۱۳۸۹ آذر ۱۲, جمعه

زود قضاوت نکن!(روز 5)

امروز خیلی خوش گذشت
باغ کاترین که زیبا بود
مترو سواری سرعت زیاد پله برقی بلند و سرعتی
و آخر شب قایق سواری
چند درصد احتمال داره اگر کسی روی قایق باشه و شما در ساحل براتون دست تکون بده شمام جوابشو بدین. من از این روس ها اصلا انتظار نداشتم ولی خیل قشنگ جواب می دادند آدمایی که اصلا فکر نمی کردی! خوش گذشت باز شدن پل ها در سنت پترزبرگ.

یه جزییاتی درباره ی قصر کاترین ساختونو در حقیقت نمادی از آسمون ساخته بودند با رنگ آبی. افسانه ای بود که یک خدای بزرگی بوده که آسمان را نگه داشته بود خدایان دیگر نمی توانستند با شیطان بجنگند رو به این خدا می آورند این خدا می گوید که یک آسمان را نگه دارید تا من با شیطان بجنگم. همه خدایان زیر آسمان را می گیرند ولی وقتی این خدا قویه آسمان را ول می کند آن ها تا کمر در خاک فرو می روند بنابراین تمام سر ستون های کچبری شده خدایانی بودند که آسمان را نگه داشته اند ولی پا ندارند چون در خاک رفته ولی بده که خدا را درخاک تصویر کنند آن ها پا ندارند واینکه همه  اونا یک مروارید توی دستشون داشتند که نشانه ی خانواده ی سلطنتی بود. چه از خود راضی!اینا که 2-3 تا اتاق غذا خوری مختلف، یک اتاق بازی و از همون اتاقای بی راهرو. جالب می دونی چیه اینه که وسایل مخصوص شپش های کاترین هم موجود بود. ظرف شپش و وسایل گرفتن شپش.فک کن حموم نداشتند. تازه بعدا از ترک های عثمانی بهشون یاد دادند حموم یعنی چه!
ولی دومجسمه ی قشنگ اونجا بود از یک کودک که یکبار خواب بود و همه جک جونورای دورورش خواب بودند و یک بار داشت بیدار می شد که اونکه خواب بود روبروی پنجره رو به مغرب و اونکه بیدار می شد روبروی پنجره رو به مشرق بود واقعا زیبا بودند.
رفتیم خودمون بیرون که توشهر بچرخیم ، از مترو رفتیم. متروهاشون بسیار بسیار زیر زمین دارای پله برقی های فوق العاده پر سرعت، با این حال گفتند یکی از پر مسافت ترین پله برقی هاش 5 دقه طول مسیر داشت. فک کنم با پله برقیای متروی خومون یکی دو روز طول بکشه برسیم به مترو اونجا. سرعت مترو زیاد و بدون مشکلات فنی متروی تهران. جالب بود مردم حتی توپله برقی هم داشتند کارهاشونومی کردند مطالعه (با این مانیتورهای مخصوص کتاب که من برای ائلین بار می دیدم. مجله و روزنامه می خوندندو..
کلا ساختموناشون با حال بود اکثرون بالاخره الهه ای چیزی گچبری داشتند رو بعضی ساختمونام نوشته بود اینجا مثلا محل تولد زندگی و.. فلانی بوده.

بالاخره باران و عروسی(روز4 عصر)

شب که رفته بودیم یکی از جاهایی که خود شاهشون اینا می رفتند کنسرت می دیدند. مام رفتیم یک عدد رقص محلی ببینیم.
رقص محلیشون که من خیلی دوست دارم بپر بپر با چاشنی مسخره بازی.یه سری هم آواز می خوندند مدل اوپرا ولی اینقذه قیافه هاشون با نمک بود. ولی خوب سالنشون درسته مال شاهشون بود ولی اصلا بهش نرسیده بودند.صندلی ها شماره نداشت سیستم هرکی زودتر بسه جای بهتری می گیره بود.بعد به قول مامان اینا لا اقل یه پرده ی درست می زدند. خلا صه اینکه اونجام نواقصی داره شاید به قد ایران !

شب بالاخره باران زد انگار که یه دریاچه را ول کرده باشند پایین باران ریز وتند.

