگی طرف پیش خود می گویم خوب می توان هر روز اثر هنری بیافریند و زحمت بررسی آن را به خودمان نمی دهیم ولی کمیاب بودن اثر نیز بی تاثیر نمی باشد چه بسا اثری به دلیل کمیاب بودن نه هنری بودن دارای ارزش شود.
اینکه موجود زنده ای را اثر هنری کنیم موضوع جالبیست زیرا که ما تنها از مواد بی جان برای تولید اثر هنری استفاده می کنیم حداکثر استفاده از یک موجود زنده در خلق یک اثر کپی برداری از اوست، حال چرا یک موجودزنده را به عنوان ماده ی اولیه ی اثر هنری برنگزینیم. همین فکر فکر بسیار جالبی است که درون مایه ی داستان است و شاید خیلی از ماها جرات فکر کردن به آن را نیز نداشته باشیم!
1389/2/17

۱۳۸۹ دی ۶, دوشنبه

من و خیام

این پست و قراره من زیاد حرف نزنم شاید پست های بعد راجع به خیام بیشتر بگم:

آخیییی:
هرگز دل من ز علم محروم نشد
کم ماند ز اسرار که معلوم نشد
هفتاد و دو سال فکر کردم شب و روز
معلوم شد که هیچ معلوم نشد

واقعا راست می گه:
گر می نخوری طعنه مزن مستان را
بنیاد مکن تو حیله و دستان را
تو غره بدان مشو که می می نخوری
صد لقمه خوری که می غلام است آن را

جواب سوال:
ای آمده از عالم روحانی تفت
حیران شده در پنج و چهار و شش و هفت
می خور چو ندانی ز کجا آمده ای
خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت

آنان که محیط فضل و آداب شدند
در جمع کمال شمع اصحاب شدند
ره زین شب تاریک نبردند برون
گفتند فسانه ای و در خواب شدند


در وصف قطع کردن خواب ظهر:
در خواب بدم مرا خردمندی گفت
کز خواب کسی را گل شادی نشکفت
کاری چه کنی که با اجل باشد جفت
می خور که به زیر خاک می باید خفت

بامزه :
در فصل بهار اگر بتی حور سرشت
یک ساغر می دهد مرا بر لب کشت
هر چند به نزد عامه این باشد زشت
سگ به ز من است اگر برم نام بهشت

نیکی و بدی که در نهاد بشر است
شادی و غمی که در قضا و قدر است
با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل
چرخ از تو هزار بار بیچاره تر است

زان پیش که بر سرت شبیخون آرند
فرمای که تا باده ی گلگون آرند
تو زر نئی ای غافل نادان که تورا
در خاک نهند و باز بیرون آرند




نقد ونسیه:
گویند کسان بهشت با حور خوش است
من گویم که آب انگور خوش است
این نقد بگیر و دست از نسیه بردار
کآواز دهل شنیدن از دور خوش است


دوست داشتنی:
گویند مرا که دوزخی باشد مست
قولیست خلاف دل در آن نتوان بست
گر عاشق و می خواره به دوزخ باشند
فردا بینی بهشت همچون کف دست

تا زهره و مه در آسمان گشت پدید
بهتر ز می ناب کسی هیچ ندید
من در عجبم ز می فروشان کایشان
به زان که فروشند چه خواهند خرید

گویند بهشت حور و عین خواهد بود
آن جا می و شیر و انگبین خواهد بود
گر ما می و معشوق گزیدیم چه باک
جون عاقبت کار چنین خواهد بود


کانان که مدبرنر سرگردانند:
اجرام که ساکنان این ایوانند
اسباب تردد خردمندانند
هان تا سر رشته ی خرد گم نکنی
کانان که مدبرند سرگردانند

روان شناسی جدید:
از رنج کشیدن آدمی حر گردد
قطره چو کشد حبس صدف در گردد
گر مال نماند سر بماند به جای
پیمانه چو شد تهی دگر پر گردد

این دو سه روزه نوبت عمر گذشت
چون آب به جویبار و چون باد به دشت
هرگز غم دو روز مرا یاد نگشت
روزی که نیامده است و روزی که گذشت


