۱۳۸۹ اردیبهشت ۶, دوشنبه

همه ی قلم ها، کاغذها، دفترها (کلا لوازم تحریر)را جمع کنید شاید کسی چیزی بنویسد!


ف کردند این قسمت ویرایش بلاگرو. البته هنوز بلاگها قابل دسترسی اند ولی خوب باید با هزار دوزو کلک پست بدم. یک عدد ف.ش خوبم پیدا کردم. یوز جامپ (استفاده از پرش) رو به انگلیسی بسرچید یک بروزر جدید دانلود کنید که فعلا فکر می کنم از همه ی ف.ش ها بهتره. چون فقط با این تونستم اندرون بلاگم بنویسم! البته با آدرس های دیگه بلاگرم می شه یک کارایی کرد مثل draft. حالا من به همینشم راضیم که حداقل بلاگ ف نیست اما اگه اون ف شه باید یه فکری به حال اینجا بکنم، شایدم نکنم. حوصله ندارم اسباب کشی کنم !
1389/2/6

۱۳۸۹ اردیبهشت ۴, شنبه

زیاد خودتو جدی نگیر...



می دونی توی دنیا هزاران هزار سیاره مثل کره زمین است،


که این سیاره ها همشون به دور هزاها هزار ستاره مثل خورشید می گردند.....


و این هزارها هزار ستاره، در هزاران هزار کهکشان حرکت می کنند.....


و این هزارن هزار کهکشان به دور یک نقطه می گردند....


و اون نقطه تو نیستی!


منبع : سریال Reba                                                                      
                                          1389/2/3


۱۳۸۹ اردیبهشت ۲, پنجشنبه

قرار...



قرار گذاشتم آیه ی یاس نخونم. هی غر نزنم. همش بگم همه چیه همه چی خوبه!
اومدم اینجا کلی چیز بنویسم از این پروژهه و اون استاده وخودمو.............
ولی طبق قرار غر زدن ممنوع. همه چیم خوبه تازه آدم می تونه همه چی رو بهترم بکنه
.
.
.
نمی دون والا!!!!!!!!!!!!!!!!

1389/2/2

۱۳۸۹ فروردین ۳۱, سه‌شنبه

یه موقع هایی آدم دلش خیلی می سوزه خیلییییییییی



نمی خواستم دوباره از مرگ بنویسم هی یه چیز می اومد تو ذهنما ولی می گفتم نه! بذار برای چندین پست بعد، با فاصله. ولی خوب یه چیزایی پیش می آد دیگه!
خوب رفتم توی فیس بوک یکهو دیدم حمیده خیر آبادی درگذشت(فاتحه بخون!) یه عکسم زده بودند کنارش که خیلی خیلی خودش بود.
دلم سوخت چه جورم. نمی دونم احساسات چی هستند. ولی خیلی بیشتر از شنیدن خبر مرگ خیلی از بازیگرا که فقط شاید یه ذره افسوس بخوری ناراحت شدم انگار یکی که خیلی نزدیکم بود فوت کرده. نمی دونم چرا ولی خیلی بازیش به دل می نشست خیلی یه جور خوبی بود. مخصوصا که توخانه ی سبز بازی کرده بود! سریال بسیار محبوب. یادم نمی ره دبستان بودم و پنج شنبه هامونم تعطیل بود. چهارشنبه تند و تند مشقامو می نوشتم که قبل خانه ی سبز تموم شه. یه شبم یادم می آد که مشق های زبانم تا آخر تیتراژش طول کشید ولی تمومشون کردم قبل شروع سریال.خیلی هم اون روز حسش یادم مونده. خالمم خونمون بود همه با هم روی مبل جلوی تلویزیون نشسته بودیم بساط چیپس و ماستم به راه بود.وقتی به خانه ی سبز فکر می کنم اولین شخصیت اون حمیده خیر آبادی به ذهنم  می آد: چادر دور کمر در حال حل و فصل کردن مشکلات (یک عدد مامان بزرگ)
--------------
پ.ن: چرا اینقدره هنر مندا می میرند جدیدا (یعنی هنر مندا زیاد می میرند یا کلا مردم زیاد می میرند؟)
پ.ن.2: این که چند تا موضوع هست که من هی راجع به اونا می نویسم منو یاد یه مجسمه ساز انداخت(هر وقت اسمش یادم اومد می نویسم اینجا) رفته بودیم یه سمپوزیوم ، یه سری مجسمه ساخته بود که همشون یه سوراخ مکعبی شکل توشون داشت که رنگش سفید بود. بعد به ما گفت که اتاق تنهاییشو ساخته و وقتی گفتم چرا این همه یه جور(آخه من سعی می کنم اگه کاری می کنم هر دفعه یه چیز جدید بیافرینم!) گفت (نقل به مضمون) هنر مندا می رند تو یه حسی هی تا یه مدت اون تو می مونند تا اون حس رو بیان کنند! حالا حکایت ماست.
1389/1/31

