‏نمایش پست‌ها با برچسب رویداد. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب رویداد. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ اسفند ۱۵, یکشنبه

پیام جدید...

1- اینکه چند وقته به توانایی های کامینوکیشینم (برقراری ارتباط با موجود زنده ای به اسم انسان) شک کردم! یعنی ها حرف می زنم با آدما می بینم من حرفشونو می فهمم (می فهمم دیگه شک نکن) ولی اونا نمی فهمند من چی می گم! یعنی وقتی با دوستام حرف می زنم مشکلی نیستا... ولی کلا دوست دارم بدون مقدمه چینی و کلی توضیح دادن برم سر اصل مطلب، اون وقت آدما با نصف اصطلاحات منم آشنا نیستند چه قاراش میشی می شه دیگه. اینقدر از این آدما که با حوصله می شینند حرف می زنند با تمام جزییات و مقدمه و موخره خوشم میاد، الته این جور آدما رو دوست ندارم با من حرف بزنند چون حوصله مقدمه و موخره و در لفافه حرف زدنو ندارم ولی اگه بشه من بتونم این جوری حرف بزنم شاید مردم منظور منو زودتر و بهتر بگیرند!
2- می آم اینجام می نویسم احساس می کنم نصف حرفو نمی تونم بزنم! یا حوصله ندارم. نه که برا خودم رو موضوع فکر کردم وقتی می آم بنویسم موضوع برای خودم حل شده حوصله ندارم بنویسمش یا یه همچین چیزایی. می گند هی رو مستند سازی کار کنیدااا!
3- رفته بودیم یه مغازه ای خوب موقع خرید اومدیم چونه بزنیم گفتش 1000 تومن بیشتر سود نداره. گفتیم چرا داره! طرف گفت ااا من که با این سنم دروغ نمی گم! منم گفتم دروغ گویی که ربطی به سن نداره! طرف بهش برخورد که حرف خیلی زشتی زدی! منم هیچی نگفتم! بعد هی نشتم به خودم گفتم که آخه کجاش زشت بود. اصلا هر چی سن آدم بالاتر می ره دروغ گو تر می شه. می گند حرف راستو از بچه بشنو. به بچه یه بار می گی دروغ بده می برندت جهنم یا چه میدونم دوباره دروغ بگی دیگه مامانت نمی شم. بچه هه یا وجدان درد می گیره یا می ترسه سعیشو می کنه ولی هرچی بزرگتر می شه می بینه که همه دروغ می گند یا خودش دروغ می گه هیچ اتفاقی نمی اوفته یا تازه خیلی هم خوبه! بعدشم که می شه یه عادت! خوب آدم نمی تونه این همه دلیل فلسفی رو به این آقا فروشندهه بگه که! به صورت خیلی مثبت فکر کردم حرف من بعدا روش تاثیر می زاره دیگه دفعه بعد این حرف غیر منطقی  تحویل مردم نمی ده.

۱۳۸۹ دی ۲۵, شنبه

برف می باره...

از پنجره بیرونو نگاه می کنم درخت کاج سر به فلک کشیده جلوی پنجره اینهو کریسمس شده. برف اومده و زمین سفید شده. به رسم قدیم ها زل می زنم به چراغی که پایین پنجره است تا ببینم برف می آد هنوز یا نه. در هاله اطراف چراغ روشن دونه های برف در هال پایین رفتنند. برخی هراسان از جلوی نور رد می شوند و برخی نمنمک و چرخان چرخان.  دلم هری می ریزه پایین انگار هم زمان دلم غنج هم می ره. می گردم در اعماق وجودم تا منشا این حسو پیدا کنم.
یه دختر مدرسه ای (دبیرستانی تقریبا) چسبیده به پنجره و داره به چراغ پایین پنجره نگاه می کنه به شدت بارش برف و برف نشسته روی زمین. داره قند تو دلش آب می کنه که اگر همین شدت باشه فردا تعطیله.... اگه همینطوری بباره منطقه 1 یا 3 حتما تعطیلند و ما هم تعطیل می شیم و همین جوری داره قوطه می خوره تو یک روز تعطیلی لذت بخش. که ممکنه اصلا در گردش احوال تغییری ایجاد نکنه ولی تعطیلی یه چیز دیگست.  درست مثل آخر ماه رمضان، هی به آسمونو تلویزیون نگاه می کنی یه اضطرابی هست نه از اون اضطراب های بد یه نوع اضطراب با ته مزه شیرین. هی درباره ی دیدن ماه شوخی می کنی و هی خدا خدا می کنی که فردا تعطیل باشه...
الان اضطراب من از همون جنس از اون اضطراب های شیرین از اون حس های جالب. این برفم از اون برف هاست، از اون برفایی که فردا توی راه بچه مدرسه ای ها خانم و آقایون مهربونی پیدا می شند که می گند: کوچولو کجاد می ری؟ مدرسه ها رو تعطیل کردند! واز اون به بعد این کوچولو منتظر برف می شینه و منتظر تعطیلاتی که از اخبار یا از عابران پیاده می شنوه.
آره برف همیشه با خودش این اضطرابو می آره و من لذت می برم از اینکه سرمو میچشبونم به شیشه سرد پنجره و خیره می شم به چراغ روبروی خونمون که بارش برفو واضح می کنه و بعد مدتی بخارنفسم شیشه رو می پوشونه اون وقت یه صورتک خندون می کشم روی شیشه.

......
پ.ن: شایدم این اضطرابو الان دوست ندارم شایدم دلم نمی خواد بفهمم دیگه برف برای من تعطیلی (یه تغییر) نمی آره

۱۳۸۹ تیر ۲, چهارشنبه

مکان ...

 
دولت توانمند با اطلاعات مکانمند.
خدمات مکان محور = خدمات عدالت محور

گفتم شمام فیضی ببرید و این جملات و عباراتی که همراه مکان می شود ساخت راببینید. اینارو سردر سازمان نقشه برداری کشور که دور میدان آزادی واقع شده است نوشته بود! حالا داشتم به این فکر می کردم که استادای دروسی که مربوط به نقشه و این جور چیزا می شه چه واژه های باحالی می تونند با این مکان عزیز بسازند!