و سرنوشت:
بر چرخ فلک هیچ کسی چیر نشد
وز خوردن آدمی زمین سی نشد
مغرور بدانی که نخورده است تو را
تعجیل مکن هم بخورد دیر نشد


واقعا نا:
بر من قلم قضا چو بی من رانند
پس نیک و بدش ز من چرا می دانند
دی بی من و امروز چو دی بی من وتو
فردا به چه حجتم به داور خوانند


مشکل مسکن:
در دهر هر آن که نیم نانی دارد
از بهر نشست آشیانی دارد
نه خادم کس بود نه مخدوم کسی
گو شاد بزی که خوش جهانی دارد

ادمه دارد...

۱۳۸۹ آذر ۲۷, شنبه

سوال

روزها فکر من این است و همه شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خویشتنم
از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود؟
به کجا می روم؟ آخر ننمایی وطنم
مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا
یا چه بوده ست مراد وی ازین ساختنم
جان که از عالم علوی ست، یقین می دانم
رخت خود باز بر آنم که همانجا فکنم
مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک
دوسه روزی قفسی ساخته اند از بدنم
ای خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دوست
به هوای سر کویش پر و بالی بزنم
کیست در گوش که او می شنود آوازم؟
یا کدام سخن می نهد اندر دهنم؟
کیست در دیده که از دیده برون می نگرد؟
یا چه جان است، نگویی، که منش پیرهنم؟
تا به تحقیق مرا منزل و ره ننمایی
یک دم آرام نگیرم نفسی دم نزنم
می وصلم بچشان، تا در زندان ابد
از سر عربده مستانه به هم درشکنم
من به خود نامدم اینجا که به خود باز روم
آنکه آورد مرا باز برد در وطنم
تو مپندار که من شعر به خود می گویم
تا که هشیارم و بیدار یکی دم نزنم
شمس تبریز، اگر روی به من بنمایی
والله این قالب مردار به هم درشکنم


خوب منبع: منسوب به مولانا می باشد ولی در دیوان کبیر وجود ندارد.تناقضاتی در آن دیده می شود و ابیات با هم همخوانی ندارند. پرسش هایی از نوع از کجا آمده ام؟ آمدنم بهر چه بود؟ با اندیشه خیامی بستگی دارد و نه با طرز فکر مولانا که می داند از کجا آمده و آمدنش بهر چیست.شاید برخی از ابیات این غزل مربوط به مولاناست و دیگر بیت ها بر آن افزوده شده است.البته در یکی از جنگ های (به ضم ج)  قرن هفتم یک بیت بی ذکر نام مولانا آمده است (بیت می وصلم بچشان...) که دارای حال و هوای مولانا می باشد.(کتاب گزیده غزلیات شمس-جلال الدین محمد بلخی- به کوشش دکتر محمرضا شفیعی کدکنی-انتشارات امیر کبیر) برای اطلاعات بیشتر به همین منبع مراجعه بکنید.