۱۳۸۹ فروردین ۲۹, یکشنبه

بعد مرگت زندگی ببخش(مربوط به بخش ما تاخر)



رفتیم اینجا (http://ehda.ir)  یک عدد کارت سفارش دادم.
تو هم برو یک عدد سفارش بده.
هرچند تو ایران (خارجه را نمی دونم) همون طور که تو سایتش گفته بعدا برای اهدای عضو باید اولیای دم رضایت بدند ولی خوب رضایت تو بی تاثیر نمی باشد لابد.
1389/1/29

۱۳۸۹ فروردین ۲۸, شنبه

ک،گ+ه





در این درگه که گه گه که که وکه که شود ناگه
                                          مشو غره به امروزت که از فردا نه ای آگه





شاعرشو هرچی گشتم هیچ کی نمی دونست.(می دونی بگو مارو هم روشن کن)
یادش به خیر بچه بودیم در بیت اولش مونده بودیم که چه جوری می خوننش!
در ضمن تو نت سرچیدم بیت دومش و درست بنویسم هر کی یه چی گفته بود (همین کلمات بود ولی عقب جلو) این جوری به نظرم قشنگ تر بود.
به نظرم می شه از بیت اول هم نتیجه گرفت که بابا بی خیال لذت ببر الکی خوشحال و ناراحت نشو. فکر کنم حضرت علی هم یه همچین چیزایی گفته که حالا بمونه برا یه وقت دیگه.
1389/1/28