یه چی دیگه امروز همین طور که تو اتوبوس به سمت دانشگاه می رفتم و بی هدف از پپنجره بیرونو تماشا می کردم ناگهان یک جمله توجهمو جلب کرد:
بدون ترافیک در کلاس درس حاضر شوید!
اینقدره از این احتمال خوشحال شدم که یه لحظه داشتم فکر می کردم خوب چه راه هایی در پیش رو داریم باید ببینم این تبلیغه چی می گه! که از عالم خوش بینی به بیرون جهیده و دیدم تبلیغ یک کتاب کمک آموزشی است:(

1389/4/2

۱۳۸۹ خرداد ۲۲, شنبه

دلتنگی



تو مترو بود
حوصله ام هم سر رفته بود
وایستاده بودم بی هدف این ور اونورو نگاه می کردم
.
.
یکهو یه چیزی دیدم...
یه دستبند
شکل دستبند تو ...
یادت افتادم
داشتم یادت می کردم
داشتم فکر می کردم نکنه خودتی
.
.
نگاه کردم دستاش مثل تو بود
.
صورتش اون طرفی بود داشت با دوستش حرف می زد
نکنه دوستتم.. نکنه اون یکی رو هم می شناختم!

نه دوستتو نمی شناختم
.
خودتم..... نه تو نبودی
.
خوب که فکر کردم، دسبندشم دستبند تو نبود آخه دستبند تو نه اون گلوله ها رو داشت نه اینقده سیمهای نازک. اصلا اینکه دستش بود دستبند نبود که النگو بود!
.
فقط دستاش رنگ دست های تو بود دست هایث تو کشیده تر بود
.
.
بدجوری دلم هواتو کرده!
.
دیشبم خوابتو دیدم
بهم گفتی خوب اگه دلت تنگ شده بود زنگ می زدی بهم!
.
صبح
.
هرکاری کردم راضی نشدم بهت زنگ بزنم
.
نه که نخوام ....آخه ما باهم از این رابطه ها نداشتیم...آخه...کاشکی تو زنگ می زدی یا تو مترو جایی می دیدمت.
.
آخه بعضی موقع ها آدم یه چیزایی جلوشو می گیره که نمی تونه یک کارایی بکنه. تو که خوبی اگه دلم یه ذره دیگه برات تنگ شه و نبینمت حتما می زنگم.
.
ولی بعضی موقع ها دلت تنگ می شه..یا دوست داری احساستو به یکی بگی... یا می خوای برای یکی یه کاری بکنی..یا خیلی ساده جلو بعضی ها نمی تونی خودت باشی.(درست مثل این نوشته که هر چند ایده اش کلی بود ولی..ولی سعی کردم کلی تر از اون چیزی باشه که باید می بود) چه قده بده.
.
دلم تنگ شده
دلم تنگ شده برای تعداد زیادی آدم
که هر روز ببینمشون و باهاشون چیزای مشترک داشته باشیم
مثلا یک کلاس درس
مثلا یه وقت ناهار

مثلا یه خواسته ی مشترک یه امید مشترک...
مثلا ..یه چیز مشترک  دیگه ...

.
.
دلم تنگ شده بود برا اینجا برا نوشتن اینجا.....
.
کلا یه موقع هایی دلم تنگ می شه اینقده کوچیک می شه اینقدره تنگ......

۱۳۸۹ خرداد ۱, شنبه

مشارکت اجتماعی



چند هفته پیش بالاخره یکی به فکر این آسانسورهای درب و داغون ساختمونمون افتاد. نماینده ی ورودی یک سری پرسشنامه داده بود به نگهبان ورودی، که اون هم پرسشنامه ها رو به ساکنین بده.بعد توضیحاتی گفته شده بود رای بدید.5 تا گزینه داشت که از تعویض کل آسانسورها تا اصلا هیچ کاری نکردنو شامل می شد و سه هفته وقت داشتی که جواب بدی.بعدا هم متن ارسال شده توسط یک شرکت برای تعویض آسانسورها و قیمت های برآورد شده را با توضیحاتی مفصل زدند تو ورودی. بعد سه هفته نتایج نظر سنجی رو زدند به دیوار بین دوتا آسانسور که 21 واحد جواب دادند فکر کن از72 واحدفقط 21 واحد جواب دادند یعنی حتی بیشتر مردم تلاش نکردند گزینه ی هیچ کاری نکنید را علامت بزنند. یا مثلا جلسه های مربوط به اداره ی ورودی که تشکیل می شه حداکثر 10 نفر توشون شرکت می کنند. فکر کنم خیلی از اونایی که تو مجتمع مسکونی های بزرگ زندگی می کنند می فهمند من چی می گم. خوب مسئولیت پذیری و مشارکت در امور جامعه از همین جا شروع می شه! شرکت در این جلسات وجواب دادن به پرسشنامه در حقیقت ارزش قائل شدن برای خودمونه برای محیط زندگیمون ولی خیلیا از زیرش در می رند و فکر میکنند زرنگی کردند. جالب اینه که اکثرا همین آدما هستند که وقتی یک مشکلی پیش میاد از همه بلند تر فریاد می کشند و زمین و زمان را به هم می دوزند و نه تنها کمک نمی کنند بلکه اون آدمایی رو که مسئولیت پذیر بودند رو مسئول می دونند.بدون آنکه فکر کنند اون موقع که جیک جیک مستونشون بوده باید به فکر زمستون می بودند . نمونه های اینچنین در جای جای مملکت ما دیده می شه. اینکه اون موقعی که باید اعتراض بکنیم اعتراض نمی کنیم، اون موقعی که باید مشارکت کنیم مشارکت نمی کنیم، خلاصه تنبلی می کنیم وتازه توقع داریم آدمای دیگه ای مسئول کارهایی باشند که به ما از همه بیشتر مربوطه و کارشونم بدون نقص انجام بدند.
از من قشنگتر آقای نسیم خاکساری در قصه ی آشغالدانی این مفهومو بیان کرده. من از این داستان خیلی خوشم اومد اینقدر که بعد 3 سال بازم وقتی اینجور چیزا رو می بینم یاد اون داستان می افتم! بخونیدش حتما، فکر کنم خوشتون بیاد.