می خواستم فقط اون چند بیت اولشو بگم که بکویم بابا من هنوز اند آن خم کوچه هستم که از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود؟ بعد هی این پست بزرگتر و بزرگتر شد.
حالا ماجرای رشد این پست.
رفتیم اندر دیوان شمس سرچ کردیم هی رفتیم بالای سخنم هی اومدیم پایین سخنم دیدیم نه اندر دیوان شمس یافت نه شود. از آن جایی که آن چه یافت می نشود آنم آرزوست. رفتیم در سایت هایی که به نظر معتبر می رسیدند و اندر زیر مجموعه مولانا به قولی سیرچ کردیم آنجا نیز نبود. سپس یک سرچ کلی کردیم دیدم که بسیاری گفته اند مولانا می باشد گوینده این غزل. البته این که به مخمان فشار آوردیم تا فرق غزل و قصیده و مثنوی را بیابیم خودش داستانیست.کلی فکر کردیم که آخر این شعری که اینقذه معروفه و اینقذه طرفدار داره و این همه آدم خوندنش مگه می شه از دیوان غزلیات مولانا جا مونده باشه؟ که بالاخره در کتاب معلوم الحال ذکر شده یافتیم که هان این غزله منسوب به مولاناست. پس نشستیم همه اش را خواندیم دلمان نیامد اینجا کل اش را نچپانیم.
خوب قسمت دوم بحث: اوایلش فکر می کنی شاعر مانند تو در خم کوچه پرسش می باشد که ناگهان تورا غافل گیر کرده که من می دانم که از عالم اعلا هستم و می پرم می رم تو برو یه فکری به حال خودت بکن!البته می توان پرسش های اولیه را با هنر مقدمه چینی مدرن برای سخنرانی مقایسه کرد که می گوید ابتدای بحث سوال ایجاد کنید.
البته از اون قسمتی که دوباره پرسش درباره خود شروع می شود نقطه اشتراک من و شعر نیز شروع می شود. مخصوصا این مصراع که کیست از دیده برون می نگرد؟ من بعضی موقع ها یه بازی می کنم البته الان بازی شده اون اوایل مثل بحث فلسفی بود که فکر می کردم از درون یه روبات دارم بیرونو نگاه می کنم! خیلی با حاله تو مایه های همین بیت می باشد.
این قسمتشم خوبه که می گه:

تا به تحقیق مرا منزل و ره ننمایی
یک دم آرام نگیرم نفسی دم نزنم
هی که جواب این سواله واقعا مهمه!
به هر حال با توجه به نوشته ای که درباره این شعر در کتابی که گفتم آمده است من بیشتر با تفکرات خیامی حال خواهم کرد این قسمتاش هم که من گفتم با حال و هوای من سازگار است را نیز مثل این که سر چشمه خیامی داره!

به هر حال شاید برای همه این سوالات پیش اومده باشه. ولی با روزمرگی و کارهای روزانه از این سواله غافل می شیم شایدم بعضیا اینفدر کارو زندگی دارند که اصلا درگیر این جور سوالا نمی شند و اونایی که زیاد به این موضوعات فکر می کنند نشانه ایست از اینکه دل و شکم سیرند و وقتم زیاد دارند! به هر حال تا حالا که من فکر کردم دربارش اینه که سوالیست که جواب درست و درمونی لا اقل در این زندگی ای که ما می بینیم نداره. پس یا باید نهیلیست بشی و به پوچی برسی و اگر واقعا جواب سوالت به پوچی برسه خودکشی جزو واجبات زندگیت می شه، یا اینکه بری بچپونیش ته ذهنت که حسابی خاک بخوره بری برای خودت خوش باشی ( این قسمت و من یکی نمی تونم باهاش کنار بیام چون معمولا باید برای سوالام جواب پیدا کنم)، یا مثل جناب مولانا به یه چیزی چنگ بزنی که یا شانس یا اقبال!
فعلا که همین

