‏نمایش پست‌ها با برچسب خودم. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب خودم. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ اسفند ۱۵, یکشنبه

پیام جدید...

1- اینکه چند وقته به توانایی های کامینوکیشینم (برقراری ارتباط با موجود زنده ای به اسم انسان) شک کردم! یعنی ها حرف می زنم با آدما می بینم من حرفشونو می فهمم (می فهمم دیگه شک نکن) ولی اونا نمی فهمند من چی می گم! یعنی وقتی با دوستام حرف می زنم مشکلی نیستا... ولی کلا دوست دارم بدون مقدمه چینی و کلی توضیح دادن برم سر اصل مطلب، اون وقت آدما با نصف اصطلاحات منم آشنا نیستند چه قاراش میشی می شه دیگه. اینقدر از این آدما که با حوصله می شینند حرف می زنند با تمام جزییات و مقدمه و موخره خوشم میاد، الته این جور آدما رو دوست ندارم با من حرف بزنند چون حوصله مقدمه و موخره و در لفافه حرف زدنو ندارم ولی اگه بشه من بتونم این جوری حرف بزنم شاید مردم منظور منو زودتر و بهتر بگیرند!
2- می آم اینجام می نویسم احساس می کنم نصف حرفو نمی تونم بزنم! یا حوصله ندارم. نه که برا خودم رو موضوع فکر کردم وقتی می آم بنویسم موضوع برای خودم حل شده حوصله ندارم بنویسمش یا یه همچین چیزایی. می گند هی رو مستند سازی کار کنیدااا!
3- رفته بودیم یه مغازه ای خوب موقع خرید اومدیم چونه بزنیم گفتش 1000 تومن بیشتر سود نداره. گفتیم چرا داره! طرف گفت ااا من که با این سنم دروغ نمی گم! منم گفتم دروغ گویی که ربطی به سن نداره! طرف بهش برخورد که حرف خیلی زشتی زدی! منم هیچی نگفتم! بعد هی نشتم به خودم گفتم که آخه کجاش زشت بود. اصلا هر چی سن آدم بالاتر می ره دروغ گو تر می شه. می گند حرف راستو از بچه بشنو. به بچه یه بار می گی دروغ بده می برندت جهنم یا چه میدونم دوباره دروغ بگی دیگه مامانت نمی شم. بچه هه یا وجدان درد می گیره یا می ترسه سعیشو می کنه ولی هرچی بزرگتر می شه می بینه که همه دروغ می گند یا خودش دروغ می گه هیچ اتفاقی نمی اوفته یا تازه خیلی هم خوبه! بعدشم که می شه یه عادت! خوب آدم نمی تونه این همه دلیل فلسفی رو به این آقا فروشندهه بگه که! به صورت خیلی مثبت فکر کردم حرف من بعدا روش تاثیر می زاره دیگه دفعه بعد این حرف غیر منطقی  تحویل مردم نمی ده.

۱۳۸۹ بهمن ۱۴, پنجشنبه

اصل (ادامه نسبیت)

خوب تا اینجا گفتیم همه چیز نسبی است ولی برای اینکه مردم حرف همو بفهمند و ارتباط برقرار شه و پیشرفت کنیم و... می آند یک سری اصل می گذارند وسط که اینا رو همه قبول کنند بعد بریم سراغ بقیه کارها. مثل 10 دهی بودن مبنای اعداد فکر  کن اگه مبنا یه چی دیگه بود شاید فرمولایی که برای بعضی پدیده ها در نظر می گرفتیم دقیقتر می شد!
خلاصه اصل یه چیزاییه که آدم ها باید قبول کنند تا بشه بحث کرد و چیزی رو به اثبات رسوند، برای همینه که خیلی از بحث ها به نتیجه نمی رسه چون اصل های اون بحث دو طرف یکی نیست و معمولا هم تا اصولی یکی نباشه غلطه که جزییاتو یکی کنیم:)
خوب یه چیز دیگه اینکه تعریف اصل چیه؟ تو هندسه خوندیم که: اصل چیزیه که اثبات نداره ولی ما بدون اثبات می پذیریمش. فکر کنم همه جا یک همچین تعریفی داره. خوب تو هندسه آسون قرارداد کنیم که نقطه چیه ولی آیا توی عقاید و اعتقادات و احساسات هم به همین آسونیه که اصول رو انتخاب کنیم و دیگران و بر حسب اون مورد محاکمه قرار بدیم؟
قراردادهای اجتماعی مثل قانون رو کار ندارم. دارم درباره ی شخصی ترین اعتقادات آدم ها حرف می زنم.
مثلا همین اعتقاد به خدا. الان می گید که 100 برهان داریم برای اثبات وجود خدا! ولی این برهان ها از کجا آمده؟ از فلسفه؟مثلا همین برهان نظم. دنیا نظم دارد. هر نظمی یک ناظمی دارد. پس دنیا ناظمی درد.
اصل1.دنیا نظم دارد! خوب همینجاست که برهانش می لنگه دیگه!1- تعریف نظم اصله قابل اثبات نیست. 2-به فرضم که قابل اثبات باشه من میگم که دنیا نظم نداره تو بیا خودتو بزن به درو دیوار که نظم داره اگه بر من اثبات شد:)چون دنیا در عمر من که نمی گنجه میگم که مثلا اگر نظم داشت سونامی نمی شد حالا توبیا ثابت کن که من اشتباه می گم.
همین جوریه خیلی از یاصل های علوم اجتماعی.خیلی از جا هاییکه ما هی می ریم ببینیم اشکال از کجاست و هی عقب می ریم و هی عقب می ریم و هی عقب و آخر سر می رسیم به اصل اونجا گیر می کنیم. می دونی داشتم فکر می کردم برای اصلاح در امور مختلف اجتماعی اعتقادی فلسفی و... باید اولین شرطی قبول می کنیم این باشه که اصول هیچ دو آدمی یکی نیست و ما حق نداریم که با اصول خودمون بر دیگری قضاوت کنیم. بعد اینجا می رسیم به دوستی نوع بشر. اون وقت احتمالا راحت تر می تونیم خیلی از مسائلو حلاجی کنیم و از اینکه خشک و یک دنده باشیم در می آیم. دیدید آدم هایی که آروم ترند و با همه سر جنگ ندارند چه طور راحت تر می تونند به اهدافشون برسند؟ حالا شاید اومدم یه پست های دیگه هم در این رابطه دادم

شوخی خدا

1- رفتیم یه سفره امام حسنی خانم جلسه ایش میون کلی حرف های این درو اون در که سعی می کرد امروزی هم باشه یه چی گفت که فکرمو مشغول کرده: زندگی یه شوخیه نه یه تراژدی
3- تو هر پاتر یه سحری هست که برای نا کار کردن یه موجود جادویی استفاده می شه. این موجود خودشو به شکل چیزی که از اون می ترسید در می آره بعد شما باید اون چیزی رو که ازش می ترسید به طور خنده داری تصور کنید و سخرش کنید تا موجوده ناک اوت شه.
4- داشتم یه سریال از این سریالای پزشکی می دیدم توش طرف داشت جون می داد اون یکی رگ گردنش پاره شد خون زد بیرون اون وقت همش خنده دار بود!(نه اینکه به واقع خنده دار باشه ها اگر توش قرار بگیری احتمالا نمی خندی ولی از اونجاییکه من بعضی موقع ها که درد دارم خندم میگیره وتو یه موقعیت هایی که مردم دارند می زنند تو سر خودشون نمی دونم چرا یه جنبه ی طنز توش می بینم امروزم که رو مود بودم دیگه خوب یه ذره خنده دار بود دیگه گیر نده)

نتیجه گیری:
از تمام روابط بالا نتیجه می گیریم که دنیا ه شوخیه بزرگ بزرگ بزرگه. نمیدونم چرا خدا اینقذه شوخی رو دوست داشته ولی اگر مام با خدا بخندیم فکر کنم اونم لذت بیشتری ببره:)

به قول فرشید منافی:
چرت و پرتم تمام و خدا نگهدار

۱۳۸۹ بهمن ۶, چهارشنبه

مری ومکس

به پیشنهاد وبلاگ یکی از دوستان این کارتونو دیدم.