-------
پ.ن: این داستانو توی نشریه رودکی شماره 14 خوندم
فکر کنم 1389/3/1

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۵, چهارشنبه

نی نی و آقاهه


امروز  که سوار مترو شدم. همین طور که آویزون وایستاده بودم و داشتم به این فکر می کردم که تازه بعد این همه وقت تلف کردن چه مقدار از وقت عزیزم که لا اقل می تونم بخوابم تو خونه را باید تو مطب دندون پزشکی تلف کنم، یه نی نی رو دیدم بغل مامانش نشسته بود. خیلی تپل نبود و صورتشم کوچولو بود ولی گرد بود ، با دو تا از اون لپهایی که راحت کشیده می شند که وقتی پایینو نگاه می کرد دو تا گلوله قد گوجه سبز از لپهاش آویزون بود. خلاصه کلی سفیدو با مزه بودبا چشم های سبز کدر و یک کلاه سفید. سه تا بچه ی حداکثر سوم دبستا نی هم داشتند نگاهش می کردند منم که به تجربه برام ثابت شده که تو این مکان های عمومی اگر یک چیزی پیدا کنی که سرت گرم شه زمان زودتر می گذره داشتم نی نی رو نگاه می کردم که سرم گرم بشه!
یک ایستگاه مانده بود که پیاده شم، یه پسر جوان تقریبا بلند قد، لاغر، که یک بلوز مردونه ی آبی پوشیده بود و تمام لباساش به تنش زار می زد و مستعمل بود  با یک جعبه پر از خوشبو کننده ی از واگن بغلی وارد واگن ما شد در حالی که لنگ می زد و چند وقت یه بار یه صدایی ازش در می اومد که من فکر می کردم نمی تونه درست حرف بزنه ولی بعدا فکر کردم حتما می گفته آدامس. جعبه شو جلو مامان نینی گرفت و بعد هم جلو اومد و به دو، سه خانم دیگر تعارف کرد، هیچکی ازش نخرید. برگشت بره اون ور واگن که یکهو برگشت نزدیک نینی شد دستشو برد طرف لپش، با دستش لپ نینی دو گرفت، بعد به سختی خم شد، حرکتش طوری بود که انگار مشکل حرکتی داره، سرشو برد طرف نینی و با لبهای درشت قرمزی که داشت و پشتشون یه ردیف نازک سیبیل داشت نی نی رو بوسید بعدم انگار کار خیلی معمولی ای کرده رفت اون ور واگن به بقیه آدامساشو نشون داد و هیچ کس از اش نخرید و دوباره برگشت همون واگنی که ازش اومده بود.
حالا بوسیدن نینی ممکنه حتی نصف دقیقه هم طول نکشیده بوده باشه ها. ولی برای من شاید یک ربع بود. مامان نینی هم هیچی نگفت هیچیه هیچی. در کف حرکتش بودم. می خواست نینی رو ببوسه خوب بوسید!
1389/2/15

۱۳۸۹ فروردین ۳۱, سه‌شنبه

یه موقع هایی آدم دلش خیلی می سوزه خیلییییییییی



نمی خواستم دوباره از مرگ بنویسم هی یه چیز می اومد تو ذهنما ولی می گفتم نه! بذار برای چندین پست بعد، با فاصله. ولی خوب یه چیزایی پیش می آد دیگه!
خوب رفتم توی فیس بوک یکهو دیدم حمیده خیر آبادی درگذشت(فاتحه بخون!) یه عکسم زده بودند کنارش که خیلی خیلی خودش بود.
دلم سوخت چه جورم. نمی دونم احساسات چی هستند. ولی خیلی بیشتر از شنیدن خبر مرگ خیلی از بازیگرا که فقط شاید یه ذره افسوس بخوری ناراحت شدم انگار یکی که خیلی نزدیکم بود فوت کرده. نمی دونم چرا ولی خیلی بازیش به دل می نشست خیلی یه جور خوبی بود. مخصوصا که توخانه ی سبز بازی کرده بود! سریال بسیار محبوب. یادم نمی ره دبستان بودم و پنج شنبه هامونم تعطیل بود. چهارشنبه تند و تند مشقامو می نوشتم که قبل خانه ی سبز تموم شه. یه شبم یادم می آد که مشق های زبانم تا آخر تیتراژش طول کشید ولی تمومشون کردم قبل شروع سریال.خیلی هم اون روز حسش یادم مونده. خالمم خونمون بود همه با هم روی مبل جلوی تلویزیون نشسته بودیم بساط چیپس و ماستم به راه بود.وقتی به خانه ی سبز فکر می کنم اولین شخصیت اون حمیده خیر آبادی به ذهنم  می آد: چادر دور کمر در حال حل و فصل کردن مشکلات (یک عدد مامان بزرگ)
--------------
پ.ن: چرا اینقدره هنر مندا می میرند جدیدا (یعنی هنر مندا زیاد می میرند یا کلا مردم زیاد می میرند؟)
پ.ن.2: این که چند تا موضوع هست که من هی راجع به اونا می نویسم منو یاد یه مجسمه ساز انداخت(هر وقت اسمش یادم اومد می نویسم اینجا) رفته بودیم یه سمپوزیوم ، یه سری مجسمه ساخته بود که همشون یه سوراخ مکعبی شکل توشون داشت که رنگش سفید بود. بعد به ما گفت که اتاق تنهاییشو ساخته و وقتی گفتم چرا این همه یه جور(آخه من سعی می کنم اگه کاری می کنم هر دفعه یه چیز جدید بیافرینم!) گفت (نقل به مضمون) هنر مندا می رند تو یه حسی هی تا یه مدت اون تو می مونند تا اون حس رو بیان کنند! حالا حکایت ماست.
1389/1/31

