۱۳۸۹ آذر ۱۲, جمعه

هنر هنر هنر (روز 3)

امروز مال هرمیتاژ بود. هرمیتاژ یا تنها خانه(ترجمه از عربی عزلت کده)  به علت اینکه قصری بود که کاترین و الیزابت پترنوف(اگه درست گفته باشم) بعد اینکه شوهرهاشونو که شاه تشریف داشتند زیر خاک کردند و خودشون حکومت کردند اونجا تشریف داشتند و به دلیل اینکه نمی تونستند ازدواج مجدد کنند آنجا تنها زندگی می کردند. (ما که گناه کسی رو نمی شوریم به ما چه که پشت سرشون کلی حرفه) البته همه ی کاخ های روسیه یک قسمتی به نام هرمیتاژ داشتند که زن ها مدتی از ماهو اونجا می گذروندن این گفته ی تورمن بید.
خوب حالا این هرمیتاژ یک عدد موزه بود که خودشون حساب کرده بودند اگر همه ی زندگیتو بذاری که موزه رو ببینی و جلوی هر قطعه یک دقیقه توقف کنی 11 سال طول می کشه کل موزه رو ببینی!(البته من میگم خوب ما که جلوی هر قطعه 1 دقیقه وای نمی ایستسم شاید زودتر تموم می کردیم) موزه ش واقعا قشنگ بود. حالا سبک معماری به کنار، و از سالن مصر و تاریخ و اینجور حرفها بگذریم می رسیم به هنر، مجسمه و نقاشی! وای آدم دوست داشت چندین و چند ساعت بشینه فقط این مجسمه ها و نقاشی ها رو تماشا کنه! اصلا از عهده ی وصف آن ها بر نمیام. ولی خوب تنها چیزی که من تو مجسمه ها می دیدم و فکر می کردم تناسب نداره پاهای مجسمه ها بود انگشت های پاهاشونو فکر میکنم خوب در نیاورده بودند شایدم انگشت های پاهای خارجی ها شبیه ایرانی ها نیست. یه چیز جالب این بود که یه مجسمه از سر یک تزاری اونجا بوده که راهنمامون گفت مجسمه سازش بعد ساختنش میره پیش سزار می گه که از مجسمه راضی نیست و تزار می پرسه چرا؟ می گه چون انگار در چهره ی تزار یک غمی ناراحتی ای چیزی هست! تزاره می گه که اتفاقا درست تجسم کردی من اون موقع دندونم درد می کرده! واقعا هم چهره اش ناراحت بود.
یه چیز دیگه 2 تا  مجسمه ی میکل آنژ بود که یکیش منوشیفته خودش کرد یه چه کوچیک که روی یه ماهی بود. ماهیه دوست بچه هه بود بچه هه بیهوش بود و انگار این ماهیه یه فداکاریهایی براش کرده بود. و اینکه نقاشیایوش واقعا شاهکار بوده مثلا از نقاشاشون می خواند که صحنه ترکوندن کشتی ها رو توی جنگ بکشند چون تا حالا ندیدیه بودند که چه جوری کشتی ها می ترکند براشون چند تا کشتی رو ترکوندند اونام زود تو حافظه ثبت کردند تا بکشند. این که آدم اینقده حافظه ی تصویری خوبی داشته باشه خیلیه.نقاشیاشون کلا جزییات خیلی داشت. در ضمن مجسمه ی هابیل و قابیلم بود هابیل چهره زنانه آرامش و خوابیده بود و هابیل در جستجو عصبانی و ونا آرام! با مجسمه اینارو نشون دادن صاف و صیقلی خیلی باحاله.
شب هم باله رفتیم دریاچه ی قو و واقعا هم قشنگ بود ! رقص ها اینکه آدم می تونه اینقده انعطاف داشته باشه! اینکه آدم می تونه بره اونجا بشینه از رقص یه عده لذت ببره.
عین این هنر ندیده ها!!!!