می دونی باید کی نگاهش کنی؟ اون وقتی که خیلی خیلی آرامش داری و دوست داری یکی برات یه قصه رو آروم آروم تعریف کنه و آرامش تو رو بهم نزنه! به هر حال از اون کارتون هایی نیست که خیلی حرکت داشته باشه بیشتر هنری است. بنابراین یه موقعی که خواستی ریتم زندگیتو یواش کنی نگاهش کن ضرر نمی کنی!
اینا چیزایی بود که وقتی این کارتونو دیدم به ذهنم رسید ممکنه باعث شه که داستان کارتون لو بره!!!
1- آدم های تنهای تنها....
همه ی آدم ها در آخر تنها هستند. ولی فرقی هست بین آن هایی که خانواده و دوستان دارند و آن هایی که واقعا هیچکی رو ندارند. فرقش مثل اون زمانیه که تو یه امتحان سخت داری توی یک کلاسی که هیچ کدوم از آدم های اون کلاسو نمی شناسی و هیچ شناختی از اینکه چقدر درس بلدند نداری. و یه سوالی هست که سخته یا احتمال می دی که درس داده نشده یا نباید می خوندی اگه تو همچین کلاسی امتحان بدی اضطرابت می زنه بالا ولی اگه توی کلاسی باشی که امتحان دهنده هاشو می شناسی و با هم درس خوندید و مبادلات جزوه و کتاب داشتید سر امتحان لا اقل فکر می کنی همه مثل تواند!
و این کارتون پر بود از آدم های تنهای تنهای تنها... از اون آدم هایی که آدم هرچی فکر می کنه نمی دونه چه جوری می شه بهشون کمک کرد.

2-کارتونش بر اساس یه اتفاق واقعی بود. و من در تمام لحظاتش منتظر این بودم که اوضاع بدتر شه و خداخدا می کردم که فلان اتفاق بیوفته یا فلان اتفاق نیافته. دقیقا به خاطر اینکه یه چیزی از ته ته مغزم هی می آمد جلو که زندگی واقعی خیلی با این افسانه هایی که ما دوست داریم بشنویم فرق داره.
توی قصه ها و افسانه ها یه عبارتی هست که ته قصه می گند:و از اون به بعد همه چیز به خوبی خوشی گذشت یا فرنگیش می شه (دی لیو هپیلی اور افتر"اگه تونستی بخونی") ولی تو زندگی واقعی می گیم حالا باید با مشکلات بعدی کنار بیایم وبعدم خودمونو گول می زنیم که مشکلات نمک زندگی است. حالا نمی شه غذای بدون نمک بخوریم که مرض نمکم نگیریم.

۱۳۸۹ دی ۲۵, شنبه

برف می باره...

از پنجره بیرونو نگاه می کنم درخت کاج سر به فلک کشیده جلوی پنجره اینهو کریسمس شده. برف اومده و زمین سفید شده. به رسم قدیم ها زل می زنم به چراغی که پایین پنجره است تا ببینم برف می آد هنوز یا نه. در هاله اطراف چراغ روشن دونه های برف در هال پایین رفتنند. برخی هراسان از جلوی نور رد می شوند و برخی نمنمک و چرخان چرخان.  دلم هری می ریزه پایین انگار هم زمان دلم غنج هم می ره. می گردم در اعماق وجودم تا منشا این حسو پیدا کنم.
یه دختر مدرسه ای (دبیرستانی تقریبا) چسبیده به پنجره و داره به چراغ پایین پنجره نگاه می کنه به شدت بارش برف و برف نشسته روی زمین. داره قند تو دلش آب می کنه که اگر همین شدت باشه فردا تعطیله.... اگه همینطوری بباره منطقه 1 یا 3 حتما تعطیلند و ما هم تعطیل می شیم و همین جوری داره قوطه می خوره تو یک روز تعطیلی لذت بخش. که ممکنه اصلا در گردش احوال تغییری ایجاد نکنه ولی تعطیلی یه چیز دیگست.  درست مثل آخر ماه رمضان، هی به آسمونو تلویزیون نگاه می کنی یه اضطرابی هست نه از اون اضطراب های بد یه نوع اضطراب با ته مزه شیرین. هی درباره ی دیدن ماه شوخی می کنی و هی خدا خدا می کنی که فردا تعطیل باشه...
الان اضطراب من از همون جنس از اون اضطراب های شیرین از اون حس های جالب. این برفم از اون برف هاست، از اون برفایی که فردا توی راه بچه مدرسه ای ها خانم و آقایون مهربونی پیدا می شند که می گند: کوچولو کجاد می ری؟ مدرسه ها رو تعطیل کردند! واز اون به بعد این کوچولو منتظر برف می شینه و منتظر تعطیلاتی که از اخبار یا از عابران پیاده می شنوه.
آره برف همیشه با خودش این اضطرابو می آره و من لذت می برم از اینکه سرمو میچشبونم به شیشه سرد پنجره و خیره می شم به چراغ روبروی خونمون که بارش برفو واضح می کنه و بعد مدتی بخارنفسم شیشه رو می پوشونه اون وقت یه صورتک خندون می کشم روی شیشه.

......
پ.ن: شایدم این اضطرابو الان دوست ندارم شایدم دلم نمی خواد بفهمم دیگه برف برای من تعطیلی (یه تغییر) نمی آره

۱۳۸۹ آذر ۲۷, شنبه

سوال

روزها فکر من این است و همه شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خویشتنم
از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود؟
به کجا می روم؟ آخر ننمایی وطنم
مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا
یا چه بوده ست مراد وی ازین ساختنم
جان که از عالم علوی ست، یقین می دانم
رخت خود باز بر آنم که همانجا فکنم
مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک
دوسه روزی قفسی ساخته اند از بدنم
ای خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دوست
به هوای سر کویش پر و بالی بزنم
کیست در گوش که او می شنود آوازم؟
یا کدام سخن می نهد اندر دهنم؟
کیست در دیده که از دیده برون می نگرد؟
یا چه جان است، نگویی، که منش پیرهنم؟
تا به تحقیق مرا منزل و ره ننمایی
یک دم آرام نگیرم نفسی دم نزنم
می وصلم بچشان، تا در زندان ابد
از سر عربده مستانه به هم درشکنم
من به خود نامدم اینجا که به خود باز روم
آنکه آورد مرا باز برد در وطنم
تو مپندار که من شعر به خود می گویم
تا که هشیارم و بیدار یکی دم نزنم
شمس تبریز، اگر روی به من بنمایی
والله این قالب مردار به هم درشکنم


خوب منبع: منسوب به مولانا می باشد ولی در دیوان کبیر وجود ندارد.تناقضاتی در آن دیده می شود و ابیات با هم همخوانی ندارند. پرسش هایی از نوع از کجا آمده ام؟ آمدنم بهر چه بود؟ با اندیشه خیامی بستگی دارد و نه با طرز فکر مولانا که می داند از کجا آمده و آمدنش بهر چیست.شاید برخی از ابیات این غزل مربوط به مولاناست و دیگر بیت ها بر آن افزوده شده است.البته در یکی از جنگ های (به ضم ج)  قرن هفتم یک بیت بی ذکر نام مولانا آمده است (بیت می وصلم بچشان...) که دارای حال و هوای مولانا می باشد.(کتاب گزیده غزلیات شمس-جلال الدین محمد بلخی- به کوشش دکتر محمرضا شفیعی کدکنی-انتشارات امیر کبیر) برای اطلاعات بیشتر به همین منبع مراجعه بکنید.