۱۳۸۹ فروردین ۲۷, جمعه

برای خنده ی مهشید

رفته بودیم ختم، نه یادبود. آخه خیلی شیک بود، خارجی بود! تا حالا من که این جوری شو ندیده بودم ونرفته بودم. توی یه سالن از این سالن های مجتمع های مسکونی مراسم برگزار شد. حالا بگذریم از اینکه ما چقدره تو این کوچه های الف، ب و کوه های مختلف گشتیم تا خونه رو پیدا کردیم حتی وسط راه نا امید شده بودیم که برگردیم. (معلوم نبیست شهرداری اون وقت که این منطقه رو می ساختند کجا تشریف داشته!) بز(ذ) ارید از مراسم بگم. کلی شیک بود. از در که وارد می شدی این گل های بزرگ مراسم ختم و چیده بودند طرف راست و رو بروت یه دونه از این تابلوهای چوبی که جدیدا عکس ها رو روشون چاپ می کنند بود. روی تابلو یه عکس بزرگ از آخرین تولد مرحوم بود که داشت شمع فوت می کرد و دور تا دور این عکسه عکسای دیگه ای در قطع کوچک ترازش بود که مال دوران های مختلف زندگیش بود. جلوی این تابلو هم کلی شمع سفید روشن بود.وقتی وارد می شدی باید از دست چپ چند تا پله می رفتی پایین رو همه ی گو شه های پله هام یک شمع سفید روشن بود. بعد دست راست کلی میز گرد گرد چیده بودند که آدما اون جا می شستند و دست چپ هم که روبروی آدما بود یه فضایی سا خته بودند از دسته گل های گلایل سفید ،ربان سیاه ، شمع و سه تا دیگه از اون تابلو ها. یکیشون یه عکس بزرگ پرتره بود که داشت می خندید و عین اون روزایی بود که من دیده بودمش. یکی دیگه هم یه پرتره سه رخ بود که با کارای گرافیکی کاری کرده بودند که طرف راستش سیاه بود بعد این سیاهی تبدیل یه موهای عکس می شد. روی قسمت سیاه هم با سفید انگار که دست خطه، یه شعر نوشته بودند. که من رفتم بخونم ببینم چیه نتونستم درست بخونم. بنا بر این شاید دست خط خودش بوده ،من نمی دونم. و یک تالبوی دیگه که یک عکس بزرگ سیاه سفید از دوران نوجوانیش بود و چندین عکس سیاه سفیدم از کودکی تا نوجوانی که قطعشون کوچیکتر بود زیرش ردیف شده بود.کلا فضایی از رنگ های سفید و سیاه و سبز ، ملایم با اندکی غم ساخته شده بود.آدماشم شیک بودند کلی خانم های شیک و آقایان که بعضی هاشونم کروات داشتند. با یکسری شیرینی و چای هم دو تا پسر جوون پذیرایی می کردند.رو هر میزم یک گلدون بود با چند شاخه گل های زرد و سفیدو نارنجی ملایم. یه آهنگ بی کلام ایرانی (فکر کنم کمانچه وسه تار) با یک غم ملایم هم پخش می شد. فکر کنم یکی ته سالن با لب تابش مسئول پخش آهنگ بود که یکی دو بارم از یه آقایی که یه چیزایی دکلمه می کرد و فکر کنم شهرام ناظری آهنگ گذاشت.این قده شیک بود که حتی آدماشم شیک گریه می کردند یک نمه های کوچولو و کم. غیر قابل مقایسه با مراسم هایی که قبلا بودم تو بعضی هاشون چه قده اشک می ریختند و این مداح نمی دونم چی چی رو هم هی دادو بیداد می کنه!
خلا صه تاثر بر انگیز بود وقتی اومدیم بیرون تازه من کلی بیشتر متاثر شدم نمی دونم  چرا، کلی فکر کردم به عکسا، پیش خودمون باشه، یه ذره دلم سوخت برا خودم فکر کنم که باید از این دنیا برم!(فکر کنم شاید برگرده به نارسیسیم و یا اینکه طبق پستهای قبل من خوش می گذرونم پس دوست ندارم تموم شه) دلم برا مهشیدم سوخت. دوست مامنم بود خوب. عکسی که از آخرین تولدش بود (البته با توجه به عکس من این طور فکر کردم) تمام موهاش سفید شده بود (سرطان داشت)و این عکس در کنار اون همه عکس مال دوران های دیگه و خاطره ی اون که من زیاد یادم نبود تنها یک خاطره مبهم از دوران کودکیم، که توی یکی از مهمونی های گرد همایی مامان اینا ،اونم بود و یک تصویر از اینکه روی صندلی نشسته بود با موهای سیاهه سیاه و داشت می خندید خندشم، کلا کاراش مثل مراسمش رمانتیک و ملایم بود.(چه قدر خوبه که از آدم اگه 1 خاطره بمونه از خنده هاش بمونه از اخلاق خوبش از مهربونیش حتی از سادگیش!)
می شه حالا که تا اینجا خوندیش یه فاتحه براش بخونی؟ ممنون می شم.
می خواستم همینو بگم دیگه خوب اینجارو برا همین درست کردم.
(نکته ی اخلاقی)
از دوستان و آشنایان خبر بگیرم، سعی کنم خاطره ی خوب براشون بمونه معلوم نیست چه قدر وقت داریم...

------------------------------------------
پ.ن: اینو می خواستم بنویسم جا افتاد:
موقع رفتن دیدم یه سری آدما دارند از عکسها عکس می گیرند. همش فکر می کردم که به چه درد می خوره .آخه هر دفعه نگاهشون کنیم باید آه بکشیم. نمی دونم شایدم خوبه که آخرین عکسهای  دوست یا فامیلمونو داشته باشیم حتی اگه دیگه بینمون نباشه!
1389/1/27