اومدیم هتل عروسی بود. یه جا که بار هتل بود یک گروه کنسرت (کنسرت نه مثل عروسی ایرانی یه ارگ و خواننده) شامل ارگ دو تا گیتار یکی از این تبل چندتایی ها و سنج و اینجور چیزابا رقص نور لیزری به پا بود با نزدبک ده تا جوون که می رقصیدن اون وسط. گروه مام مثل این عروسی ندیده ها اومده بودند نگاه می کردند. اونام استقبال کردند خواستند مام بریم وسط البته چند نفری رفتند ولی اونام کاری نداشتند ما داشتیم نگاه می کردیم. بعدهی من دیدم دارند چپ چپ نگاه می کردند مخصوصا ی آقای هیکل دار گفتم شاید زشته ما نگاه می کنیم دیدم رفت از توی اون سالن یک ودکا با لیوان کوچیکای مخصوص ودکا و یک بشقاب گوشت یا ژامبون اورد گذشت جلو مردای بزرگ گروه براشون ریخت باهاشون خورد بعدم رفت یکی از دوستاشو اورد که با اونا بخوره. اون وقت بود که فهمیدم زیر این چهره ی خشن قلبی از طلا وجو داره! واقعا اینقدر چپ چپ نگاه می کرد فکر کردم الانه که بندازتمون بیرون.با حال بود کلا. اول یه ذره رقصیدند بعد عروس دسته گلشو پرت کرد بعد داماد یه چیزی که به پای عروس بودو برای مردها پرت کرد بعد جوونای عروسی براشون آواز خوندندبعدم براشون رقصیدند و بعد دو سه تا آهنگ تند دیگه و یواش یواش آهنگ های آروم که مسن ترام وسط اومدند. ولی واقعا قشنگ بود.داشتم با عروسی های ایران مقایسه می کردم. یک سالن بزرگ 600تا یا بیشتر مهمون و اصلا شادی توشون نیست. 4 تا عکس می ندازند. بعد هی همه با هم حرف می زنند و شام و خونه! اگه هم خودمونی باشی شاید تو خونه یه مجلس  خصوصی که ممکنه اصلا هم زیاد خوش نگذره. ولی اینا توی جای کوچیک با 10 تا جوون شاید 20 تام مسن تر کلی حال کردند .زدندو خوندنو رقصیدن. من دیدم عروس برقصه ولی ندیدم داماد برقصه هر کی هر چقدر دوست داشت می رقصید و اگر نه که می رفت تو اون یکی سالن می خورد. واقعا شادی پیدا بود. ومن اصلا فکر نمی کرم این آدمای خشن اینفدر می تونند شاد باشند.
 *****
و اما فردا شنیدیم که در عروسی بزن بزن شده! من تو ایرانم دیده بودم توعروسیا بزن بزن بشه، می گند هرجا بری آسمان به همان رنگ است!

با این معماریشون! (روز 4)

قصر تابستانی رو در پترهوف دیدیم! قشنگ بودو زیبا! ولی چیزی که وجود داشت این بود که یک راهرو نداشت. قصر مثل یک قطار بود هر کدوم از واگناش یک اتاق بود و تو برای اینکه مثلا بخوای بری اتاق سوم باید از اتاق اول و دوم بگذری تا به سومی برسی. فک کن :) یکی لنگشو دراز کرده اون یکی داره غدا می خوره خلاصه هر کی یه کاری داره می کنه اون وقت تو باید جلو صورتتو بگیری ببخشید ببخشید گویان از جلوشون رد بشی تا به اتاق مورد نظر برسی. البته هر چند با این استدلال که کاخ فقط برای استفاده یک نفر ساخته شده و بقیه خدم و حشم می باشند شاید بتوان معماری خنده دار کاخ رو ماستمالی کرد ولی راهرو هم اختراع باحالیه ها!
حالا یه چیز دیگه که باحال تره! اینکه دستشویی در کاخ شامل یک عدد مبل مانندی بود که درش ورداشته می شد. الان فهمی دم چرا تو ترکیه تو این قصراشون هی دستشوییاشونو نشونمون می دادند، آدم می گفت خوب دستشویی ایرانیه دیگه، حالا یه ذره بزرگ تر نشون دادن نداره که!