می خواستم فقط اون چند بیت اولشو بگم که بکویم بابا من هنوز اند آن خم کوچه هستم که از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود؟ بعد هی این پست بزرگتر و بزرگتر شد.
حالا ماجرای رشد این پست.
رفتیم اندر دیوان شمس سرچ کردیم هی رفتیم بالای سخنم هی اومدیم پایین سخنم دیدیم نه اندر دیوان شمس یافت نه شود. از آن جایی که آن چه یافت می نشود آنم آرزوست. رفتیم در سایت هایی که به نظر معتبر می رسیدند و اندر زیر مجموعه مولانا به قولی سیرچ کردیم آنجا نیز نبود. سپس یک سرچ کلی کردیم دیدم که بسیاری گفته اند مولانا می باشد گوینده این غزل. البته این که به مخمان فشار آوردیم تا فرق غزل و قصیده و مثنوی را بیابیم خودش داستانیست.کلی فکر کردیم که آخر این شعری که اینقذه معروفه و اینقذه طرفدار داره و این همه آدم خوندنش مگه می شه از دیوان غزلیات مولانا جا مونده باشه؟ که بالاخره در کتاب معلوم الحال ذکر شده یافتیم که هان این غزله منسوب به مولاناست. پس نشستیم همه اش را خواندیم دلمان نیامد اینجا کل اش را نچپانیم.
خوب قسمت دوم بحث: اوایلش فکر می کنی شاعر مانند تو در خم کوچه پرسش می باشد که ناگهان تورا غافل گیر کرده که من می دانم که از عالم اعلا هستم و می پرم می رم تو برو یه فکری به حال خودت بکن!البته می توان پرسش های اولیه را با هنر مقدمه چینی مدرن برای سخنرانی مقایسه کرد که می گوید ابتدای بحث سوال ایجاد کنید.
البته از اون قسمتی که دوباره پرسش درباره خود شروع می شود نقطه اشتراک من و شعر نیز شروع می شود. مخصوصا این مصراع که کیست از دیده برون می نگرد؟ من بعضی موقع ها یه بازی می کنم البته الان بازی شده اون اوایل مثل بحث فلسفی بود که فکر می کردم از درون یه روبات دارم بیرونو نگاه می کنم! خیلی با حاله تو مایه های همین بیت می باشد.
این قسمتشم خوبه که می گه:

تا به تحقیق مرا منزل و ره ننمایی
یک دم آرام نگیرم نفسی دم نزنم
هی که جواب این سواله واقعا مهمه!
به هر حال با توجه به نوشته ای که درباره این شعر در کتابی که گفتم آمده است من بیشتر با تفکرات خیامی حال خواهم کرد این قسمتاش هم که من گفتم با حال و هوای من سازگار است را نیز مثل این که سر چشمه خیامی داره!

به هر حال شاید برای همه این سوالات پیش اومده باشه. ولی با روزمرگی و کارهای روزانه از این سواله غافل می شیم شایدم بعضیا اینفدر کارو زندگی دارند که اصلا درگیر این جور سوالا نمی شند و اونایی که زیاد به این موضوعات فکر می کنند نشانه ایست از اینکه دل و شکم سیرند و وقتم زیاد دارند! به هر حال تا حالا که من فکر کردم دربارش اینه که سوالیست که جواب درست و درمونی لا اقل در این زندگی ای که ما می بینیم نداره. پس یا باید نهیلیست بشی و به پوچی برسی و اگر واقعا جواب سوالت به پوچی برسه خودکشی جزو واجبات زندگیت می شه، یا اینکه بری بچپونیش ته ذهنت که حسابی خاک بخوره بری برای خودت خوش باشی ( این قسمت و من یکی نمی تونم باهاش کنار بیام چون معمولا باید برای سوالام جواب پیدا کنم)، یا مثل جناب مولانا به یه چیزی چنگ بزنی که یا شانس یا اقبال!
فعلا که همین

۱۳۸۹ آذر ۲۲, دوشنبه

برای آقای غیاثی و جزایری


داشتم سیالات می خوندم یکی از همون مسئله های آسونی که یک مایع داره لیز می خوره می ره پایین. این جور جاها باید گرانش زمینو بر حسب زاویه ای که دادند در سینوس یا کسینوس زاویه ضرب کنیم. داشتم سرسری از روش رد می شدم که خوب سر امتحان می فهمم که سینوسه یا کسینوس لازم نیست الان بهش توجه کنم.یادم افتاد که برای فهمیدن این نکته خوب یه مثلث در نظر می گیریم دیگه! گفتم خوب من یادم نرفته که سینوس کدوم خطه است و کسینوس کدوم؟ چرا؟ چون یادمه که آقای غیاثی سر کلاساش می گفت. چون یه دایره بزرگ می کشید که سینوسو کسینوسش معلوم بود. چونکه بیشتر روابط زوایارو رو همون دایره مشخص می کردو من الانم که بخوام بدونم دوباره دایره می کشم. چون بیشتر اتحادهای مثلثاتو برامون اثبات کرد. اینقده راحت یاد گرفتیم که من سر کلاس زبان سوالات مثلثات مدارس دیگرو براشون حل می کردم.آقای غیاثی رفت ولی مثلثاتش همواره یاد ما و بسیاری دیگه از بچه ها هست.یادش گرامی.
خیلی وقته می خوام راجع به دکتر جزایری بنویسم. می دونی چرا؟ چون هر دفعه خارج شهر از کنار یک واحد صنعتی مثل سیمان، کوره آجر پزی و... می گذریم من می دونم که اینا چه جوری کار می کنند. نگاه می کنم تا اون چیزایی که دکتر جزایری سرکلاساش می گفت آنجا پیدا کنم. هی یاد این می افتم که می گفت این دستگاه یا اون دستگاه یک واحد مهندسی شیمی است. وقتی کاسه یا بشقابی در شکل عجیب غریب می بینم یادم می افته که آقای جزایری می گفت اینو با روش ریخته گری دوغابی درست کردند. یا احتمالا این بشقابو پرس کردند. یادش به خیر با چه هیجانی صحبت می کرد.
به هر تیکه از درسام که نگاه می کنم باید یاد یکی بیفتم. انتگرال و آقای محسنی پور، زیست و خانم فرزادفر، الفبا خانم فرح بخش و....
و هر تیکه از زندگی هم به همچنین.یعنی آدما یه تیکه سنگند که آدمای دیگه میاند روشون یه شیار، یه خط یا یه طرح می کشند و می رند. یادم باشه که مواظب خطایی که رو آدمای دیگه می کشم باشم. که وقتی یادم افتادند یه خدابیامرزی برایم بگند. ( آدم می تونه برای آدمای زنده هم خدابیامرزی بگه!)
روح همه ی معلمای خوب که از این دنیا رفتند شاد. یه فاتحه هم برای آقای غیاثی و جزایری و همه ی معلمای خوب دیگه بخونید.(بالاخره این پست باید برای یکی مفید می بود دیگه!) و امیدوارم همه معلم ها و اساتید خوبی که زنده هستند زندگی خوب و خوشی داشته باشند.
آذر89

۱۳۸۹ آذر ۱۵, دوشنبه

معتاد

وبلاگ نویسی آدمو معتاد می کنه! هی دوست داری بیای اینجا بنویسی! هی دوست داری همه فکراتو بیاری بریزی این تو. کلی فکر داشتم کلی ایده نمی دونم کجا رفتند و چی شدند نمی دونم این چندوقته که اینجا نیومده بودم چی سرم اومده بود! ولی داره همه چی بهتر می شه.داره دوباره راه می افته داره دلم برای پست دادن می ره هی به خودم گفتم بابا حس این نظره نیست که بنویسی. اون یکی رو باید بیشتر روش فکر کنی. این موضوع... اصلا اگر هم بنویسی باید بزاری تو پیش نویس بمونه نمی تونی چاپش کنی ولی می خواستم یه چیز بنویسم.
دلم پر می کشه برای زنگ انشا. من خیلی دوسش داشتم. یه موضوع بود و تو. اولش روش فکر می کردی هرجا که بودی. بعد می رفتی یه گوشه می نشتی و شروع می کردی.سعی می کردی خلاقیت به خرج بدی یه چیزی بنویسی که کسی ننوشته باشه.جالبیش این بود که این معلم انشا سعی می کرد یه موضوع خلاقانه بده و تو سعی می کردی موضوع اونو خلاقانه تر بنویسی مثل یه مسابقه خلاقیت یه جایی که خلاقیتت بروز کنه بدون هیچ دردسری. دوست داشتم سر کلاس انشامو بخونم اونم برای خودش جالب بود.
ببین از کجا به کجا رسیدم! گفتم فقط بیام اینجا یه چی بنویسم که هم دلم واشه هم بگم من زندما... فقط یه مدت رفته بودم تعطیلات.
همین

۱۳۸۹ شهریور ۱۰, چهارشنبه

توضیح


بعضی مواقع برای یه چیزایی تو زندگی هیچ توضیحی وجود نداره!
این برای من که عادت کردم که دلیل هر چیز رو اثبات هر چیزی رو تا خودم پیدا نکنم قبول نمی کنم خیلی سخته!