۱۳۸۹ فروردین ۲۵, چهارشنبه

تو خیابون

یه چیزایی امروز تو راه دیدم گفتم بیام اینجا تخلیه کنم که بعدش یک عدد تمرین نیمه تمام و یکی دیگه نیمه تمام تر و کلی کار دیگه دارم.
1- از کنار یکی رد شدم داشت با موبایل حرف می زد می گفت:
برو تو کمدم طبقه ی دوم، اونجا یک سری شناسنامه و دفتر چه بیمم هست!دی:
2- پشت یه اتوبوسه بزرگ نوشته بودند: اتوبوس واگذار شده به بخش خصوصی. شرکت واحد اتوبوسرانی نسیم شهر!(منت گذاری تا کجا!!! شایدم ترس از اینکه با اتوبوس کارای دیگه بشه!)
3- تو اتوبوس دعوا شد چه جوری! اونم سر جا! یکی توصف اومده بود جا برای دوستش گرفته بود. اون یکی اومد بشینه بهش گفت جای دوستمه. اون وقت دعوا شد که دوستت ته صفه و تو چرا براش جا گرفتی. بعد هم به ناسزا (خیلی هم بد بود) کشید، تازه به طرف هم لگدم پروندند.رانندم که نتونست از خودش جربزه نشون بده. آخرش دوسته نشست و اون یکی طرف پیاده شد.
حالا نکات این رویداد!
اگه من جای راننده یا مسئول اونجا بودم هر دو طرف دعوا رو پیاده می کردم، چون نمی دونستم تقصیر کیه. در ضمن به نظر من لازمه توی یک محیط عمومی آدما یه چیزایی رو رعایت کنند هر کی نکرد بالاخره باید یه جوری جریمه شه دیگه!
کدوم طرف راست می گفت؟ یه ذره فکرمو مشغول کرد. آیا می شه تو صف برای یکی جا گرفت. کلا از نظر قانونی و اخلاقی درسته؟
آخرش که طرف پیاده شد دوسته برگشت گفت معلوم بود چی کاره بود! داشتم فکر می کردم آیا این اصلا اجازه داره به خاطر یه همچین دعوای مسخره ای یه همچین حرفی بزنه؟ یا مثلا این ناسزا ها چی بود به هم می گفتند! به خاطر یه جا! البته بعد که بیشتر فکر کردم دیدم این ناسزا ها یا حتی اون حرف دوسته اون بار معنی ای که من براشون قائل می شم رو برای اونا نداره. انگار دارند یه حرف معمولی می زنند، تا این حد براشون ارزش داره. در صورتی که بار معنی این کلمات برای من بسیار سنگین تره. چرا؟ خوب  اگه به دورو برمونو نگاه کنیم، توی جوان ها، بسیار هستند گروه هایی که مثل نقل ونبات از این الفاظ استفاده می کنند، وحتی اگه کسی توی جمعشون اعتراض کنه برچسب سوسول بودن می خوره! ارزش هامون تغییر کرده! من به شخصه وقتی یه آدم بسیار مبادی آداب می بینم بیشتر خوشم می آد تا یه آدمی که به راحتی حرف های رکیک می زنه بقیه رو نمی دونم. بنابر این سعی می کنم که تا اونجای که زیادی دست و پا گیر نباشه یه چیزایی رو رعایت کنم (البته فاصله است از سعی تا رسیدن به هدف). فکر کنم ذکر یک مطلب اینجا بد نباشه. توی دوران کارشناسی، یه هم کلاسی داشتیم که فامیلیه همه ی استاد ها را با پیشوند خانم(آقای)دکتر صدا می کرد و حتما از فعل جمع استفاده می کرد،منظورم وقتی که در جمع بچه های دیگر بودو اون شخص حضور نداشت. فکر کنم خبر دارید که دانشجوها معمولا اگر خیلی لطف کنند، وقتی در جمع خودشون هستند فامیلی استاد را صدا می کنند. بدون هیچ پیشوندی، حالا بگذریم از فامیلی های نصفه نیمه و لقب و چیزای دیگه! اوایل به نظرم این کار عجیب می اومد یه ذره هم می گفتم چرا راحت حرف نمی زنه. ولی بعد اینکه فکر کردم، ازش خوشم اومد فکر کردم چه کار خوبیه که آدم احترام افرادو این جوری نگه داره و جو گیرم نشه! خوب بعد یه مدت کوتاه آدم از این طرز رفتار بیشتر از رفتارای دیگه خوشش می آد، می خواستم همینوبگم. در ضمن عادت می کنه به این نوع رفتار اون وقت در جاهای حساس سوتی نمی ده. همین کارم باعث تمرین رفتار بهتر می شه.ولی متاسفانه الان زیاد اینجوری نیست ونتونستیم نسل جوانو با ارزش های رفتاری خوب، بار بیاریم. تعجبی هم نداره! وقتی کلید واژه ی ادبیات سیاسی تو دهنی زدن باشه از بقیه نمی توان انتظاری داشت!
یه چیز دیگه هم جالب بود. اونم اینکه وقتی لگد می پراندند می خندیدند انگار از این دعوا لذت هم می بردند. این آدما دیگه کی اند!

پ.ن: این یادداشت مالدو روز پیشه ولی امروز رسیدم مرتبش کنم:)
1389/1/25

۱۳۸۹ فروردین ۱۳, جمعه

من پر از کاشانم...



من پر از احساسم
و پر از کاشانم
و درون دل من
دختری کوچک
تاب بازی می کند
درون کوها
و درون دشت ها
در نا کجا آبادی
در افق
لای تبریزی ها

رفتیم کاشان اینقققققققققققدددددددددددددددههههههههه کیف داد
چقده شبیه سهراب سپهری بود
منم اگه اونجا به دنیا می اومدم تا حالا سهرابی ،محتشمی چیزی شده بودم
یه نصفه روز خوب تاثیر گزارده ها(مثل نماز گزار دیکتشم خیلی درسته!)
حالا یه ذره وزنش اشکال داره چند بار دیگه که برم کاشان اونم درست می شه
اینقده آدماش مهربون بودند ازشون هر چی می پرسیدی اولش یه جمله می گفتند مثل "اگه خوب گوش کنی یه راه خوب نشونت می دم" یا " گوش بده تا بگم" که توجه رو کامل جلب کنند بعد با اون لهجه ی قشنگ کلی با حوصله توضیح می دادند
اینقده خوشگل بود رقتیم یه پارکه که وقتی تو زمین بازیش تاب بازی می کردی کلی کوه و دشت و دمن می دیدی
افقشم تا دوردستا پیدا بود اینگاری آدم یه جایی بین زمین و آسمون می تونست پرواز کنه کلی کوه خشگل داشت کلی خونه با حال داشت از این خونه گلی ها گنبد دار حیاط بزرگ وسط با یه حوز گنده حد اکثر 2 طبقه اطاق اطاق دور حیاط زیر زمین با پله های بلند بلنداندرونی بیرونی تصور کن حوض پر ماهی بچه های بدو بدو دور حوض بگردند تو کوچه که راه میری پر درخت و سبزه و کوه های خشگل تمیز اون دوردورا
همه همه ی اینا وسط کویر
هواشم معرکه بود
کلی آهنگ قشنگ قشنگ قدیمیم گوش کردیم بعضیاش واقعا اشک آدمو در می آوردند اینقده که ناله می کردند!
خلاصه کلی حال داد خیلی وقتم بود با خانواده با ماشین از خودمون نرفته بودیم بیرون
دست خالم اینا درد نکنه خیلی خیلی خوش گذشت
بعضی چیزارم که نمی شه با همه قسمت کرد از اون قسمتاش گذشتم
ولی خوب تو شهرای ایران تا اینجا کاشان و شیراز اولند واقعا قشنگند مردمشونم عالیند