ذوب کردند بردند سیبری گم شد از نو ساختند!(روز دوم)

خوب گفتم این قسمت های نا تمام سفرو بنویسیم که از بحث درآیم بریم سر کارو زندگیمون.
سن پترزبورگ که می گند موزه ی روبازه. اینقده از درو دیوارش مجسمه می باره که من مجسمه ندیده اشباع شدم و هی فکر کردم اون موقعی که کاترین داشته هی از این دولت و اون دولت مجسمه می خریده یا کادو می گرفته می چسبونده این طرف اون طرف شهر، ما کجا بودیم. ( آهان حتما داشتیم اشیای اصل توی موزه ی ایران باستانو هدیه می دادیم جاشون بدلی ها شونو هدیه می گرفتیم واقعا چه سخاوتی!)
یه چیز جالب که تورمنمون می گفت(حالا صحت و سقمش به من مربوط نیست) این بوده که اینا در جریان جنگها وقتی مجبور می شدند مجسمه ها و نمادهای فلزیشونو قالب می گرفتند بعد با اونا گلوله می ساختند. بعد جنگ دوباره اونا رو از رو قالبشون می ساختند می ذاشتند سر جاش. یا در جریان جنگ جهانی که کاخاشونو حسابی ویران کردند وطن پرست ها تا اونجایی که می تونستند اشیای قیمتی رو بسته بندی می کردند می بردند سیبری قایم می کردند و بعد از جنگ و باز سازی کاخ ها اونا پیدا می کردند بر می گردوندند سر جاشون. اگر هم چیزی از دست رفته یا خراب شده بود دوباره می ساختنش. وطن پرستی واژه ای که به نظر من مهمه و باید روش کار کرد. وطن چه چیز به تو می دهد و تو چه چیزی به آن؟!وطن کجاست؟ یه موضوع جالبی که  بود این بود که می گند  روسیه برای منافع خودش شوروی رو از هم پاشوند(چه فعلی) باید دید که کمونیست ها چه قدر به واژه ی وطن اهمیت می دادند؟وطن پرستی واژه ایست که به نظر من برای پیشرفت هر مملکتی از  چیزای دیگه پرستی مهم تره در بستر همین واژه هست که واژه های دیگه جا باز می کنند و اصولا کشورایی که به این واژه ه اعتقاد دارند پیشرفت (مادی و علمی) می کنند.حالا نمی خوام بحث و کشش بدم ولی خوب اگر وطن پرست باشی احتمالا آینده نگرم هستی اون وقت به فکر بچه هات می اوفتی اون وقت سعی می کنی اشیای ملی رو جای اینکه حراج کنی حفظ کنی! احساس می کنم یکی از مشکلات بزرگ مملکت ما اینه که حتی به فکر بچه های خودمونم نیستیم چه برسه نسل آینده.
راستی شبم رفتیم بیرون تو راه کلیسای خون ریخته را دیدیم از این کلیساها که عین کیک بستنی است چه قدر رنگی رنگی!
شبم توی قایق یه گروه برامون خوندنو رقصیدنو مسخره بازی درآوردند، جالب اینکه یه دختر روسی عربی می رقصید ای رقص عربی که دنیارو گرفته !

۱۳۸۹ شهریور ۱۰, چهارشنبه

توضیح


بعضی مواقع برای یه چیزایی تو زندگی هیچ توضیحی وجود نداره!
این برای من که عادت کردم که دلیل هر چیز رو اثبات هر چیزی رو تا خودم پیدا نکنم قبول نمی کنم خیلی سخته!

۱۳۸۹ شهریور ۴, پنجشنبه

بادبادک باز


بادبادک باز
نویسنده: خالد حسینی
مترجمان: زیبا گنجی-پریسا سلیمانی
انتشارات: مروارید

" و حالا این زن، مادری بود با اشتیاقی غم انگیز، لبخندی کج و نگاهی امیدوار که چندان قادر به پنهان کردنش نبود. از اینکه فقط به خاطر برنده شدن در یک قرعه کشی ژنتیکی که جنسیتم را تعیین کرده بود این اقتدار نصیبم شده چندشم شد."
نقل از کتاب