۱۳۸۹ مرداد ۲۶, سه‌شنبه

...


دلم می خواد مهربون تر از اون چیزی باشم که الان هستم!

یا لااقل مهربون تر نشون بدم،فکر کنم دلم مهربون تر از خودمه!

الان مرداد89 می باشد

۱۳۸۹ مرداد ۱۸, دوشنبه

بعضی موقع ها

بعضی موقع ها یکی یه حرفی زده یا یه رفتاری کرده، هر چی فکر می کنی که طرف مدلش اینه از این حرف یا رفتار منظوری نداشته، تازه شاید طرف داشته پیش خودش فکر می کرده داره تعارف می کنه یا چه می دونم کار خوب انجام می داده، بازم ته ته مغزت هی اون حس بده قیلی ویلی می خوره! بهت برخورده دیگه ولی نه اونقدری که اقدام جدی بکنی!
بعضی موقع هام می شه، که خودت یه کاری کردی هی فکر می کنی یعنی به طرف برخورده؟ یا فلان فکرو کرده؟!

18 مرداد89

۱۳۸۹ مرداد ۹, شنبه

Russia

از هواپیما
هواپیماشون به خوبی امارات نبود!(ناسلامتی امارات یک بید در جهان) ولی خیلی بهتر از هواپیماهای خودمون بود لا اقل احساس نمی کردی اتوبوس مشتی ممدلی است جای هواپیما! عجیب اینکه اینا ایرباس استفاده می کنند نه توپولوف. ولی اینگلیششون اصلا خوب نیست. مهمان دارکه خیلی بلد نبودند خلبانم اومد یه چیزی بگه وسطش موند! ولی از بالا کشورشون خیلی سبزبود. پر درخت. برعکس ایران که از بالا خاک و خل می بینی اینجا فقط درخت می دیدی که وسطشون شهر و ده ساخته بودند.
فرودگاه یک چیزی تو مایه های امام خودمون. بین المللیشون قدیمی بود خیلی از امکانات فرودگاه های جدید رو نداشت. ولی فرودگاه داخلی شون جدید بود. در عرض چند ماه ساخته بودندش و این کارشون قابل تحسین بود، ولی باز هم تجملات فرودگاهی مثل فرودگاه ترکیه و یا دبی رو نداشت. یک چیز جالبی که داشت دستگاهههایی بود که می تونستی خودت از اونا با کارت اعتباری بلیت تهیه کنی(البته تا اونجا که من فهمیدم)  توی فرودگاه بود همهمه نبود، آدم ها هزارا هزارتا برای بدرقه و اینجورچیزا نیومده بودند حداکثر یک خانواده 4 نفری(2تا بزرگ دوتا نینی) بوذدند که زیادم شلوغ نمی کردند.
هتل (سوکومال المپیاگاردن) هتل خوبیه خیلی امکاناتو داره از جمله اینترنت پرسرعت! چیز جالب دیگه هم اینه که شیر آب حمام در اتاقش، دارای یک شیر که مثل شیرای معمولی عمل می کنه و شدت آب رو تنظم می کنه و شیر دیگه درجه حرارت آب. درجه مطلوبش 38 درجه سانتیگراد است و می تونی تو به سمت مثبت یا منفی بپیچونیش. بدیش اینه که سیستم کنترلش (احتمالا خطی) به درد دوش گرفتن یا حموم سرپا نمی خوره. چون 1- در مسیر تعدد زیادی ناهنجاری است2- زمان دوش گرفتن اون قدر نیست که پایدار شه بنابراین هی گرم و سرد می شه. ولی این سییتم تا حدود زیادی برای پر کردن وان با درجه دلخواه مطلوب است.
چیز دیگه جالبی که بود آسانسور بدون کارت اتاق به طبقات نمی رفت. ولی با یک بار کشیدن کارت اتاق در تمام طبقات توقف می کرد. یعنی با یک بار کشیدن کارت اتاق می تونستی 5 نفرو به 5 طبقه برسونی. خوب از نظر امنیتی همچینم سکیوریتیش بالا نبود. ولی خوبی دیگش این بود که به تعداد افراد اتاق کارت می دادند.
شهر سنت پیترز بورگ( پیتر گراد یا لنین گراد): به شدت هوا گرمه شانس ما! امسال بعد 70 سال اینجا اینقذه گرم شده. شرجی هم هست دیگه بدتر.
با شهرش نمی تونم ارتباط برقرار کنم نمی دونم به خاطر گرمی هواست یا این خونه ها که چهارگوش چهارگوش شبیه هم بدون هیچ بی نظمی ای درکنار خیابونای عریض که اونام تا دلت بخواد نظم دارند قرار گرفته اند. درخت کنارو بغل خیابون به ندرت دیده می شه(اینا مال محله های مرکزی  قدیمی شهره)
مردم دارای چهره های خشن(جدی) هستند. خنده به ندرت دیده می شه. البته اونا که با توریست ها کار می کنند معمولا خوش رو ترند. اینجا مثل تهران نیست که خیابوناشون همش شلوغ باشه. خیابونا خلوته ولی در تمام طول شبانه روز آدم تو خیابوناشون هست.شب ها معمولا از 11 به بعد موتر سوارا با صدای ناهنجار موتورهاشون توی خیابونا راه می افتند.و شاید یکی دوتا ماشین آخرین سیستم که می خواند با سرعت برند.
یه چیزی که در لحظات اول جلب توجه می کرد این بود که لباس پوشیدن برای اینا مفهومی رو که تو ایران داره نداره! چون هوا گرم بود ما تعدادی مردو تو خیابونا دیدیم که بلوزشونو در آورده بودند و فقط با شلوارک راه می رفتند.
و صحنه ای که حتما یکی دو بار با اون برخورد می کنید. یک بطری خالی کنار پیاده رو است که صاف و صوف ایستاده. جونای اینجا یکی از عاداتشون مثل اینکه اینه که عصر یا شب یک نوشیدنی از مغازه می خرند به همراه یک سیگار می رند یک گوشه تو خیابون(دیوار کوتاه پارک، پله ساختمون، هره یکجایی) می شینند و سیگار می کشند و نوشیدنی شونو می خورند و شیشه را همون جا می گذارند و می رند!
سیگار کشیدن اینجا زیاد به چشم می خوره.
فعلا مشاهدات اوئلیه همین!