۱۳۸۹ آذر ۲۲, دوشنبه

برای آقای غیاثی و جزایری


داشتم سیالات می خوندم یکی از همون مسئله های آسونی که یک مایع داره لیز می خوره می ره پایین. این جور جاها باید گرانش زمینو بر حسب زاویه ای که دادند در سینوس یا کسینوس زاویه ضرب کنیم. داشتم سرسری از روش رد می شدم که خوب سر امتحان می فهمم که سینوسه یا کسینوس لازم نیست الان بهش توجه کنم.یادم افتاد که برای فهمیدن این نکته خوب یه مثلث در نظر می گیریم دیگه! گفتم خوب من یادم نرفته که سینوس کدوم خطه است و کسینوس کدوم؟ چرا؟ چون یادمه که آقای غیاثی سر کلاساش می گفت. چون یه دایره بزرگ می کشید که سینوسو کسینوسش معلوم بود. چونکه بیشتر روابط زوایارو رو همون دایره مشخص می کردو من الانم که بخوام بدونم دوباره دایره می کشم. چون بیشتر اتحادهای مثلثاتو برامون اثبات کرد. اینقده راحت یاد گرفتیم که من سر کلاس زبان سوالات مثلثات مدارس دیگرو براشون حل می کردم.آقای غیاثی رفت ولی مثلثاتش همواره یاد ما و بسیاری دیگه از بچه ها هست.یادش گرامی.
خیلی وقته می خوام راجع به دکتر جزایری بنویسم. می دونی چرا؟ چون هر دفعه خارج شهر از کنار یک واحد صنعتی مثل سیمان، کوره آجر پزی و... می گذریم من می دونم که اینا چه جوری کار می کنند. نگاه می کنم تا اون چیزایی که دکتر جزایری سرکلاساش می گفت آنجا پیدا کنم. هی یاد این می افتم که می گفت این دستگاه یا اون دستگاه یک واحد مهندسی شیمی است. وقتی کاسه یا بشقابی در شکل عجیب غریب می بینم یادم می افته که آقای جزایری می گفت اینو با روش ریخته گری دوغابی درست کردند. یا احتمالا این بشقابو پرس کردند. یادش به خیر با چه هیجانی صحبت می کرد.
به هر تیکه از درسام که نگاه می کنم باید یاد یکی بیفتم. انتگرال و آقای محسنی پور، زیست و خانم فرزادفر، الفبا خانم فرح بخش و....
و هر تیکه از زندگی هم به همچنین.یعنی آدما یه تیکه سنگند که آدمای دیگه میاند روشون یه شیار، یه خط یا یه طرح می کشند و می رند. یادم باشه که مواظب خطایی که رو آدمای دیگه می کشم باشم. که وقتی یادم افتادند یه خدابیامرزی برایم بگند. ( آدم می تونه برای آدمای زنده هم خدابیامرزی بگه!)
روح همه ی معلمای خوب که از این دنیا رفتند شاد. یه فاتحه هم برای آقای غیاثی و جزایری و همه ی معلمای خوب دیگه بخونید.(بالاخره این پست باید برای یکی مفید می بود دیگه!) و امیدوارم همه معلم ها و اساتید خوبی که زنده هستند زندگی خوب و خوشی داشته باشند.
آذر89

۱۳۸۹ آذر ۱۵, دوشنبه

معتاد

وبلاگ نویسی آدمو معتاد می کنه! هی دوست داری بیای اینجا بنویسی! هی دوست داری همه فکراتو بیاری بریزی این تو. کلی فکر داشتم کلی ایده نمی دونم کجا رفتند و چی شدند نمی دونم این چندوقته که اینجا نیومده بودم چی سرم اومده بود! ولی داره همه چی بهتر می شه.داره دوباره راه می افته داره دلم برای پست دادن می ره هی به خودم گفتم بابا حس این نظره نیست که بنویسی. اون یکی رو باید بیشتر روش فکر کنی. این موضوع... اصلا اگر هم بنویسی باید بزاری تو پیش نویس بمونه نمی تونی چاپش کنی ولی می خواستم یه چیز بنویسم.
دلم پر می کشه برای زنگ انشا. من خیلی دوسش داشتم. یه موضوع بود و تو. اولش روش فکر می کردی هرجا که بودی. بعد می رفتی یه گوشه می نشتی و شروع می کردی.سعی می کردی خلاقیت به خرج بدی یه چیزی بنویسی که کسی ننوشته باشه.جالبیش این بود که این معلم انشا سعی می کرد یه موضوع خلاقانه بده و تو سعی می کردی موضوع اونو خلاقانه تر بنویسی مثل یه مسابقه خلاقیت یه جایی که خلاقیتت بروز کنه بدون هیچ دردسری. دوست داشتم سر کلاس انشامو بخونم اونم برای خودش جالب بود.
ببین از کجا به کجا رسیدم! گفتم فقط بیام اینجا یه چی بنویسم که هم دلم واشه هم بگم من زندما... فقط یه مدت رفته بودم تعطیلات.
همین

۱۳۸۹ آذر ۱۳, شنبه

و تمام (روز9)

