‏نمایش پست‌ها با برچسب فیلم. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب فیلم. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۰ بهمن ۷, جمعه

The Tree of Life

اااااا خیلی وقته اینجا نیومدم. بگذریم.
فیلم درخت زندگی یک فیلمی است که الحق نقدهایی که بر آن شده مبنی بر شعر گونه بودنش صحیح است. البته باید تا آخر فیلم دووم بیارید. می گویند لذتی در صبر است. این فیلم را می شود یک اثر هنری نام نهاد. موسیقی فیلمو صحنه های زیبای اون یک حالت آرامش و خلصه به آدم می ده.مانند بسیاری از اثرهای هنری به نظرم اگر خیلی هم نقدش کنی زیباییشو از دست می ده. آدم باید احساسش کنه مثل یک نقاشی با رنگها ی شگفت انگیز یا یکی از اثرات موزارت. اگر حوصله ی اینو دارید  که در یک گالری هنری نم نمک بگردیدو لذت ببرید این فیلمو بهتون پیشنهاد می کنم ولی اگر یه فیلم اکشن و داستانی و اینا رو می خواید به درد شما نمی خوره.
اینجا داخل پرانتز بگم که اثر هنری اصولا با داستان، نقاشی، مجسمه و عکاسی و... فرق داره. تعریف من اینجا از هنری چیزیه که یک حس جالب که شاید همزاد پنداری بشه بهش گفت، توی شما پدید می آره. اصولا این نوع اثرات هنری چیز جدیدی که شما ازش خبر ندارید را نمی گویند بلکه همان دانسته های شما را یاد آوری کرده و یا از دید هنرمند ارائه می کنند. شاید این حس زیبایی که در هنگام حس کردن اثر هنری برای شما پدید می آید همان حس دلخوشی از این که در این دنیا تنها نیستید باشد، یعنی کس دیگری هم هست که حس شما را دارد. به خصوص درباره ی مفاهیمی گنگ و ناشناخته مانند خدا، فرا ماده، پیدایش، هدف زندگی و.... که موضوعات اصلی این فیلم در کنار مفاهیم روانشناسانه هستند.
در آخر بازم می خوام بگم که زیبایی بصری و صوتی در این فیلم زیاده (چه جمله ای!). و اینکه از طرز روایت آنچه روابط بین خوانواده ی فیلم هست و داستان فیلم بسیار خوشم اومد. 