واقعا بهتر از هزار خورشید تابان بود. به عنوان اولین نوشته ی یک آدم خوب بود. البته با توجه به اینکه من هزار خورشید تابان را خوانده بودم احتمالا توقعمم پایین تر بود! به هر حال زیاد راجع به سنن و آداب افغان ها نگفته بود، فقط تا اونجایی که داستان رو پیش ببره توضیح داده بود! یعنی داستانی بود در زمینه ای تاریخی و مکانی از افغانستان نه داستانی درباره ی افغانستان. یادم می یاد که توی کتابم از زبان امیردر جواب به یکی که گفته بود راجع به افغانستان بنویس گفته بود که کارش چیز دیگه ای است. ولی به هر حال در بستر داستان هر چند مختصر و مفید ولی واقعیت هایی از افغانستان را به من نشان داد.
داستان از نظر من سه قسمت داشت. اول که داشت تبعیض نژادی در افغانستان را نشان می داد که قسمت بسیار مهمی بود. این ضعف بزرگ بشریت که نمی زاره آدما با هم مهربون باشند و حقوق هم را به رسمیت بشناسند. هممون توی خودمون داریم این تبعیض نژادی رو! اگه می گید نه ببینید تفاوت رفتارمون با خانواده ی خودون و کسایی که از خانوادمون نیستند!اگر بگردیم این حس تو هممون هست ولی فرق داره وقتی این حس اینقدر پررنگ بشه که مثل برده داری، آپارتایت و کلی از جنگ ها و جدایی طلبی های سرشار از خون ریزی شده! توی افغانستانم انگار مشکلی جدی بوده! این قسمت به نظر من در کتاب بهتر از فیلم نمایش داده شده بود. من توی فیلم نفهمیدم که چقدر این مشکل جدی بوده!نمی دونم قسمتی که به حسن تجاوز می شه رو اون شبکه ای که ازش فیلمشو دیدم سانسور کرده بود یا کلا از فیلم حذف شده بود!
قسمت دوم نشان دهنده ی غربت و اختلاف فرهنگ بود و مهاجرت ولی از همه مهم تر راجع به فداکاری پدر برای پسر و آرزوهای پدر برای پسر بود!
قسمت سوم که بیشتر اکشن بود! و به موضوع افغانستان درهم برهم و سواستفاده ی افراد از قدرت می پرداخت. توی کتاب با دو تا اشاره ی کوچک به بازگشت امیر به دین اشاره داشت البته در کتاب به جا بود ولی فکر کنم توی فیلم زیادی به این نکته تاکید شده بود.  توی فیلم قسمت اکشن رو کم کرده بودند و بهتر شده بود.
در آخر هم باید بگم من هنوز نفمیدم فیلمها بهتره یا کتابا! یعنی ترجیح می دم کدوم رو اول ببینم یا از بینشون کدومو انتخاب کنم! بعضی موقع ها کتابا چون محدودیت زمانی و مکانی و بازیگر و... ندارند بهترند با جزییات بیشتر و بهترند. ولی فیلم ها آدمو بیشتر درگیر می کنند. البته در مورد این کتاب و فیلم فکر نکنم زیادم با فیلم ساختن قسمتهای زیادی از کتاب از بین رفته باشه!

پ.ن: بادبادک باز تا اونجایی که من فهمیدم یعنی کسی که دنبال بادبادک هایی که نخ هاشون بریده شده می دویده و اونا رو وقتی به زمین می رسیدند می گرفته نه کسی که با بادبادک توی هوا بازی می کرده! البته اگر منظور حسن بوده باشه.

۱۳۸۹ مرداد ۲۶, سه‌شنبه

...


دلم می خواد مهربون تر از اون چیزی باشم که الان هستم!

یا لااقل مهربون تر نشون بدم،فکر کنم دلم مهربون تر از خودمه!

الان مرداد89 می باشد

۱۳۸۹ مرداد ۱۸, دوشنبه

بعضی موقع ها

بعضی موقع ها یکی یه حرفی زده یا یه رفتاری کرده، هر چی فکر می کنی که طرف مدلش اینه از این حرف یا رفتار منظوری نداشته، تازه شاید طرف داشته پیش خودش فکر می کرده داره تعارف می کنه یا چه می دونم کار خوب انجام می داده، بازم ته ته مغزت هی اون حس بده قیلی ویلی می خوره! بهت برخورده دیگه ولی نه اونقدری که اقدام جدی بکنی!
بعضی موقع هام می شه، که خودت یه کاری کردی هی فکر می کنی یعنی به طرف برخورده؟ یا فلان فکرو کرده؟!