بر میگردیم...
الان که دارم مرور می کنم و می نویسم و تصحیح میکنم خیلی چیزها که از یادم رفته بود به یادم می آید. من واقعا از این سفر لذت بردم. غوطه خوردن در هنر دانستن هنر و زیبایی . اشرافی گری و هنر مندی یادم می آید اتاق هایی از کاخ ها در سن پترز برگ بود که با چین دادن گاغذ شکلات تزیین شده بود. اتاقی بود که در دیوارش پر از پرتره بود از حالت های مختلف تعداد محدودی آدم. یادم می آید درو دیوار اتاقی را با کهربا و مجسمه های کوچکی از همان جنس پوشانده بودند. بالای ساختمانهایشان پر از مجسمه بود.شهرشان پر از مجسمه بود که یاد آور جنگ ها، اتفاقات و مردمانشان بود.یادم می آید که جایی را به ما نشان دادند که یک طبقه و کوچک ولی زیبا بود و اولین خانه پتر کبیر بود که می گفتند برای اینکه سنت پترزبورگ را از جایی باتلاقی به شهری بزرگ تبدیل کند آنجا زندگی می کرده.آنجا زیبا بود و مردمانی داشت مثل مردمانی که هرجای دیگر این کره خاکی زندگی می کردند. خلاصه اینکه در روی زمین گردش کنید. ارزششو داره!

متروی خرافاتی ها(روز 8)

وای مترو مسکو، بسیار قشنگ. می گوینددر زمان جنگ سرد برای اینکه مردم را اون تو جا بدهند و از خسارت جنگ در امان باشند ساخته اندش. متروش هر ایستگاهش با ایستگاه قبلیش فرق داشت تزییناتش. تویمترو لوسر نصب کرده بوند بیا و ببین. سقفو دیواراس هم کار هنری بود. یک ایستگاه با موزایکای ریز ریز نفاشی شده بود یک ایستگاه نقاشی داشت یه ایستگاه پر مجسمه. این ایستگاهه که پر مجسمه بود یعضی از قسمت های مجسمه ها رنگشون رفته بود یعنی طلایی تر بود مثل نوک یه خروسی و پوزه یک سگی. مردم روسیه به شدت خرافاتیند (کیه که نباشه!) می گند پوزه سگه بختو باز می کنه و نوک خروسه شانس می آره یا یه همچین چیزی. اینقده مردم دست مالشون کرده بودند که رنگشون رفته بود. و جالب بود که مردن همینجوری که رد می شدند دستشونم می مالیدندبه مجسمه ها و می رفتند. یادم اومد که تو سنپترزبورگم یک سری مجسمه هایه بلند قدی بودندت که مردم برای بلند فد شدن بچه هاشون پاشونو لمس می کردند.
راستی چیزی که جالب بود استفاده از زیور آلات طلا (گردنبند) توی مسکو بود. من جایی ندیده بودم که مردمش مثل ما گردنبندهای بزرگ استفاده کنند ولی خیلی از خانومای اونجا دوتا زنجیر و آویز انداخته بودند.
رفتیم سیرک. سیرک هیچوقت برای من جذاب نبوده. همیشه این برنامه هایی که توتلویزیون نشون می ده که شامورتی بازی در می آرند از سیرک زنده با حال تر بوده البته تا حالا که من تو ایران و مسکو سیرک رفتم.حیوان های بیچاره رو اورده بودند که قبل از شروع برنامه اگه دوست داری باهاشون عکی بگیری اونوقت هی با این عصا برق دارا ازارشون می دادند. من که همش هواسم پیش اونا بود.
جالب بود بیرون سیرکم مجسمه ی بنیان گذار سیرک بود با ماشینش که دماغش رنگش طلایی شذه بود حتما به اونم دست می کشیدند مردم.
و اما شب سوار قایق شدیم و اولش نان و نمک دادند که رسم روساست برای پذیرایی. شب مسکو نیز زیبا بود.

بزرگ ترین های بی استفاده!

خوب امروزم خیلی خوب بود.
این کلیسای واسیلی مقدس که گفتم شب دیدیم شامل برجهایی به اندازه های مختلف با رنگ آجری بود. سر هرکدوم از برجهام یه گنبد مانند بود به رنگ های مختلف سبزو آبی و سفید و.. که عین آب نبات شده بود.اینجوری بوده هرکدام از این کلیساها کع می شده یک گنبد در زمان یکی از فتوحات ساخته می شد. بعد در زمان ایوان مخوف  به دستور او این کلیساها را یکی می کنند ویک کلیسا در وسط که از همه بلندتره را می گذارند وسط به نشانه روسیه. بعدم ایوان جان می زنند چشم معمار کلیساهارو کور می کنه تا دیگه عین این کلیساها رو نسازه!