راستی فکر کنم از این بلاگ نویسیه خوشم اومده
باید یواش یواش به یک عدد بلاگ درست حسابی نقل مکان کنم البته من تنبل تر از این حرفام ولی خوب یه جایی که آدم راحت فارسی بنویسه و محدویتهای این پروفایلرو نداشته باشه بهتره

اهل کاشانم
روزگارم بد نیست
تکه نانی دارم،خرده هوشی،سر سوزن ذوقی
مادری دارم بهتر از برگ درخت
دوستانی بهتر از آب روان
و خدایی که در این نزدیکی است
لای این شب بوها،پای آن کاج بلند
روی آگاهی آب، روی قانون گیاه
.
.
.
پدرم وقتی مرد ،آسمان آبی بود
مادرم بی خبر از خواب پرید،خواهرم زیبا شد
پدرم وقتی مرد،پاسبان ها همه شاعر بودند
.
.
. قاطری دیدم بارش انشا
اشتری دیدم بارش سبدخالی پندو امثال
.
من قطاری دیدم که سیاست می برد(و چه خالی می رفت)
.
زندگی رسم خوشایندی است
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ
پرشی دارد اندازه عشق
زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود
.
.
.
زندگی شستن یک بشقابست
.

.
.
.
مرگ پایان کبوتر نیست
مرگ وارونه ی یک زنجره نیست
.
مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد
.
مرگ با خوشه ی انگور می آید به دهان
مرگ در حنجره ی سخ-گلو می خواند
مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است مرگ گاهی ریحان می چیند
مرگ گاهی ودکا می نوشد
گاه در سایه نشسته است به ما می نگرد
و همه می دانیم
ریه های لذت، پر اکسیژن مرگ است

.
.

کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ
کار ما شاید این است
که درون افسون گل سرخ شناور باشیم.
.
که میان گل نیلوفرو قرن
پی آواز حقیقت برویم
(صدای پای آب:سهراب سپهری)

خیلیا با فروغ حال می کنند ولی من اصلا نمی فهممش
نه اصلا اصلا ولی خوب سهراب خیلی باهاله خیلی باهاش حال می کنم تازگی ها می بینم حافظم بهتر می درکم ولی خوب اون از زمان ما خیلی دور بوده مفهموماش فرق فولکوله بیخیال

سانسور شد.. اینم نوشتم که خودم بدونم کجا باید بعدا اگه خواستم بچسبونم
سانسور کردن خود خوب نیست ولی دیگه دیگه

چقدره امشب چرت و پرت گفتم
به هر حال برای همه آرزو می کنم که عاشق شند و یه بار برند کاشان و بهشون خش بگذره
فروردین 1389

عید شما مبارک .....(این مصرع را خودتان پر کنید)

بازم یک سال دیگر آمد
خوب منم فال حافظ گرفتم سر سال تحویل بعدم با کلی حس نشستم شعرشو بلند بلند خواندم .تازه تمام تصحیحاتشم از قول این و اون آخرش اضافه کردم
بعدش که تموم شد من کلی در احوالات شعر بودم یکدفعه پرسیده شد خوب تعبیرشو بخون!
گفتم این کتابه تعبیر نداره
گفته شد پس مارو گذاشتی سر کار!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خوب از شعر لذت بردیم دیگه معنیشم که معلومه تعبیر دیگه چیه؟
به هر هال اینم فال حافظ ما


ای صبا نکهتی از کوی فلانی به من آر
زار و بيمار غمم راحت جانی به من آر
قلب بی‌حاصل ما را بزن اکسير مراد
يعنی از خاک در دوست نشانی به من آر
در کمينگاه نظر با دل خويشم جنگ است
ز ابرو و غمزه او تير و کمانی به من آر
در غريبی و فراق و غم دل پير شدم
ساغر می ز کف تازه جوانی به من آر
منکران را هم از اين می دو سه ساغر بچشان
وگر ايشان نستانند روانی به من آر
ساقيا عشرت امروز به فردا مفکن
يا ز ديوان قضا خط امانی به من آر
دلم از دست بشد دوش چو حافظ می‌گفت
کای صبا نکهتی از کوی فلانی به من آر


خوب راستی تتعبیرش چی بید به نظرم خوب بید

فروردین 1389

مثه اینکه واقعا عبرت نمی گیریم...