ولی از همه باحال تر فواره هاش بود یه استخر با کلی مجسمه طلایی  اطرافش که از هر کدوم فواره بالا می زد. می گفتند که اینا مثل فواره های معمولی الان نیست که زیر هر کدوم یه پمپ داشته باشه بلکه یه مخزن بالاشون داره که اون پر می شه و به همه آب می رسونه قانون ظروف مرتبط. وسسطش نماد سامسون (رستمشون) با چهره ی پتر کبیر که دهن یه شیرو باز کرده و از اون بلند ترین فواره که نماد توپ خانه اسکاندیناوی بود بیرون زده بود. یعنی اینا از اسکاندیناوی برده بودند. یه باغم داشت با کلی فواره که بعضی جاها خیس می شدی گل کاریاشم خیلی خیلی قشنگ بود. این تزارا چه حالی می کردنددا.
می خواستند از روی ورسای این قصرو بسازند ولی باید یه فرقی با اونجا می داشت که برتری داشته باشه بنا بر این باغ فواره هاشو ساختند. (من فکر کنم شاه های ما در برابر اونا یا ساده تر بودند یا نمی دونستند تجملات یعنی چه!)

هنر هنر هنر (روز 3)

امروز مال هرمیتاژ بود. هرمیتاژ یا تنها خانه(ترجمه از عربی عزلت کده)  به علت اینکه قصری بود که کاترین و الیزابت پترنوف(اگه درست گفته باشم) بعد اینکه شوهرهاشونو که شاه تشریف داشتند زیر خاک کردند و خودشون حکومت کردند اونجا تشریف داشتند و به دلیل اینکه نمی تونستند ازدواج مجدد کنند آنجا تنها زندگی می کردند. (ما که گناه کسی رو نمی شوریم به ما چه که پشت سرشون کلی حرفه) البته همه ی کاخ های روسیه یک قسمتی به نام هرمیتاژ داشتند که زن ها مدتی از ماهو اونجا می گذروندن این گفته ی تورمن بید.
خوب حالا این هرمیتاژ یک عدد موزه بود که خودشون حساب کرده بودند اگر همه ی زندگیتو بذاری که موزه رو ببینی و جلوی هر قطعه یک دقیقه توقف کنی 11 سال طول می کشه کل موزه رو ببینی!(البته من میگم خوب ما که جلوی هر قطعه 1 دقیقه وای نمی ایستسم شاید زودتر تموم می کردیم) موزه ش واقعا قشنگ بود. حالا سبک معماری به کنار، و از سالن مصر و تاریخ و اینجور حرفها بگذریم می رسیم به هنر، مجسمه و نقاشی! وای آدم دوست داشت چندین و چند ساعت بشینه فقط این مجسمه ها و نقاشی ها رو تماشا کنه! اصلا از عهده ی وصف آن ها بر نمیام. ولی خوب تنها چیزی که من تو مجسمه ها می دیدم و فکر می کردم تناسب نداره پاهای مجسمه ها بود انگشت های پاهاشونو فکر میکنم خوب در نیاورده بودند شایدم انگشت های پاهای خارجی ها شبیه ایرانی ها نیست. یه چیز جالب این بود که یه مجسمه از سر یک تزاری اونجا بوده که راهنمامون گفت مجسمه سازش بعد ساختنش میره پیش سزار می گه که از مجسمه راضی نیست و تزار می پرسه چرا؟ می گه چون انگار در چهره ی تزار یک غمی ناراحتی ای چیزی هست! تزاره می گه که اتفاقا درست تجسم کردی من اون موقع دندونم درد می کرده! واقعا هم چهره اش ناراحت بود.
یه چیز دیگه 2 تا  مجسمه ی میکل آنژ بود که یکیش منوشیفته خودش کرد یه چه کوچیک که روی یه ماهی بود. ماهیه دوست بچه هه بود بچه هه بیهوش بود و انگار این ماهیه یه فداکاریهایی براش کرده بود. و اینکه نقاشیایوش واقعا شاهکار بوده مثلا از نقاشاشون می خواند که صحنه ترکوندن کشتی ها رو توی جنگ بکشند چون تا حالا ندیدیه بودند که چه جوری کشتی ها می ترکند براشون چند تا کشتی رو ترکوندند اونام زود تو حافظه ثبت کردند تا بکشند. این که آدم اینقده حافظه ی تصویری خوبی داشته باشه خیلیه.نقاشیاشون کلا جزییات خیلی داشت. در ضمن مجسمه ی هابیل و قابیلم بود هابیل چهره زنانه آرامش و خوابیده بود و هابیل در جستجو عصبانی و ونا آرام! با مجسمه اینارو نشون دادن صاف و صیقلی خیلی باحاله.
شب هم باله رفتیم دریاچه ی قو و واقعا هم قشنگ بود ! رقص ها اینکه آدم می تونه اینقده انعطاف داشته باشه! اینکه آدم می تونه بره اونجا بشینه از رقص یه عده لذت ببره.
عین این هنر ندیده ها!!!!