اینام اومدند از انگلیسا تقلید کردند از این سربازا که عین مجسمه وایمیستند گذاشتند به نام گارد احترام. نمادی از سرباز گمنام کلا سربازا ساختندو دو طرفش دو تا سرباز باید عین مجسمه باایستند و یک نفرم هست که مواظب اونا می ایسته که اگه تکون بخورند جریمشون کنند البته اینا که هی تکون تکون می خوردند. البته من از اینکه یک نماد سرباز های شهید شده در شهر باشه بدم نمیاد ولی یک نماد نه مثل بعضی شهرها .... ولی نمی فهمم این چه ویریه که همه می خواند از این انگلیسیا تفلید کنند تا حالا تو ترکیه و مالزیم دیدم که جاهای مختلفشون از این سرباز مجسمه ای ها می زارند اونام هی وول می زنند خوب شما فکر کنید از خودتون یه چی دیگه دربیارید!
کلیسای مسیح منجی رفتیم قشنگ بود. کلی نقاشی درو دیوارش داشت. ولی بالا بریم پایین بیایم مردم عین همند تو کل دنیا. آخر مراسمشون بود چند تا از این روحانیاشون صلیبو گرفته بودند دستشون مردن می اومدند می بوسیدند. اون وقت بعضی از مردم می خواستند دست روحانیرو هم ببوسند. بعد روحانیه دستشو کشید کنار اونجوری که به ما اشاره کرد مثل اینکه می گفت الان جلوی اینا این کارو نکن!  یه پل بود روبروی کلیسا که عروس دامادا قفل می بستند بهش که روی قفل اسماشونو نوشته بودند برای اینکه از نظرشون برای ازدواجشون اومد داره. بعدم کلیدشو می انداختند توی رودخونه زیر پل. بعدم شهرداری می آد قفل هارو باز می کنه.
و صدای ناقوس ها خیلی با حال بود چندین صدا با ریتم های متفاوت واقعا اون موقع فهمی دم وقتی تواین کتابا می گند که صدای ناقوص عزا اومد یا عروسی و این ها با هم فرق داره یعنی چی.
یه جایی نزدیک میدان سرخ که مرکز خرید بود دورش یک سری مجسمه بود که داستانای مختلفو نشون می داد یکیش همون داستانی بود که روباه و لکلک می خواستند همو مهمون کنند آخرشم می گفت کاری که عوض داره گله نداره رو نشون می داد.
رفتیم داخل کاخ کرملین یهنی دخل حیاطش. گفتند که کاخ ریاست جمهوری هم همون جاست و جایی رو که به مانشون دادند شاید به اندازه 100 متر هم از ما فاصله نداشت و مدودیف داشت اونجا کار انجام می داد.امنیتو حال کن. دونا کلیسای قرن 15 دیدیم که خیلی نقاشیهای توشون قشنگ بود با اینکه یک بعدی بودند ولی جالب بود که یکسری نقاشی های بزرگ داشتند مثل پرده خوانی های ما مثلا بهشتو جهنمو نشون می دادو آدم هایی که رفتند به بهشت یا جهنم و قیامتو ترازو و....بعد این کلیساها یه جایی داشتند که مثل اینکه روحانیون فقط می تونستند برند اونجا بعد می گفتند هرکی پشت اون دیواره خاک شه می ره بهشت. عجبا.
خوب حالا بخش تاریخی: ناپلئون وقتی اینجارو می گیره کلیساهاشو می کنه طویله! آخه یکی نیست بگه یک کاری کن بگند فلانی چه آدم با فهم و شعوری بود، مثلا بعدا بگند ناپلئون اومد به دین ما احترام گذاشت. آخه آدمئ حسابی آدم کلیسارو با اون همه زیبایی می کنه طویله؟ بعدا بیاند پشت سرش این همه حرف بزنند؟ بعدم بیاند بگند که ناپلئون شکست خورد موقع برگشتن اینقذه سرد بود که قشونش نمی تونستند با خودشون غنیمتارو ببرند. بعدا روسا می آیند غنایمی که اونا سر راه جا گذاشته بودندو جمع می کنندو فلزاتشو آب می کنند باهاش لوستر همون کلیساهایی رو می سازند که تو طویلشون کرده بودی و تازه کلی از توپهاتو می گیرند تا قرن ها بعد می چینند کنار حیاط کاخشون اونم روزمین به نشانه شکست تو!
هر بزرگی به درد بخور نیست. درس امروز بزرگترین توپ جهان که در طی آزمایش اول ترک برداشت و بلا استفاده شد و بزرگ ترین ناقوس جهان که قبل از اینکه بره سر جاش رو همون زمین سما گرماش شد ترکی برداشت و قسمتی ازش جداشد. ولی... نکته اینجاست که ما اینا رو می سازیم وسپس می زاریم به مردم پزشونو می دیم. البته پز دادنیم هست.
شبم رفتیم یک اجرای موزیکال از کل تاریخ روسیه که کلا انگار جایی از تاریخشون نیست که بهش افتخار نکنند.