۱۳۸۹ فروردین ۲۷, جمعه

برای خنده ی مهشید

رفته بودیم ختم، نه یادبود. آخه خیلی شیک بود، خارجی بود! تا حالا من که این جوری شو ندیده بودم ونرفته بودم. توی یه سالن از این سالن های مجتمع های مسکونی مراسم برگزار شد. حالا بگذریم از اینکه ما چقدره تو این کوچه های الف، ب و کوه های مختلف گشتیم تا خونه رو پیدا کردیم حتی وسط راه نا امید شده بودیم که برگردیم. (معلوم نبیست شهرداری اون وقت که این منطقه رو می ساختند کجا تشریف داشته!) بز(ذ) ارید از مراسم بگم. کلی شیک بود. از در که وارد می شدی این گل های بزرگ مراسم ختم و چیده بودند طرف راست و رو بروت یه دونه از این تابلوهای چوبی که جدیدا عکس ها رو روشون چاپ می کنند بود. روی تابلو یه عکس بزرگ از آخرین تولد مرحوم بود که داشت شمع فوت می کرد و دور تا دور این عکسه عکسای دیگه ای در قطع کوچک ترازش بود که مال دوران های مختلف زندگیش بود. جلوی این تابلو هم کلی شمع سفید روشن بود.وقتی وارد می شدی باید از دست چپ چند تا پله می رفتی پایین رو همه ی گو شه های پله هام یک شمع سفید روشن بود. بعد دست راست کلی میز گرد گرد چیده بودند که آدما اون جا می شستند و دست چپ هم که روبروی آدما بود یه فضایی سا خته بودند از دسته گل های گلایل سفید ،ربان سیاه ، شمع و سه تا دیگه از اون تابلو ها. یکیشون یه عکس بزرگ پرتره بود که داشت می خندید و عین اون روزایی بود که من دیده بودمش. یکی دیگه هم یه پرتره سه رخ بود که با کارای گرافیکی کاری کرده بودند که طرف راستش سیاه بود بعد این سیاهی تبدیل یه موهای عکس می شد. روی قسمت سیاه هم با سفید انگار که دست خطه، یه شعر نوشته بودند. که من رفتم بخونم ببینم چیه نتونستم درست بخونم. بنا بر این شاید دست خط خودش بوده ،من نمی دونم. و یک تالبوی دیگه که یک عکس بزرگ سیاه سفید از دوران نوجوانیش بود و چندین عکس سیاه سفیدم از کودکی تا نوجوانی که قطعشون کوچیکتر بود زیرش ردیف شده بود.کلا فضایی از رنگ های سفید و سیاه و سبز ، ملایم با اندکی غم ساخته شده بود.آدماشم شیک بودند کلی خانم های شیک و آقایان که بعضی هاشونم کروات داشتند. با یکسری شیرینی و چای هم دو تا پسر جوون پذیرایی می کردند.رو هر میزم یک گلدون بود با چند شاخه گل های زرد و سفیدو نارنجی ملایم. یه آهنگ بی کلام ایرانی (فکر کنم کمانچه وسه تار) با یک غم ملایم هم پخش می شد. فکر کنم یکی ته سالن با لب تابش مسئول پخش آهنگ بود که یکی دو بارم از یه آقایی که یه چیزایی دکلمه می کرد و فکر کنم شهرام ناظری آهنگ گذاشت.این قده شیک بود که حتی آدماشم شیک گریه می کردند یک نمه های کوچولو و کم. غیر قابل مقایسه با مراسم هایی که قبلا بودم تو بعضی هاشون چه قده اشک می ریختند و این مداح نمی دونم چی چی رو هم هی دادو بیداد می کنه!
خلا صه تاثر بر انگیز بود وقتی اومدیم بیرون تازه من کلی بیشتر متاثر شدم نمی دونم  چرا، کلی فکر کردم به عکسا، پیش خودمون باشه، یه ذره دلم سوخت برا خودم فکر کنم که باید از این دنیا برم!(فکر کنم شاید برگرده به نارسیسیم و یا اینکه طبق پستهای قبل من خوش می گذرونم پس دوست ندارم تموم شه) دلم برا مهشیدم سوخت. دوست مامنم بود خوب. عکسی که از آخرین تولدش بود (البته با توجه به عکس من این طور فکر کردم) تمام موهاش سفید شده بود (سرطان داشت)و این عکس در کنار اون همه عکس مال دوران های دیگه و خاطره ی اون که من زیاد یادم نبود تنها یک خاطره مبهم از دوران کودکیم، که توی یکی از مهمونی های گرد همایی مامان اینا ،اونم بود و یک تصویر از اینکه روی صندلی نشسته بود با موهای سیاهه سیاه و داشت می خندید خندشم، کلا کاراش مثل مراسمش رمانتیک و ملایم بود.(چه قدر خوبه که از آدم اگه 1 خاطره بمونه از خنده هاش بمونه از اخلاق خوبش از مهربونیش حتی از سادگیش!)
می شه حالا که تا اینجا خوندیش یه فاتحه براش بخونی؟ ممنون می شم.
می خواستم همینو بگم دیگه خوب اینجارو برا همین درست کردم.
(نکته ی اخلاقی)
از دوستان و آشنایان خبر بگیرم، سعی کنم خاطره ی خوب براشون بمونه معلوم نیست چه قدر وقت داریم...

------------------------------------------
پ.ن: اینو می خواستم بنویسم جا افتاد:
موقع رفتن دیدم یه سری آدما دارند از عکسها عکس می گیرند. همش فکر می کردم که به چه درد می خوره .آخه هر دفعه نگاهشون کنیم باید آه بکشیم. نمی دونم شایدم خوبه که آخرین عکسهای  دوست یا فامیلمونو داشته باشیم حتی اگه دیگه بینمون نباشه!
1389/1/27