ذوب کردند بردند سیبری گم شد از نو ساختند!(روز دوم)

خوب گفتم این قسمت های نا تمام سفرو بنویسیم که از بحث درآیم بریم سر کارو زندگیمون.
سن پترزبورگ که می گند موزه ی روبازه. اینقده از درو دیوارش مجسمه می باره که من مجسمه ندیده اشباع شدم و هی فکر کردم اون موقعی که کاترین داشته هی از این دولت و اون دولت مجسمه می خریده یا کادو می گرفته می چسبونده این طرف اون طرف شهر، ما کجا بودیم. ( آهان حتما داشتیم اشیای اصل توی موزه ی ایران باستانو هدیه می دادیم جاشون بدلی ها شونو هدیه می گرفتیم واقعا چه سخاوتی!)
یه چیز جالب که تورمنمون می گفت(حالا صحت و سقمش به من مربوط نیست) این بوده که اینا در جریان جنگها وقتی مجبور می شدند مجسمه ها و نمادهای فلزیشونو قالب می گرفتند بعد با اونا گلوله می ساختند. بعد جنگ دوباره اونا رو از رو قالبشون می ساختند می ذاشتند سر جاش. یا در جریان جنگ جهانی که کاخاشونو حسابی ویران کردند وطن پرست ها تا اونجایی که می تونستند اشیای قیمتی رو بسته بندی می کردند می بردند سیبری قایم می کردند و بعد از جنگ و باز سازی کاخ ها اونا پیدا می کردند بر می گردوندند سر جاشون. اگر هم چیزی از دست رفته یا خراب شده بود دوباره می ساختنش. وطن پرستی واژه ای که به نظر من مهمه و باید روش کار کرد. وطن چه چیز به تو می دهد و تو چه چیزی به آن؟!وطن کجاست؟ یه موضوع جالبی که  بود این بود که می گند  روسیه برای منافع خودش شوروی رو از هم پاشوند(چه فعلی) باید دید که کمونیست ها چه قدر به واژه ی وطن اهمیت می دادند؟وطن پرستی واژه ایست که به نظر من برای پیشرفت هر مملکتی از  چیزای دیگه پرستی مهم تره در بستر همین واژه هست که واژه های دیگه جا باز می کنند و اصولا کشورایی که به این واژه ه اعتقاد دارند پیشرفت (مادی و علمی) می کنند.حالا نمی خوام بحث و کشش بدم ولی خوب اگر وطن پرست باشی احتمالا آینده نگرم هستی اون وقت به فکر بچه هات می اوفتی اون وقت سعی می کنی اشیای ملی رو جای اینکه حراج کنی حفظ کنی! احساس می کنم یکی از مشکلات بزرگ مملکت ما اینه که حتی به فکر بچه های خودمونم نیستیم چه برسه نسل آینده.
راستی شبم رفتیم بیرون تو راه کلیسای خون ریخته را دیدیم از این کلیساها که عین کیک بستنی است چه قدر رنگی رنگی!
شبم توی قایق یه گروه برامون خوندنو رقصیدنو مسخره بازی درآوردند، جالب اینکه یه دختر روسی عربی می رقصید ای رقص عربی که دنیارو گرفته !

۱۳۸۹ شهریور ۱۰, چهارشنبه

توضیح


بعضی مواقع برای یه چیزایی تو زندگی هیچ توضیحی وجود نداره!
این برای من که عادت کردم که دلیل هر چیز رو اثبات هر چیزی رو تا خودم پیدا نکنم قبول نمی کنم خیلی سخته!