دیروز رفته بودیم اداره نمی دونم ثبت املاک و این چیزا، حالا بگذریم از این که کارمند مربوطه سرجاش نبود جاشم هیچکی نبودو یک کار ساده رو که 1ماه بود دستش بود از قرار معلوم انجام نداده بود، در ضمن این سومین باری بود که سر جاش نبود. که این ها همون قضیه جهنم ایرانیه، روزی نبود قیف و روزی نبود... تو خود حدیث مفصل بخوان. بگذریم ، قضیه ای که از همه مهم تر بود سیستم طبقه بندی اسناد این مملکته. خوب اونجا جایی بود که از اسمش معلومه مدارک مربوط به زمین و خونه یک منطقه این تهران درندشت و داشت که بعدا معلوم شه کی به کیه، دعوا شد مدرک بده چه می دونم حتما به درد کارای شهرداری و تاریخ این چیزام می خورده دیگه. باید می دیدید در حالی که –به قول مامان- این خارجی ها تو قیلم های عهد دوغشون نشون می دند که پرونده و مدارکشون رو ریل میاد و میره، میکرو چیپ دارند(که فکر می کنم تو ایران اصلا نمی دونیم چیه!) و مثلا روزنا مه های آرشیویشون برای محافظت تو دستگاه های خاص قابل بررسی است و....، اونجا پرونده ها شامل یک مقواهای زهوار در رفته که به زور نخ هایی به هم وصل بودن می شد. در حای که اسناد و مدارک مهم داخل اونا هم یک سری برگه که در اثر محافظت بیش از اندازه! یک گوشه ی سالمم نداشت و به طور نا مرتب از همه طرف پرونده در حال ریختن بود. در قسمتی که دفترها را نگه می داشتند (که ظاهرا هر دفتر مال بخش خاصی از منطقه و برای هر پلاک ثبتی چندین برگه داشت که به مرور زمان باید توسط نقل و انتقالات پر می شد) نمی دانید چه قل قله ای بود. کارمندا رسما لای دفترها کار می کردند. دفترها هر کدام قطری برابر یک بند انگشت و کاغذهایی به مساحت یک دونه از میزهایه چهارگوشی که ژاپنی ها استفاده می کنند داشت.اون وقت این دفترها رو هم رو هم گذاشته شده بود یعنی اگر می خواستی دفتری رو که از شانس بد تو روی دفترها نبود برداری باید زور عضلانی فوق العاده ای می داشتی. همه ی مدارک کاغذی بود، برای یک استعلام 72 ساعت وقت لازم بود! خوب تعجبی نداشت باید کارمندا وقت می کردند که لای دفترها رو بگردند! جالب این بود که قطعاتی از کامپیوتر هم همه جای اداره پخش بود، یه جا کیس، یه جا مانیتورو...فکر کنم اگر همه جای اداره رو می گشتیم یه چند تایی کامپیوتر کامل پیدا می کردیم. جالب اینجا بود که بعضی کاراشون با کامپیوتر بود به شرط داشتن برنام مربوطه! یعنی مثلا اگر هم واقعا می خواستند با کامپیوتر کار کنند، نصف کاراشونو باید دستی انجام می دادند، چون برنا مه اش نبوده! خوب تو زیر زمینم بایگانی بود، پر از پرونده های معلوم الحال. اون وقت این انبار پر از خوراک آتش یک سیستم اتفای حریق نداشت. اصلا یک دکمه نداشت که وقتی آتشی دیده شد یکی به طور دستی فشار بده که لا اقل یک بوقی بزنه شاید بشه یک کاری کرد. در جواب من که گقتم اگه اینجا آتش بگیره چی می شه، کارمندش گفت راحت می شیم. اون وقت این همه مدارک که کلی وقت وپول این ملکت برای سروسامان دادنشون صرف شده چی؟چه توقعی... داخل حیاط ساختمان هنوز کولرهای نویی بود که نصب نشده بود. یعنی تو این مملکت حتی اول فکر نمی کنند بعد انتقال یک اداره به یک جای جدید باید وسایل آسایش کارمندا فراهم شه. خوب اومدینو تابستون بودجه نداشتید کولر بخرید.... عبرت نمی گیریم و اگر نه آتش سوزی های کتابخانه های مهم تکرار نمی شد. فکر کنم آتش سوزی کتابخانه ی دانشکده ی حقوق دانشگاه تهرانو به خوبی به یار می یاریم. ولی آیا شما که دانشگاه می رید تو هیچ کدام از کتابخانه ها یک سیستم دستی اتفای حریقم دیدید؟ بله ما فا صله داریم از میکروچیپ،از مستند سازی ،از بایگانی، از مدارک طبقه بندی شده ی انگلستان که هر 30 سال یک بار منتشر می شه. ما از عبرت گرفتن و تاریخ خواندن هم فاصله داریم چون به جای درس گرفتن می ترسیم که مچمان گرفه شود. ما حتی با اعداد و ارقم هم بیگانه ایم. چون ما تنها به خودمان فکر می کنیم نه به نسل بعدی نه به بشریت.... حسن ختام هم اتاق معاونان بود، فک می کنید داخل اتاقی که سر درشان اسم معاونان بود چه به چشم می خورد؟ دوتا میز با دوتا مرد پشتشون 3 تا مرد اضافی هم نشسته بودند رو صندلی های داخل اتاق. آهان، اون دوتا مرد پشت میز داشتند به کوهی از پرونده ها رسیدگی می کردند وکار ارباب رجوع ها را راه می انداختند (کلمه عجیبی ست این ارباب رجوع،ارباب+رجوع) نه روی میزها حتی یک خودکارم نبود. فقط چایی و قندو معاونین در حال اضافه کرن بر فضای شادی اداره(!) با صدای بلند با بقیه می خندیدند این قدر سرشان گرم کار مربوطه بود که باید سه بار سوالمان را تکرار می کردیم که تازه متوجه ارباب رجوع شدند.داشتم فکر می کردم حتما رئیس اداره هم در سواحل قناری تشریف دارند. اگر واقعا معاونین اینقدر بیکارند می توان برای صرف جویی این شغل ارزشمند را حذف کرد.
بهمن 1388