۱۳۸۹ مرداد ۲, شنبه

نسبیت


مراد از این پست اینه که همه چی توی این دنیا نسبی است.
تا حالا شده راجع به یه چیزی فکر کنید بعد برای پیدا کردن جواب هی برید عقب،به عنوان مثال:می خواهید ثابت کنید که مجموع زوایای یک چهارضلعی 360 درجه است. خوب که روش فکر کنی می رسی به این که باید ثابت کنی مجموع زوایای داخلی مثلث 180 درجه است(این شد یه پله عقب). حالا برای اثبات مجموغ زوایای داخلی یک مثلث 180 درجه است باید بدونی که وقتی دوتا خط موازی توسط خطی دیگر قطع می شوند زوایای ساخته شده چه شکلی اند(این شد دوتا پله عقب تر) و همین طور که بری عقب می رسی به تعریف خط و نقطه که اینا می شند اصل.(حالا این اصل بودن هم یه موضوعی است که اگه بشه و خدا بخواد بعدا راجع بهش می نویسم)
ولی خوب حالا که منظورم از عقب رفتن نوشتم، می گم من به ین نتیجه وقتی رسیدم که داشتم هی راجع به یک موضوعی عقب عقب می رفتم تا اینکه تهش رسیدم به این. خوب حالا این که چه موضوعی بود بماند ایشا.. برای پستهای بعدی. معلم هندسه که نمی آد از اثبات زوایای داخلی چهاضلعی شروع کنه؟ می ره از همون خط و نقطه شروع می کنه هرچند که روند کشف قضیه عقب عقبی بوده باشه!
روی اینکه یک مثال نقضی برای جمله اول پیدا کنم کلی فکر کردم. بعد اولین چیزی که دستمو گرفت این جمله ای بود که تو کتابای معارف وجود داشت که اخلاق نسبی نیست! ولی خوب اونم نسبی است. هر چیزی که نسبی نباشه مطلق است. خوب یه مثال نقض برای مطلق بودن اخلاق توی خود دین ما هست. می گند که دروغ نباید گفت مگر اینکه جان شخص بیگناهی با اون نجات پیدا کنه! پس مطلق بودن اصول اخلاقی زیر سوال می ره،چون در آخر بد بودن دروغ بر می گرده به اینکه شرایطت چی بوده پس نسبی است. دیگه یک مثال دیگه از همون فیلم بادبادک باز گرفتم، توی پرورشگاه مردی که مسئول پرورشگاه بود گفت که بچه ها رو به طالبان می فروشه تا طالبان نیاند 10 تا 10 تاببرند و با پولش برای بقیه نون می خره. بدو خوبشم باخدا. خوب کار غلطی می کرده از نظر اصول اخلاقی ولی اگر مخالفت می کرده چی می شد طرفو می کشتند این همه بچه می موندند بی سرپرست؟خوب اینجام اصول اخلاقی نسبی بود.
بقیه قضیه باشه برای بعدا در ضمن بر روان انیشتین درود که این قضیه نسبیت رو مطرح کرد.

۱۳۸۹ تیر ۲۳, چهارشنبه

آگهی

من هی تو این دوروورا نگاه کردم لای این سیاست مدارا و مبارزان و... دیدم از این آقای ماندلا به شدت خوشم می آید. یک ذره دقت کنید می بینید چه مبارز خوبی بوده. مثلا با این فیدل کاسترو یا هوگو چاوز مقایسه اش کنید. همه ی اینا یه زمانی مبارز بودند و سپس به قدرت رسیدند. ولی این کجا و آن کجا!(البته نمونه های این دوتای دوم هرچی نگاه کنی دورو ورتو زیاد تر می شند)
محاسن این آقای ماندلا اینه که کلی مبارزه کرد و کلی زندان رفت و سر حرفش موند و فکر کنم مبارزه بی خوشونتم می کرد. بعدهم یه دوره ریاست جمهوری کرد رفت پی کارش. الانم هی تکریمش می کنند براش جشن تولد می گیرند. خبر شرکتش توی مراسم افتتاحیه و اختتامیه ی بازی های فوتبال می شه خبر مهم.این جوریه که آدم برای خودش احترام می خره!
خیلی خوبه که آدم مبارزه کنه و از هزینش نترسه و در آخرم در موقع زندگیش به هدفش برسه بعدم به قولی جهاد اکبر کنه و همون بلاهایی که سر خودش اومده سر دیگران نیاره!(داشتم فکر می کردم آرمان هاشو زیر پا نذاره ولی بعد فکر کردم شاید اونای دیگه اصلا برای اون آرمان ها مبارزه نکردند.)

خوب بخش آگهی: 
همه ی اینا رو گفتم که بگم کسی کتاب مفیدی از این آقا سراغ داره ما رو خبر کنه. چه زندگی نامه چه کتابایی که خودش نوشته! می خوام بیشتر راجع بهش بدونم. خودمم می گردم، ولی خوب دوست آشنا پس به چه درد می خورند؟ البته فیلم و وسیله های دیگر کمک آموزشی هم قبوله ولی خوب کتاب یه چی دیگست، مخصوصا وقتی آدم می خواد راجع به یه چیزی  تعقل کنه.

چی بگم!


فقط دلم می خواست اینجا بنویسم! خیلی وقته ننوشتم. این پست قبلی هم همانطور که توش گفتم مال چند وقت پیش بوده فقط کاملش کردم. راستی بالاخره اتاقم به طور کلی مرتب شد یعنی همه ی کمد و کشو گتابخونه هایی که مربوط به من می شد مرتب شده حالا باید به جاهای دیگه اش برسیم!آفرین به مه راز آفرین به مه راز!
23 تیر 89

به بهانه ی خواندن نشت نشا

1-آب در کوزه و...
دوستی را قبل از کلاس خیلی مفید(!) راکتورهای نمی دانم چیچی پیشرفته دیدیم که کتابی می خواند.
جویا شدیم.
گفتند:نشت نشا می باشد.
تعجب کردیم!
توضیح دادند وچه قدر توضیحاتشان جذاب تر از کتاب.
گفتیم از کجا ابتیاع کردید؟
گفتند: از محل کتاب وقفی های مسجد.
ما در آمد و شد به مسجد آن قفسه ی کذا ی کتب وقفی را که باید دو هفته ای کتاب قرض گرفته شده را می خواندی و سپس به همان قفسه بر می گرداندی یا دوستی را پیدا می کردی که کتاب را به او بندازی و او نیز..الخ، دیده بودیم. و یکی دوباری نیز کتب آن جا را سیر کرده بودیم چیز دندان گیری دیده نشد. به نظر این یکی شاهکاری می آمد در آن برهوت.
نشد که کتاب از طرف آن دوست به ما اندانیزه شود. (ترس از آن که نکند در رو دربایسی دوستمان از 2 هفته بیشتر کتاب را نگاه دارد و حق الاناس یکهو از بین این همه آدم بیاید گریبان اورا بگیرد او نیز آدرس ما را بدهد که گردن ما از مو نیز باریک تر)
چند هفته ای در هنگام عبور از کنار آن قفسه نیم نگاهی نیز به کتب آن می انداختیم تا شاید کتاب مذکور روبه ما بنماید.که ننمایید.

چند هفته بعد طی برنامه ی بلند مدت مرتب می شویم به قسمت مدارک و اسناد دوره ی لیسانس رو آوردیم. و پس از دسته کردن آن همه جزوه ی گرد آوری شده! و چپاندن آن ها در جایی که عقل جن نیز بدان جا نرسد تا طی قرون دیگر یا به دست باستان شناسان برسد و یا خود از عذاب وجدان راحت شده آن ها به دور اندازیم. با اوراقی به جا مانده از عهد عتیق حدود سنه ی 1384 مواجه شدیم.اگر گفتید در بین اوراق چه دیدیم. کتابی با نام نشت نشا در صفحه ی اول منقوش به مهربسیج. یادمان آمد در همان سنوات فنچی در یکی از این برنامه های آی خوشامدیا مثل اینکه این کتاب را به ما انداخته بودند و ما آن زمان وقعی به آن ننهیدیم. و حتی بعدا یادمان آمد که از روی جلد در مراسم کذا نتوانستیم بخوانیم که یعنی چه به سجل کتاب رجوع کردیم.
این بود که به خودمان گفتبم: هان ای خواهر آب در کوزه و ما گرد جهان، تشنه لبان، یه همچین چیزایی آن می گردیم!