۱۳۸۹ شهریور ۴, پنجشنبه

بادبادک باز


بادبادک باز
نویسنده: خالد حسینی
مترجمان: زیبا گنجی-پریسا سلیمانی
انتشارات: مروارید

" و حالا این زن، مادری بود با اشتیاقی غم انگیز، لبخندی کج و نگاهی امیدوار که چندان قادر به پنهان کردنش نبود. از اینکه فقط به خاطر برنده شدن در یک قرعه کشی ژنتیکی که جنسیتم را تعیین کرده بود این اقتدار نصیبم شده چندشم شد."
نقل از کتاب

واقعا بهتر از هزار خورشید تابان بود. به عنوان اولین نوشته ی یک آدم خوب بود. البته با توجه به اینکه من هزار خورشید تابان را خوانده بودم احتمالا توقعمم پایین تر بود! به هر حال زیاد راجع به سنن و آداب افغان ها نگفته بود، فقط تا اونجایی که داستان رو پیش ببره توضیح داده بود! یعنی داستانی بود در زمینه ای تاریخی و مکانی از افغانستان نه داستانی درباره ی افغانستان. یادم می یاد که توی کتابم از زبان امیردر جواب به یکی که گفته بود راجع به افغانستان بنویس گفته بود که کارش چیز دیگه ای است. ولی به هر حال در بستر داستان هر چند مختصر و مفید ولی واقعیت هایی از افغانستان را به من نشان داد.
داستان از نظر من سه قسمت داشت. اول که داشت تبعیض نژادی در افغانستان را نشان می داد که قسمت بسیار مهمی بود. این ضعف بزرگ بشریت که نمی زاره آدما با هم مهربون باشند و حقوق هم را به رسمیت بشناسند. هممون توی خودمون داریم این تبعیض نژادی رو! اگه می گید نه ببینید تفاوت رفتارمون با خانواده ی خودون و کسایی که از خانوادمون نیستند!اگر بگردیم این حس تو هممون هست ولی فرق داره وقتی این حس اینقدر پررنگ بشه که مثل برده داری، آپارتایت و کلی از جنگ ها و جدایی طلبی های سرشار از خون ریزی شده! توی افغانستانم انگار مشکلی جدی بوده! این قسمت به نظر من در کتاب بهتر از فیلم نمایش داده شده بود. من توی فیلم نفهمیدم که چقدر این مشکل جدی بوده!نمی دونم قسمتی که به حسن تجاوز می شه رو اون شبکه ای که ازش فیلمشو دیدم سانسور کرده بود یا کلا از فیلم حذف شده بود!
قسمت دوم نشان دهنده ی غربت و اختلاف فرهنگ بود و مهاجرت ولی از همه مهم تر راجع به فداکاری پدر برای پسر و آرزوهای پدر برای پسر بود!
قسمت سوم که بیشتر اکشن بود! و به موضوع افغانستان درهم برهم و سواستفاده ی افراد از قدرت می پرداخت. توی کتاب با دو تا اشاره ی کوچک به بازگشت امیر به دین اشاره داشت البته در کتاب به جا بود ولی فکر کنم توی فیلم زیادی به این نکته تاکید شده بود.  توی فیلم قسمت اکشن رو کم کرده بودند و بهتر شده بود.
در آخر هم باید بگم من هنوز نفمیدم فیلمها بهتره یا کتابا! یعنی ترجیح می دم کدوم رو اول ببینم یا از بینشون کدومو انتخاب کنم! بعضی موقع ها کتابا چون محدودیت زمانی و مکانی و بازیگر و... ندارند بهترند با جزییات بیشتر و بهترند. ولی فیلم ها آدمو بیشتر درگیر می کنند. البته در مورد این کتاب و فیلم فکر نکنم زیادم با فیلم ساختن قسمتهای زیادی از کتاب از بین رفته باشه!

پ.ن: بادبادک باز تا اونجایی که من فهمیدم یعنی کسی که دنبال بادبادک هایی که نخ هاشون بریده شده می دویده و اونا رو وقتی به زمین می رسیدند می گرفته نه کسی که با بادبادک توی هوا بازی می کرده! البته اگر منظور حسن بوده باشه.