۱۳۸۹ آذر ۱۲, جمعه

مسکو (6)

برگشتیم مسکو. فرودگاه سن پترزبورگ باحال بود. اینجوری بود که از زیر زمین به یکسری اتاق های گردی که دور تا دور شیشه بود وصل می شد که این اتاقای گرد وسط باند بود و هر کدوم چند تا در داشت که گیت های مختلف بود. بنابراین تو در آخرین مرحله ی انتظار می رفتی یه جایی نزدیک جایی که هواپیما سوارت می کنه می نشستی، یعنی دیگه نیازی نبود که تو رو با توبوس ببرند دم هواپیما بلکه هواپیما می اومد دم گیت با حال بود فکر کنم خیلی قدیمی بود. جدیدا البته هواپیماها می آند دم گیت ولی به روشی دیگه.

شب مسکو!
وای میدان سرخ واقعا در شب زیبا بود. یعنی یه می دونی بود که یک دور تادورش قصر کرملین، کلیسای وایسلی مقدس که عین علامت والت دیسنی بود عین کیک رنگی رنگی، یه فروشگاه زنجی رهای و موزه فکر می کنم جگ و تاریخ طبیعی یا یه همچین چیزایی بود. همه چراغونی، و چه قدر قشنگ نور پردازی شده بود.
شهر مسکو شهر جدیدی بود، از باستانی بودن سنپترزبورگ خبری نبود. ترافیک داشت مثل چی البته لا اقل ماشین ها مرتب وای می ایستادند. ولی این عشق به موتور جوناشونو کشته بود. رفتیم از یک پارکی که بالاشهرشونو محل جمع شدن جوونا بود رد شدیم خیلی خیلی شلوغ بود. یه دختری داشت برای مسابقه ینمی دونم ماشین یا موتور تبلیغ می کرد و پر موتور بود که کلی صدا می دادند یه جام بود که داشتند با هم مسابقهی ماشین کنترلی می دادند. اینجا قرار بود تومسکو ساختمونای یک شکل 7 تا بسازند که نماد شهرشون شه به نام هفت خواهران که البته از هفتا کمتر بود ولی چراغونی لا اقل یکی از خواهرا رو می شد از هر گوشه شهر دید. هرکدوم برای یه چیز مصرف می شد. یکی دانشگاه بود یادمه بقیه هم چیزاس دیگه.
پارکی بود به نام پارک پیرروزی که نماد مقاومت در جنگ جهانی بود توی این پارک یک ستون بلند ساخته بودند و به نشانه مقاومت اسم شهرهایی که مقومت کرده بودند رو روش نوشته بودند. یه استخر دراز داشت که فواره هاش به رنگ قرمز روشن می شد نماد خون های ریخته شده و در این پارک یک کلیسا،یک مسجد و یک کنیسه به نشانه ادیانی که به یاری آن ها جنگ را برده بودند بود.
چیزی که یادم رفت بگم این بود که توروسیه رسمه حتما برای عروسی لیموزین اجاره می کنند. تو مسکو هم شب قبل عروسی دوستای عروس و داماد با اونا تولیموزین دور شهر می چرخند با حال بود یه عروسه سرشو از پنجره لیموزین اورده بود بیرون هی جیغ می زد.
هتل اینجا از سنپترزبورک موندش بالاتر بود ولی سنپترزیا مهربون تر و خودمونی تر بودند در ضمن شیر کنتری آب وان اینجا بهتر تنظیم می شد.
در ضمن توی این هتل یه عروس دیدیم که خیلی پر افاده بود در صورتی که وقتی تو سن پترز بورگ عروس دامادا می اومدند تو باغ های قصرها بگردند و فیلم برداری کنند و خلا صه خوش باشند اینقذه پر افاده نبودند. همه جای دنیا این فرق بین شهرها و پایتخت و روستاها وجود داره!