2 - کتاب

عنوان: نشت شا جستاری در پدیده ی فرار مغزها
نویسنده رضا امیرخانی
انتشارات: قدیانی
خوب اگر طبق روال بخوام حرف بزنم می گم که اون طور که خود نویسنده در موخره ی کتاب گفته اینا مجموعه ای بوده از مقالات پراکنده ای که در روزنامه ای چاپ می شده بعدا یه دستی به سرگوششون کشیده و کردتشون کتاب.
رفتم تو لغت نامه معنی جستارو یک سری کلمات نوشته بود که اگر بخواهیم از بینشون اونایی رو انتخاب کنیم که خودشون موجب نشند برای فهمیدن معنی کلمات بریم دوباره لغت نامه بگردیم می رسیم به کلمات بحث، مبحث، مطلب و پژوهش.خوب به نظر من این کتاب تنها یک سری نظرات شخصی یک آدمه که البته سری نیز به بلاد خارجه زده و دارای اطلاعات دیگری نیز است که در اثر مطالعه ی یک سری کتب به دست آورده. البته فکر کنم عنوان پژوهش براش زیادی بزرگ باشه همون بحث و یا مطلب کفایت می کنه.


3-نویسنده
رضا امیرخانی یکی از نویسندگانیه که احتمالا برای سمپادی ها نام آشناست. از بچه های خود سمپاد بوده اینم لینکیه که فکر کنم اطلاعاتی مفید بتونید ازش پیدا کنید.بیشترم به خاطر کتاب ارمیاست که معروفه. من یادم نیست که این کتاب و خوندم یا نه ولی فکر کنم داستانشو می دونم.کتاب ارمیا یک داستان جنگیست. بیشترم تمرکز این فرد مثل اینکه بر آثار جنگی می باشد. به هر حال با اینکه معمولا می گند که به حرف اهمیت بده نه به اون که این حرفو می زنه! اینکه این کتاب در بین کتاب وقفی های مسجد بوده و اون مهری که توش داشته ناخوداگاه آدمو می کشه به سمت اینکه اطلاعات بیشتری راجع به نویسنده اش کسب کنی. ولی یک چیزی ته مغزتو قلقلک می ده و اونم ایه که یک عدد سمپادیه. نه که بخوام نژاد پرستی کنم و لی ما توسمپاد یاد گرفتیم که عقاید مختلف در کنار هم داشته باشیم خودشم تو زندگی نامش تو لینک گفته!




4-رسم الخط
اول کتاب یک عدد یادداشت از انتشارات که بنا به درخواست نوینده رسم الخط کتاب همون جوریه که می بینید. خوب همین یادداشت باعث می شه ناخودآگاه آدم کشیده شه به سمت اینکه رسم الخط را نقد کنه. کتاب سعی شده خودمونی باشه و با رعایت  جدا نویسی (دانش گاه). راستش از اینکه کتاب خودمونیه خوشم اومد ولی خیلی جاها یک سری کلماتی به کار برده که به نظر من بین طیف خاصی معنی داره یا گفتن کلمات انگلیسی به صورت فارسی مثل پی پر (که البته بعضی هاشونو از جمله همینو تو پرانتز اینگلیششو نوشته) یا آوردن نوشته های عربی بدون اینکه معنی شو بگه و  یا خیلی از جملاتی که به خاطر موارد بالا و قاطی کردن مقدار زیادی خودمونی بودن نامفهوم می شه. البته من با ملالغتی( یا درست تر ملا نقطی) بودن کاملا مخالفم و با اینکه آدم حق داره اون جور که بهش می چسبه بنویسه موافق، ولی وقتی می خوام یک کتاب چاپ کنم یک ذره بیشتر دقت می کنم (یعنی فکر کنم بیشتر دقت کنم) چون بالاخره کتاب باید بمونه باید خونده شه مگر اینکه فقط برای مخاطب خاص بنویسیم و برا دوره ی خاص. که فکر نکنم هدف این طرف این بوده باشه.
از اینکه می گند ادب از که آموختی... اینجا استفاده می شه سعی می کنم از این به بعد نوشته هام خوانا تر باشه از نظر رسم الخطی ولی به هر حال باید به من وقت بدید که تحولات را ببینید:)

5-موخره
راستش این بخشش جزو بجشایی بود که بگی نگی به من برخورد اینوبخونید:
نقل از کتاب صفحه ی :101
و البته نوشته نیازمند شواهد و ماخذی بیش از این است. باری... گمان نگارنده بر این است که لب الباب حقیقی در این نوشتار حک گردیده است که افزون شواهد و ماخذ و نمودارها و گراف ها نیز چیزی به حاق آن حقیقت نمی افزاید، اگرچه شاید برای اطمینان قلوب موثر باشد.

به به پس بنده ی خواننده سیب زمینی تشریف دارم و باید شما را مقلب القلوب بدانم. (مثلا اگر دلیل می آورد که تنبلی کرده که برای حرفاش شاهد و مدرک گیر بیاره شاید اینقده برخورنده نمی بود)
و یکسری حرف که مدرسه که بوده یک سری کارای بد بد می کرده که انشای بقیه رو می نوشته الانم داره همین کارا رو می کنه برای کار خودش وقت نداره...