۱۳۸۹ اسفند ۲, دوشنبه

چهل سالگی

گفتم بیام اینجا یه چیزی بنویسم دلم خواسته بود دیگه! یه سری چیزا بود که اینجا دوست داشتم بنویسم حوصله اش نمیاد یه سری چیزام هست که ویرم می گیره بنویسم محافظه کاریم میاد ولی این یکی اینجوری نبود گفتم تا نپریده بنویسم.
چهل سالگی یک فیلم ایرانی می باشد که دیشب دیدم
کارگردان: علیرضا رئیسیان
برداشتی آزاد از رمانی به همین نام نوشته ناهید طباطبایی و با اقتباس از داستان  پادشاه وکنیز مثنوی
خوب بریم سر نقد
من یاد از این فیلم خوشم نیومد. یعنی خیلی سعی کرده بود که فلسفی اینا بسازه ها ولی خوب اصلا خوب از آب در نیومده بود بازیگر اصلی هاش که لیلا حاتمی و عزت الله انتظامی و محمدرضا فروتن بودند خوب بازی کردند یعنی سعی کردند خوب بازی کنند ولی به شدت این آقایفرزان اطهری که به نظر یک عددمدل خارجی می باد بد بازی کرد اصلا چه لزومی داشت آدم بره یک مدلو از خارج بیاره که نه بازیگره نه فارسی خوب بلده حرف بزنه بزاره نقش مکمل مرد؟البته بازیگر کودکشم خوب بازی نمی کرد به نظر من. فیلم نامه شم خوب نبود یعنی پر دیالوگ بود پر حرف اصلا حرکت نداشت این فیلم.اصلا معلوم نشد آخرش چی شد. می دونی کل محتوای فیلم راجع به زنی بود که در آستانه چهل سالگی قرار داشت (خود این هم یه مشکل دیگه زن که نقش اول بود35 سال داشت و معلوم نبود چرا اسم فیلم 40 سالگی است شاید به خاطر شوهر 40 سالش!) وزندگی ای داشت و از آرزوها دوران جوانیش دور بود! و یکهو این آرزوها با بازگشت نامزد یا دوستی از دوران جوانی دوباره بر می کردند و فرصتی پیش می آید که شاید به آرزوهایش برسد و شوهرش که دوستش داست با هزار جاسوس بازی می خواست بدونه که اگر زنش می خواد بره دنبال شق اولش بهش کمک کنه یا چیزی شبیه به اون ولی در آخر زن زندگی خودشو انتحاب می کنه یا لااقل من اینو فهمیدم. آرامش می خواسته .(رفتن به دنبال عشق ائل مثل هیجان موج سواری می مونه و ماندن کنار شوهرش مثل رسیدن به ساحل پس از موج سواری که به نظر زن این آرامش برای موج سوار از اون هیجان خوشایند تره "نقل به مزمون از فیلم")
سعی کرده بود توی این فیلم ماهیت کمیته های اوایل انقلا بو نشون بده که سوژه ای کهنه بود و چیز جدیدی برای گفتن نداشت.همچنین سعی کرده بود که بگه شوهرش برای اینکه زنو بدست بیاره دسیسه ای چیده بوده ولی با توجه به اینکه عشق اول از اول هم می خواسته بره خارج و زن نمی خواسته و آنچه که عشق اول در جلسه بازجویی می گه چنین حسی به آدم داده نمی شه فقط اینکه در جلسه بازجویی شوهر می فهمه که پسر دیگر همچین قصد درست درمونی برای ازدواج با دختره نداره.
یک عاقله پیر که در این داستان وارد شده بود هم چیزی کلیشه ای بود که حالا چهارتا حرف حکیمانه هم می زد.
خلاصه اینکه فیلم خوش ساختی نبود.

۱۳۸۹ بهمن ۶, چهارشنبه

مری ومکس

به پیشنهاد وبلاگ یکی از دوستان این کارتونو دیدم.

می دونی باید کی نگاهش کنی؟ اون وقتی که خیلی خیلی آرامش داری و دوست داری یکی برات یه قصه رو آروم آروم تعریف کنه و آرامش تو رو بهم نزنه! به هر حال از اون کارتون هایی نیست که خیلی حرکت داشته باشه بیشتر هنری است. بنابراین یه موقعی که خواستی ریتم زندگیتو یواش کنی نگاهش کن ضرر نمی کنی!
اینا چیزایی بود که وقتی این کارتونو دیدم به ذهنم رسید ممکنه باعث شه که داستان کارتون لو بره!!!
1- آدم های تنهای تنها....
همه ی آدم ها در آخر تنها هستند. ولی فرقی هست بین آن هایی که خانواده و دوستان دارند و آن هایی که واقعا هیچکی رو ندارند. فرقش مثل اون زمانیه که تو یه امتحان سخت داری توی یک کلاسی که هیچ کدوم از آدم های اون کلاسو نمی شناسی و هیچ شناختی از اینکه چقدر درس بلدند نداری. و یه سوالی هست که سخته یا احتمال می دی که درس داده نشده یا نباید می خوندی اگه تو همچین کلاسی امتحان بدی اضطرابت می زنه بالا ولی اگه توی کلاسی باشی که امتحان دهنده هاشو می شناسی و با هم درس خوندید و مبادلات جزوه و کتاب داشتید سر امتحان لا اقل فکر می کنی همه مثل تواند!
و این کارتون پر بود از آدم های تنهای تنهای تنها... از اون آدم هایی که آدم هرچی فکر می کنه نمی دونه چه جوری می شه بهشون کمک کرد.