زود قضاوت نکن!(روز 5)

امروز خیلی خوش گذشت
باغ کاترین که زیبا بود
مترو سواری سرعت زیاد پله برقی بلند و سرعتی
و آخر شب قایق سواری
چند درصد احتمال داره اگر کسی روی قایق باشه و شما در ساحل براتون دست تکون بده شمام جوابشو بدین. من از این روس ها اصلا انتظار نداشتم ولی خیل قشنگ جواب می دادند آدمایی که اصلا فکر نمی کردی! خوش گذشت باز شدن پل ها در سنت پترزبرگ.

یه جزییاتی درباره ی قصر کاترین ساختونو در حقیقت نمادی از آسمون ساخته بودند با رنگ آبی. افسانه ای بود که یک خدای بزرگی بوده که آسمان را نگه داشته بود خدایان دیگر نمی توانستند با شیطان بجنگند رو به این خدا می آورند این خدا می گوید که یک آسمان را نگه دارید تا من با شیطان بجنگم. همه خدایان زیر آسمان را می گیرند ولی وقتی این خدا قویه آسمان را ول می کند آن ها تا کمر در خاک فرو می روند بنابراین تمام سر ستون های کچبری شده خدایانی بودند که آسمان را نگه داشته اند ولی پا ندارند چون در خاک رفته ولی بده که خدا را درخاک تصویر کنند آن ها پا ندارند واینکه همه  اونا یک مروارید توی دستشون داشتند که نشانه ی خانواده ی سلطنتی بود. چه از خود راضی!اینا که 2-3 تا اتاق غذا خوری مختلف، یک اتاق بازی و از همون اتاقای بی راهرو. جالب می دونی چیه اینه که وسایل مخصوص شپش های کاترین هم موجود بود. ظرف شپش و وسایل گرفتن شپش.فک کن حموم نداشتند. تازه بعدا از ترک های عثمانی بهشون یاد دادند حموم یعنی چه!
ولی دومجسمه ی قشنگ اونجا بود از یک کودک که یکبار خواب بود و همه جک جونورای دورورش خواب بودند و یک بار داشت بیدار می شد که اونکه خواب بود روبروی پنجره رو به مغرب و اونکه بیدار می شد روبروی پنجره رو به مشرق بود واقعا زیبا بودند.
رفتیم خودمون بیرون که توشهر بچرخیم ، از مترو رفتیم. متروهاشون بسیار بسیار زیر زمین دارای پله برقی های فوق العاده پر سرعت، با این حال گفتند یکی از پر مسافت ترین پله برقی هاش 5 دقه طول مسیر داشت. فک کنم با پله برقیای متروی خومون یکی دو روز طول بکشه برسیم به مترو اونجا. سرعت مترو زیاد و بدون مشکلات فنی متروی تهران. جالب بود مردم حتی توپله برقی هم داشتند کارهاشونومی کردند مطالعه (با این مانیتورهای مخصوص کتاب که من برای ائلین بار می دیدم. مجله و روزنامه می خوندندو..
کلا ساختموناشون با حال بود اکثرون بالاخره الهه ای چیزی گچبری داشتند رو بعضی ساختمونام نوشته بود اینجا مثلا محل تولد زندگی و.. فلانی بوده.