18 مرداد89

۱۳۸۹ مرداد ۹, شنبه

Russia

از هواپیما
هواپیماشون به خوبی امارات نبود!(ناسلامتی امارات یک بید در جهان) ولی خیلی بهتر از هواپیماهای خودمون بود لا اقل احساس نمی کردی اتوبوس مشتی ممدلی است جای هواپیما! عجیب اینکه اینا ایرباس استفاده می کنند نه توپولوف. ولی اینگلیششون اصلا خوب نیست. مهمان دارکه خیلی بلد نبودند خلبانم اومد یه چیزی بگه وسطش موند! ولی از بالا کشورشون خیلی سبزبود. پر درخت. برعکس ایران که از بالا خاک و خل می بینی اینجا فقط درخت می دیدی که وسطشون شهر و ده ساخته بودند.
فرودگاه یک چیزی تو مایه های امام خودمون. بین المللیشون قدیمی بود خیلی از امکانات فرودگاه های جدید رو نداشت. ولی فرودگاه داخلی شون جدید بود. در عرض چند ماه ساخته بودندش و این کارشون قابل تحسین بود، ولی باز هم تجملات فرودگاهی مثل فرودگاه ترکیه و یا دبی رو نداشت. یک چیز جالبی که داشت دستگاهههایی بود که می تونستی خودت از اونا با کارت اعتباری بلیت تهیه کنی(البته تا اونجا که من فهمیدم)  توی فرودگاه بود همهمه نبود، آدم ها هزارا هزارتا برای بدرقه و اینجورچیزا نیومده بودند حداکثر یک خانواده 4 نفری(2تا بزرگ دوتا نینی) بوذدند که زیادم شلوغ نمی کردند.
هتل (سوکومال المپیاگاردن) هتل خوبیه خیلی امکاناتو داره از جمله اینترنت پرسرعت! چیز جالب دیگه هم اینه که شیر آب حمام در اتاقش، دارای یک شیر که مثل شیرای معمولی عمل می کنه و شدت آب رو تنظم می کنه و شیر دیگه درجه حرارت آب. درجه مطلوبش 38 درجه سانتیگراد است و می تونی تو به سمت مثبت یا منفی بپیچونیش. بدیش اینه که سیستم کنترلش (احتمالا خطی) به درد دوش گرفتن یا حموم سرپا نمی خوره. چون 1- در مسیر تعدد زیادی ناهنجاری است2- زمان دوش گرفتن اون قدر نیست که پایدار شه بنابراین هی گرم و سرد می شه. ولی این سییتم تا حدود زیادی برای پر کردن وان با درجه دلخواه مطلوب است.
چیز دیگه جالبی که بود آسانسور بدون کارت اتاق به طبقات نمی رفت. ولی با یک بار کشیدن کارت اتاق در تمام طبقات توقف می کرد. یعنی با یک بار کشیدن کارت اتاق می تونستی 5 نفرو به 5 طبقه برسونی. خوب از نظر امنیتی همچینم سکیوریتیش بالا نبود. ولی خوبی دیگش این بود که به تعداد افراد اتاق کارت می دادند.
شهر سنت پیترز بورگ( پیتر گراد یا لنین گراد): به شدت هوا گرمه شانس ما! امسال بعد 70 سال اینجا اینقذه گرم شده. شرجی هم هست دیگه بدتر.
با شهرش نمی تونم ارتباط برقرار کنم نمی دونم به خاطر گرمی هواست یا این خونه ها که چهارگوش چهارگوش شبیه هم بدون هیچ بی نظمی ای درکنار خیابونای عریض که اونام تا دلت بخواد نظم دارند قرار گرفته اند. درخت کنارو بغل خیابون به ندرت دیده می شه(اینا مال محله های مرکزی  قدیمی شهره)
مردم دارای چهره های خشن(جدی) هستند. خنده به ندرت دیده می شه. البته اونا که با توریست ها کار می کنند معمولا خوش رو ترند. اینجا مثل تهران نیست که خیابوناشون همش شلوغ باشه. خیابونا خلوته ولی در تمام طول شبانه روز آدم تو خیابوناشون هست.شب ها معمولا از 11 به بعد موتر سوارا با صدای ناهنجار موتورهاشون توی خیابونا راه می افتند.و شاید یکی دوتا ماشین آخرین سیستم که می خواند با سرعت برند.
یه چیزی که در لحظات اول جلب توجه می کرد این بود که لباس پوشیدن برای اینا مفهومی رو که تو ایران داره نداره! چون هوا گرم بود ما تعدادی مردو تو خیابونا دیدیم که بلوزشونو در آورده بودند و فقط با شلوارک راه می رفتند.
و صحنه ای که حتما یکی دو بار با اون برخورد می کنید. یک بطری خالی کنار پیاده رو است که صاف و صوف ایستاده. جونای اینجا یکی از عاداتشون مثل اینکه اینه که عصر یا شب یک نوشیدنی از مغازه می خرند به همراه یک سیگار می رند یک گوشه تو خیابون(دیوار کوتاه پارک، پله ساختمون، هره یکجایی) می شینند و سیگار می کشند و نوشیدنی شونو می خورند و شیشه را همون جا می گذارند و می رند!
سیگار کشیدن اینجا زیاد به چشم می خوره.
فعلا مشاهدات اوئلیه همین!