6- قسمتی که من دوست دارم
حالا می خوام یک ذره هم نقد خود جستار کتاب را بکنم.
می دونی نباید این پست این قده طولانی می شد. هم کتابش نازک است هم خیلی در زمینه ی خود علمی نیست ولی الان می گم چرا اینقده دربارش حرف زدم:
اول اینکه همین چند وقت پیش س از یک کتابی حرف زد  که هنوز تمومش نکردم. البته من از این کتاب یه تصور دیگه داشتم و فکر کردم که نظریاتی که من دربارش دارم رو به صورت منطقی و درست تر می گه. بنا بر این نظریاتمو برا س گفتم س هم گفت که این کتابه اونارو نمی گه یه چی دیگه می گه و اینکه نظریاتتو می تونی تو هم جمع و جور کنی و یک سری مطالعه و چیزای علمی دیگه بهش اضافه کنی بشه کتاب اونو چاپ کنی. خوب این آقای نویسنده هم همین کار رو کرده با این فرق که شاید زیادم وقت نذاشته شواهد علمی جمع کنه. اگر من بودم خیلی بیشتر وقت می ذاشتم (البته فکر کنم!) و این برام جالب بود که یکی اومده بود نظریات خودشو جمع و جور کرده بود تا موقعی که این آدم هم تقریبا هول و هوش من از این موضوع خبر داره و تازه شواهدشم درست حسابی نگفته  من می تونم نقدش کنم خیلی آسون تره از اینکه آدم کتاب یک فردی رو که در یک کاری خبره است نقد کنه چون معمولا ما سعی می کنیم با خوندن اون کتابا اطلاعاتمونو از یک چیزی بالاتر ببریم و بنابراین به دلیل کمبود اطلاعات قدرت نقدمون پایین می آد.
دوماینکه شاید ما بخوایم فرار مغز انجام دهیم! خوب دقدقه ی آدم می شه، آدم دوست داره بفهمه که بقیه راجع به دقدقش چی می گند و راجع بهش فکر می کنه.
(ازآنجاییکه این نوشته از اول تا دوخط بالاتر و قبلا نوشتم و بعد از یک وقفه از دو خط بالاتر تا خرشو می نویسم احتمالا یه مقدار رسم الخط و نوع نگارشش فرق کنه. و اینکه احتمالا این قسمت دوم کوتاه تر می ششه از اون چیزی که قرار بوده چون بلاخره آدم بعد یه مدت یادش می ره چی می خواد بگه ولی شایدم بهتره، فقط می رم سر نکات اساسی که اونقده اساسی بودند که یادم بمونند)
خوب حالا راجع به دو سه بخش کتابم نظرم و می گم و واسلام!
 1- اینکه آدم یه اسم جدید برا چیزی که بقیه می گند قائل بشه بد نیست خیلی هم خوبه! به شرطی که طالب این نشیم که حتما همه اسم مارو بپسندند. ولی به نظرم جای فرار مغزها استفاده از نشت نشا خوبه ایده ی خوبیه(با توجه به نوشته های خود کتاب).
2-با اینکه توضیح داده در کتاب که این پدیده یک مسئله ی کلان است نیز موافقم.
2-ب- با اینکه ما مسئله نداریم موافقم.
3- این که گفته علم ما بومی نیستم درسته ولی مصداقش که اینه که ما مثلا باید مسئله هاکی باز رو حل کنیم یا پره شفاژ سه گوش زیاد به نظرم عقلانی نمیاد. دیگه برای یاد گرفتن ریاضی و فیزیک که باید یک سوال که فقط کاربرد 4 تا فرمولو پیدا کرد اینقدر سخت گیری لازم نیست. اینکه مسائل صنعت ما باید وارد دانشگاه شه چیز خیلی مهمی است و نباید از اون گذشت. خیلی ازدانشگاه های کشورهای دیگه هستند که انعطافاتی برای پاس کردن درسا قائل اند. مثلا کار در صنعت یا آزمایشگاه باعث پاس شدن واحد می شه. ولی توجه شود در ایرانی که هیچ وقت سرمایه ها برای توسعه و ابداع از نظر نو آوری وجود نداشته و بودجه فقط برای توسعه کمی به کار می ره نمی شه یه همچین انتظاراتی داشت! وقتی طرح های کلان کشوری بر این مسئله تمرکز ندارند و ساختارهای بیمار فرهنگی ، مدیریتی و اقتصادی داریم حرف زدن از این چیزها بی فایده است. وقتی دست دانشگاها و اساتید باز نیست وقتی همه چی دولتی است و یک دولت بزرگ داریم که دوست داره تو همه چی دخالت کنه همین میشه. جلوی پیشرفت و خلاقیت های فردی گرفته میشه.این مشکل را نمی شه فقط با توپیدن به استادا حل کرد. استاد یک بخش این سیستم بیماره که با انرژی وارد می شه و بعد یکی دوسال می بینه که هرچه قدرم زور می زنه این سیستم اینقدر قصد کنترل کردن همه چی رو داره که تصمیم می گیره از کارش به عنوان نون درآر استفاده کنه و با این کارش شاگردانشم قربانی این سیستم بیمار می کنه. و این دور تسلسل ادامه می یابه.یا مثلا در کتاب گفته که چرا نمیاند دانشجو رو بفرستندفلان نقطه راجع به فلان قوم تحقیق کنه، باهاشون زندگی کنه؟ بله طرح خوبیه ولی بودجه دانشگاه چقدره؟ بودجه یاستاد چقدره؟ اصلا دولت و یا شرکت ها و ادارات دیگه علاقه ای برای استفاده از نتایج این تحقیقات داردند؟
4- با تیکه ای که مثال می زنه انصار هم نمونه ای از رپ های خارجند کاملا مخالفم. نمونه ی رپ های ایرانی همان هایی هستند که سعی می کنند موسیقی زیر زمینی بسازند. با اینکه روضه هم یک درام ایرانی است مخالفم یعنی باد بهش اهمیت داد و بررسی اش کرد در این شکی نیست. ولی از روضه نمونه های قدیمی تر و بهتری هم هست . همین شاهنامه و پرده خوانی مگه چشونه!( منظور من ایرانی بودن نیستا خوب پرده خوانی در مسائل دینی)
5-از قسمت فاصله ی مجاز شهر تا دانشگاش خوشم اومد.
6- مثال اینکه علم کاربردی دارند این خارجی ها. اینکه یه نفری بدون اینکه دستش بلرزه یک ورقه رو امضا کنه که همه ی حقوق تحقیقات برروی افشانه های کوچکو بده به انشگاه و بعد یه مدتی همون تحقیق به همراه دیگر مطالب بشه چاپگر جوهر افشان مگه چه عیبی داره. دانشگاه در برابر این تحقیق حداقل چیزی که به طرف داده یک عدد مدرکه که ارزش کمی هم نداره. و علمی که کاربردی نباشه پس به چه درد می خوره؟اینکه علم غربی و دانشگاهها فقط برای نیاز صنعت و پول کار می کنند شاید چیز درستی باشه. ولی این آقای نویسنده جایگزینی برای نوع رابطه ی صنعت و دانشگاه به غیر از آنچه در غرب است ارائه نکرده. صنعت که پول دارد پولش را در اختیار دانشگاه قرار می دهد تا دانشگاه نیز برای تولید پول بیشتر دانش را در اختیار صنعت قرار دهد. بنا براین اینجا نظام عرضه و تقاضا برقرار می شود.دانشی که پول نیاورد به درد صنعت نمی خورد
 7- اینکه همه ی ممالک غرب یا خارج یک سری غول هایی هستند که با همه ی دنیا مشکل دارند و فقط به منافع خود می اندیشند. خیلی درست نیست. چون در جهان هیچ دولتی نیست که به منافع خودش نیاندیشه و اگر باشه دولت نا کار آمدی است.. اول باید انسان مسائل درون خانه ی خودشوحل کنه بعد اگر از امکاناتش چیزی ماند به بیرون بدهد. اون دانشگاهها و مراکز علمی که این فرد قصد داره برای ما تعریف کنه که از منابع مالی بی نیازند و فقط و فقط برای علم کار می کنند بیشتر از واقعیت اتوپیایی بیش نیست. که اگر چه انسان باید سعی کنه به اون برسه ولی این رویا رویای همه نیست در ضمن در دنیای امروز نون و آب نمیشه!درسته که ممکنه قوانین دنیای امروز عادلانه نباشه ولی تا وقتی تو خودت به قدری قوی نشدی که این قوانین و تغییر بدی باید با قواعد جهانی بازی کنی تا عقب نمونی بعد می تونی یواش یواش تغییرشون بدی! نه اینکه فقط حرف نقض اونا رو بزنی؟ مثلا آقای نویسنده شما غیر از یک سری مطالب که تازه وقت درست حسابی هم براشون نذاشتی آیا کار دیگه ای برای جلوگیری از نشت نشا انجام دادی؟
8- درباره اینکه می گه غرب الان برده ها رو جور دیگه ای وارد می کنه موافق نیستم. چون شما به واسطه جبر به دنیا اومدن در یک گوشه ی دنیا محکوم نیستی که طرز زندگی تو تغییر ندی و برای این کار می تونی مهاجرت کنی.
و سخن آخر من:
در این کتاب بیشتر عوامل درسی و پژوهشی مورد بررسی قرار گرفته. یعنی مثلا من عاشق علم که دوست دارم تحقیق کنم می رم خارج و فقط به خاطر این می رم که اونجا شرایط تحقیق برام فراهم تره. و اینکه آنچه ما اینجا یاد مردم می دیم بومی نیست.وفقط به درد کشورهای دیگه می خوره.نه! همه به خاطر تحقیق و علم خارج نمی رند. بیشتریا می رند خارج که زندگی کنند! زندگی مفهومی است که برای همه یک معنی رو نداره. و زندگی فکتورهای متعددی و داره که برای هر فردی فرق می کنه. اونارو باید بررسی کرد.و درباره ی بومی کردن علم  اونجوری که من از صحبتهای این آقا فهمیدم می گه که باید از پایه مثلا فیزیک هالیدی و ریخت دور یه چیز دیگه درس داد که مسائل ایرانی توش باشه. ولی من می گم تا اونجا که می شه در دنیای سریع امروز باید جهانی فکر کرد یعنی از دستاوردهای دیگران استفاده کرد همون فیزیک هالیدی رو درس داد ولی بعد تو دوران فوق بیخودی هچل هفت پروژه تعریف نکرد. یه پروژه ای تعریف کرد که لااقل باشرایط کشور سازگار باشه.و نکته ی آخر که در کتاب هست که مالیات که در کشورهای دیگر می دیم موجب مثلا جنگ یا کشته شدن مردم بیگناه می شه، من در جواب باید بگم در حال حاضر فکر نکنم هیچ کشوری در جهان باشد که مالیاتش صرف بر هم زدن اوضاع کشور دیگری نشود. کم و زیاد دارد ولی بالاخره مالیات و بودجه دولت برای همین خرج خواهد شدو وقتی مجبوری این پول را بدهی مهم نیست در کجای جهانی .در ضمن این نباید فراموش کرد که این کتاب در دوران 8 ساله ی اصلاحات نوشته شده و من اونو بعد از حوادث اخیر خوندم که کلی دیدم و نظراتم تغییر کرد.