2-کارتونش بر اساس یه اتفاق واقعی بود. و من در تمام لحظاتش منتظر این بودم که اوضاع بدتر شه و خداخدا می کردم که فلان اتفاق بیوفته یا فلان اتفاق نیافته. دقیقا به خاطر اینکه یه چیزی از ته ته مغزم هی می آمد جلو که زندگی واقعی خیلی با این افسانه هایی که ما دوست داریم بشنویم فرق داره.
توی قصه ها و افسانه ها یه عبارتی هست که ته قصه می گند:و از اون به بعد همه چیز به خوبی خوشی گذشت یا فرنگیش می شه (دی لیو هپیلی اور افتر"اگه تونستی بخونی") ولی تو زندگی واقعی می گیم حالا باید با مشکلات بعدی کنار بیایم وبعدم خودمونو گول می زنیم که مشکلات نمک زندگی است. حالا نمی شه غذای بدون نمک بخوریم که مرض نمکم نگیریم.

۱۳۸۹ مرداد ۱, جمعه

The Kyte Runner

فیلمشو به طور اتفاقی دیدم ولی چون از اول اول ندیدم و شاید چون فیلم اولش گنگ بود نفهمی دم چرا امیر یه کاری کرد حسن و بیرون کنند احتمالا باید کتابشو بخونم یا فیلمشو از اول ببینم.
ولی چیزی که من بهش فکر می کنم نوع فیلم ساختنش بود.مثلا اگر یک ایرانی این فیلمو می ساخت چه جوری بود؟کدام نکاتش کمرنگ یا پر رنگ تر می شد؟
معمولا فیلم های ایرانی از کیفیت پایینی برخوردارند . مثلا همیشه من فکر می کردم که چرا رنگ فیلم های ما اینقده بده؟! یه مدت فکر می کردم چون ما تو ایران محیطمون گرم و خشکه و مثلا تو اروپامعتدل و سرسبز رنگ فیلماشون بهتره ولی بعدا یکیایی می گفتند به خاطر جنس فیلمو نوع فیلم برداریه که رنگهای اونا بهتره.
اگر خوب فکر کنی می فهمی که فیلمنامه ی خوبه که رو چه چیزایی تاکید کنه و از خیر چه چیزایی بگذره و چه جوری صحنه ها رو بچینه که بدون اینکه حوصله تو سر ببره موضوع رو هم برسونه.من کتابشو نخوندم که بگم فیلم نامه چه قدره تاثیر داشته ولی خوب این ایرانی هااینقدره رو چیزایی که لازم نیست تاکید میکنند و فیلم رو الکی کش می دند و هی دیالوگ می چپونند تو فیلم که فیلماشون درست حسابی از آب در نمی آد.
دوتا صحنه ای که ن ازش خیل خوشم اومد:
یکی اونجاییکه می ره پرورشگاه و طرف براش می گه که تو اومدی یکیشونو نجات بدی من اینجا تمام زندگی موصرف اینا کردم. شاید خیلی از این جور آدما که پرورشگاه داشتند تو افغانستان زیاد بوده چون تو هزار خورشید تابان هم یکی از قسمت های کلیدیش همین پرورشگاه بود.
2- اونجاییکه سهراب داشت می رقصید
دقیقا دوتا صحنه ی عصاب خورد کن که در عین کوتاهی حسابی حالتو می گرفت.
یه چیز دیگه هم اینه که واقعا بادبادک بازی اینقدره دنگ وفن داره یعنی اینقدر می شه بادبادک ها رو کنترل کرد؟ ما اون زمان ها که یکی دوبار باد بادک هوا کردیم خیلی ساده فقط هوا کردیم بعد نخشو سفت چسبیدیک که نپره بره و نگاش کردیم!
این خالد حسینی چقده به هپی اند بودن داستان اهمیت می ده. اون کشت و کشتاریم که تو داستاناش می کنه یه ذره دقیق نگاه کنی انگار از قصده! آأم یه حسی بهش دست می ده که با این که دوست نداره هیچ کدوم از قهرماناش از دست برند ولی چون باید قصه حتما درام باشه و به واقعیت نزدیک سعی می کنه با کمترین تلفات داستانو پیش ببره. البته زیادم بد نیستا!