Entry for Bahman 4,1387

عالی بود شاید این کلمه عالی برای توصیف چیزی که میخوام بگم کم باشه رفتیم خیابان اندیشه 5 خانه معلم برا ناهار اگه گفتید با کیا با فرزانگانیا البته طیف وسیعی از فارغ التحصیلای سالای مختلف که البته بیشترشون 77 بودند دستشون درد نکنه به هر حال کلی خوش گذشت معلمایی رو دیدیم که سال ها بود ندیده بودیم سالن کوچیک بود ولی پر از آدم هر معلمی از در می اومد اینقدر آدم دورشو میگرفتند که ما ترجیح میدادیم عقب واسیم تا بعد دیدو بازدید بقیه شاید به ما هم نوبت برسه کلی خاطرات زنده شدند کلی حال و هوای مدرسه نو شد من که میگم تا حالا بهتر از دوران فرزانگان نداشتم چه روزهای خوبی ، اولا که اومده بودم دانشگاه یه حسی داشتم انگار که دانشگاه موقتیه و میخوایم برگردیم مدرسه میخوایم وقتی که بارون میاد کلاسارو تعطیل کنیم و مثل دیونه ها جیغ بکشیم از پله ها سرازیر شیمو تو حیاط با صدای بلند یار دبستانی من، ای ایران و سرودای ملی مونو بخونیم. سرود ملی واقعا واژه قشنگیه برا اون سرودا چون ما واقعا یه ملت بودیم. کلی فرزانگانی کلی همبستگی الانم که باز می بینمشون کلی ذوق میکنم .یکی توجمعمون میگفت هرجای دنیا بری بالاخاره یه چند تایی سمپادی پیدا می کنی. یاد همه اون روزا بخیر (البته برا من هنوز هم خیلی زنده هستند) که آقای محسنی پور سر کلاس داستان دوئل ریاضیدانارو تعریف میکرد{البته ایشون نیومده بودند}، آقای نیوشا را جع به اینکه چگونه یک انسان با آداب باشیم حرف میزدند امروزم واقعا خوشتیپ بودند کت شلوار با کروات، آقای شکوهی با اون صدا عوض کردنا و اداهای تئاتری که تاریخ درس میداد و اون سوالای عجیب غریبش: آیا بزرگراه یادگار امام بزرگراه نیایش را قطع میکند؟چرا؟ (بالاخره ازش پرسیدم که چرا بازرگان استعفا داد اونم گفت: یکی که راننده ماشین لوکسه نمی تونه بلدوزر برونه. هرچند این اون جوابی نبود که من 5،6 سال بهش فکر میکردم ولی خوب نظر ایشون هم محترمه)،آقای حاجی بنده ام اومده بود یادم میاد که خیلی بامزه درس می داد، آقای غیاثی هنوزم درس میده عشق این مرد به تدریس چه قدر قشنگه اینکه بانی این گردهماییم ایشون و سالنامه رو هم با تلاش ایشون چاپ کردیم واقعا قابل تحسینه اینکه آدم چه قدر می تونه تاثیر گذار باشه و هیچ وقت زندگی و تکاپو را ول نکنه [never give up]. کلی ناظم و معلمای خانمم بودند،خانم اسکندری که سر کلاسش ترقه زدیمو چه بلوایی به پاشد،خانم حسینی با اون لبخند همیشگیش،خانم مرندی که وقتی آدم می دیدش یاد بارفیکس زدن می اوفتاد (واقعا لازمه آدم یک دقیقه بالا بارفیکس بمونه؟!)، خانم خرسند همشهرکیمون، خانم آهنی اصلا عوض نشده بود تنها معلمی که مغنعه نمیپوشید، تازه سر کلاس روسری سفیدشو بر می داشت یه دست توی موهای سیاهش می کشید و کلاس شروع می شد. روز اولی که سر کلاسمون اومد توی خونه یه بند ازش حرف می زدم ،امروزم بهش گفتم که اگه اون نبود من "ضرب ضربت "یاد نمی گرفتم گفت مهم این بود که "انی احبک" رو یاد بگیری،خانم حاجیلی منو یادش بود به اسم، گفت اصلا فرقی نکردم (راست می گفت بزرگ شدن سخته) ، خانم نوربخشم بود منطق درس می داد جای دینی سال اول می گفت می شه پای تلفن رو زمین جلو پاتو نشون بدی بگی بابام الان اینجا نیست از نظر منطقی عیبی نداره ولی از نظرای دیگه....،خانم پورسعید که سعی می کرد سه نوع تعادلو به ما بگه تازه من همین چند ماه پیش بود که منظور دقیقشو فهمیدم، بد نیست از دو سه نفر که نیومده بودند هم نامی ببریم خانم رحیمی که کتاب توان بی پایان معرفی کرد،خانم عمادی نژاد که من یه جورایی از کلاسش خوشم میومد،. خیلی جالب بود آدما هم دیگه رو می دند تنها از اینکه توی این جمع بودند لذت میبردند با روی باز همدیگرو میبوسیدند حتی شاید قبل اینجا همدیگرو جای دیگه ای ندیده بودند ولی تعلق داشتن به اون دوران به روح اون مدرسه به اونچه تکتکمون ازش لذت میبردیم همه رو به هم نزدیک کرده بود و هیجان جمعو بالا برده بود. خانم حائریم دستشون درد نکنه با اینکه سالی که ما رفتیم دبیرستان بازنشسته شدند ولی همه بچه هارو تحویل گرفتند و یه کتاب که خودشون ترجمه و تالیف کرده بودند به ما داند هدیه قشنگی بود. جالب این بود که معلمام کلی کیف کرده بودند و خوشحال بودند که تو این جمع بودند.هی عکس مینداختیم انگار میخواستیم تمام لحظات رو حبس کنیم طوری که نتونند از دستمون در برند. بعشی موقع ها پیش خودم فک میکنم واقعا دانشگاه خیلی چیزای بیشتری از دوران مدرسه به من یاد داده؟ یعنی اینجایی که بهش می گند محل دانش واقعا ارزش واقعیش از مدرسه بیشتره یا فقط یه اسم قلمبه است .... الان که فکر میکنم انگار که مدرسه خاطره نیست انگار زندست و داره دنبال من مییاد هر جا که برم هر زمانی که باشه .انگار یه تکه مخصوص من هست که هیچ وقت گم نمیشه و هر وقت که بخوام می تونم دوباره حسش کنم و ازش لذت ببرم .ماتوی اون مدرسه بزرگ شدیم چه طور می شه اونو از ما جدا کرد؟ شاید خیلی احساساتی شدم ولی امروز یه روز عالی بود از همه اونایی که باعث و بانیش بودند تشکر می کنم. امیدوارم ادامه پیدا کنه و ایندفعه 84ری ها هم بتونند معلمای خودشونو که مشترک نبودند دعوت کنند. پ.ن:این واژه معلم چه قدر لطیف تر از استاده. چقدردلم برا لطافت تنگ شده بود...
بهمن 1387