۱۳۸۹ خرداد ۲۳, یکشنبه

هوراااااااااااا!!!!!!!!

اینقذه خوفه..... باورم نمیشه!!!!!!!!
اینجا از ف بودن در حال حاضر دراومده
بعد چون سرعتش بالاست
و آدم نباید 623روز صبر کنه تا یک عدد پست بده
تنها برای کیفور شدن خودم و حال دادن به خودم و حال کردن با سرعت زیاد
این پست را می دهم
باشد که همه کیفور شوند، ما بیشتر:)

۱۳۸۹ خرداد ۲۲, شنبه

دلتنگی



تو مترو بود
حوصله ام هم سر رفته بود
وایستاده بودم بی هدف این ور اونورو نگاه می کردم
.
.
یکهو یه چیزی دیدم...
یه دستبند
شکل دستبند تو ...
یادت افتادم
داشتم یادت می کردم
داشتم فکر می کردم نکنه خودتی
.
.
نگاه کردم دستاش مثل تو بود
.
صورتش اون طرفی بود داشت با دوستش حرف می زد
نکنه دوستتم.. نکنه اون یکی رو هم می شناختم!

نه دوستتو نمی شناختم
.
خودتم..... نه تو نبودی
.
خوب که فکر کردم، دسبندشم دستبند تو نبود آخه دستبند تو نه اون گلوله ها رو داشت نه اینقده سیمهای نازک. اصلا اینکه دستش بود دستبند نبود که النگو بود!
.
فقط دستاش رنگ دست های تو بود دست هایث تو کشیده تر بود
.
.
بدجوری دلم هواتو کرده!
.
دیشبم خوابتو دیدم
بهم گفتی خوب اگه دلت تنگ شده بود زنگ می زدی بهم!
.
صبح
.
هرکاری کردم راضی نشدم بهت زنگ بزنم
.
نه که نخوام ....آخه ما باهم از این رابطه ها نداشتیم...آخه...کاشکی تو زنگ می زدی یا تو مترو جایی می دیدمت.
.
آخه بعضی موقع ها آدم یه چیزایی جلوشو می گیره که نمی تونه یک کارایی بکنه. تو که خوبی اگه دلم یه ذره دیگه برات تنگ شه و نبینمت حتما می زنگم.
.
ولی بعضی موقع ها دلت تنگ می شه..یا دوست داری احساستو به یکی بگی... یا می خوای برای یکی یه کاری بکنی..یا خیلی ساده جلو بعضی ها نمی تونی خودت باشی.(درست مثل این نوشته که هر چند ایده اش کلی بود ولی..ولی سعی کردم کلی تر از اون چیزی باشه که باید می بود) چه قده بده.
.
دلم تنگ شده
دلم تنگ شده برای تعداد زیادی آدم
که هر روز ببینمشون و باهاشون چیزای مشترک داشته باشیم
مثلا یک کلاس درس
مثلا یه وقت ناهار

مثلا یه خواسته ی مشترک یه امید مشترک...
مثلا ..یه چیز مشترک  دیگه ...

.
.
دلم تنگ شده بود برا اینجا برا نوشتن اینجا.....
.
کلا یه موقع هایی دلم تنگ می شه اینقده کوچیک می شه اینقدره تنگ......

۱۳۸۹ خرداد ۸, شنبه

تنبلی!


یک سری موجودات ریز کوچولواما فکر کنم از ویروس ها و میکروب ها بزرگترند. می رند زیر جلدت و تو رو دچار رخوت و بی حوصلگی می کنند. می چسبونندت به صفحه ی تلویزیون شایدم صفحه ی مانیتور یا صفحه ی موبایلت بالاخره هر چیزی که بتونه تورور از کارو زندگی بندازه. حتی تفریحات سالمی که برای خودت درست کردی رو ازت می گیرند(وبلاگم جزوش). اینقده سخته از دستشون خلاص بشی. مخصوصا اگه کمبود ویتامین انگیزه داشته باشی. اگه یکی بیاد بالاسرت به زور تورو مجبور کنه یه کارایی کنی شاید به طور موقت درمان شه. ولی درمان قطعی سراغ دارید؟
1389/3/8 

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۸, شنبه

ارتباط مکانیکی


سال اول دانشگاه بود، تو سایت می دیدی 2 نفر دارند با هم می چتند(چت می کنند، مکالمه از طریق وب)، فقط 3-4 تا کامپیوتر باهم فاصله داشتند. بعد با هم تو نت خداحافظی می کنند یکی شون می ره بیرون از کنار اون یکی هم رد می شه تنها شاید یه سر برا هم تکون بدهند شاید اون کارم نکنند.
تو گروپ یک سری از ورودی ها می بینی چه بحث هایی وجود دارد بعد نصف اونایی که تو گروپ اند به هم سلام هم نمی کنند!
طرف و سال به سالم نمی بینی اصلا برات مهم نیست، بعد هی براش میل فوروارد می کنی!
داری با یکی می چتی احساستو می خوای نشون بدی؟ این همه شکلک رو برا چی اختراع کردند پس؟
یه سمس برا یکی می فرستی جواب می ده جوابشو می دی و همین طور تا به بینهایت، یه وقت زنگ بهش نزنی صداشو بشنوی.
می ری با یکی تو نت دوست می شی تو چت روم تمام رازهی زندگی تو که به هیچ کی نگفتی می گی!
تولد دوستته (دوستش داری خیلی)، بعد نمی ری ببینیش، زنگ بهش نمی زنی، یه اسمس که به زور 1 جمله می شه براش می فرستی تازه توقع داری جوابتم بده!
عید شده، عید دیدنی چیه، یه اسمس می نویسی برا همه سند می کنی، یه چیز بنویس که به درد همه بخوره، نمی خواد وقتتو برا تک تک افراد تلف کنی.
خونه ی دوست و آشنات یک ربع باهات فاصله داره سال تا سال نمی بینیشون بعد هی سمس براشون می فرستی.
آشنا دیدی؟ اون ورو نگاه کن کی حوصله داره سلام علیک کنه؟!
تو فیس بوک هزارتا دوست داری؟ چه خوب! تو 5 سال گذشته 10 تاشونو 1بار دیدی، با 2 تا دیگشونم 2 با تلفنی حرف زدی، یک بارم به یکی دیگشون اسمس زدی، خوب چی می خواند دیگه؟ چند صد سال یه بار تو صفحشون یه چی می نویسی بسه دیگه!؟بعضی هاشونم اصلا نمی دونی چه جوری دوستت شدند، شاید فقط دوست دوست دوستت بودند!
دوستتو دیدی دارین با هم حرف می زنید، آخ آخ الانه که سریاله که راجع به روابط یک سری دوسته شروع بشه، خداحافظ زود برم خونه که ببینم این دوسته که اون دوسته رو دیده بود داشت باهاش حرف می زد به چه نتیجه ای رسیده؟
.
.
.
کسی رو پیدا نکردی براش یه چیزایی رو تعریف کنی؟ خوب یه وبلاگ بزن!!

---------
پ.ن: بیشتراینا که گفته شد مربوط به الکترونیک می شه ولی اسمشو برا این مکانیکی گذاشتم که منظورمو بیشتر می رسوند، بیشتر بار منفی رو انتقال می داد!
1389/2/18