۱۳۸۹ فروردین ۱۸, چهارشنبه

وبلاگ نو مبارک!

به نام خدا
به به، خوش اومدیدید، بفرمایید تو، بفرمایید.(آینه شمعدونو قرآنم آوردیم!)
بله بله خونمو تازه عوض کردم.گفتم که حالا که بدم نمی آد بلاگ بنویسم یک عدد سایت حرفه ای پیدا کنم . بله مزیت داره نسبت به یاهو پروفایل. امکاناتش بیشتره البته خوب یه سری پیچیدگی هایی هم داره که یواش یواش یاد می گیرم اشکالاتشو رفع می کنم. یه چند تا هم خوب غیر مزیتم داره دیگه(مثل همه چی تو این دنیا!)
وقتموگرفت یاد گرفتم قالبمو عوض کنم(هنوز ازش راضی نیستم ولی خوب یواش یواش خوبش می کنم) فارسی شم کردم!
  به خاطر این به من خوش می گذره وقتی وبلاگ می نویسم که یه چیزاییرو که می خوام بگم می نویسم اینجوری به فکر خودم سروسامان می دم همین طورم کلی از احساسات مثلا خشم تخلیه می شه یه مزیت دیگم داره که اصلا خوب نیست اونم اینه که جای یه گوش زنده رو می گیره ولی خوب تو دنیای امروز که هیچکی وقت نداره همینه دیگه!
داشتم فکر می کردم وقتی وبلاگ می نویسی نباید فکر کنی کسی نظری چیزی بده ولی خوب یه آدمی مثل من وقتی نظر می بینه خوشحال می شه. مثل انشا نوشتنه من همیشه دوست داشتم سر کلاس انشامو بخونم مخصوصا اگه خودم ازش خیلی راضی بودم. نظر نوشتنم نشون می ده یکی بلاگو خونده و شاید با گفتن نظرش به تو کمک کنه یا فقط حسشو بهت بگه یا..... به هر حال خوشحال می شم نظر بنویسید ولی وقتی فکر کردم بلاگ بنویسم جدی جدی فکر کردم که نباید دقدقت نظر باشه مثل اینا که هی می رند این ور اون ور کامنت می ذارند که بیا وبلاگمو ببین. شایدم اونا کار درستو می کنند!

بی خیال 
وبلاگمم چسبوندم به یاهوپروفایل که خوب باشه. تو دنیایه امروز همه چی رو می شه به همه چی چسبوند!

خلاصه اینکه می خواستم بگم بلاگت مبارک خانوم خانما! ایشالله خوش یمن باشه برات.
به به بفرمایید شیرینی.
1389/1/18

۱۳۸۹ فروردین ۱۳, جمعه

چرا خودکشی؟



این یکی پست و از سر بدبختی می نویسم!
هیچکی نیست درکم کنه هرچی با هرکی حرف زدم نفهمید چی میگم تازه آدما وقتی زیاد درباره ی یه چیزی باهاشون حرف می زنم درک که نمی کنند هیچ چی تازه حوصله شم ندارند شاید فکرای دیگه اییم بکنند.
ولی من اینجوریم که بعضی چیزا روم تاثیر عمیق میزاره شایدم این چیزا خیلی چیزای ساده ای باشه ولی خوب تا مدتها باهامن تا اینکه حل بشند خوب وقتی هیچ کی نیست باهاش حرف بزنی این قده بهش فکر می کنی که از کاروزندگی می افتی گفتم بیام اینجا بگم که شاید باعث شه یک ذره این حس های مغشوشم منظم شه!
نه بابا نمی خوام خودکشی کنما موضوع چیز دیگه ای است!
این سریال کره ای که دوسش داشتم خیلیم آبگوشتی بود تموم شد ! خوب من تا یه مدت خلا داشتم دیگه یه چیزی کم بود رفتم اینترنت گردی ببینم راجع به سریاله چی گفتند حدس بزنید؟پر بیننده ترین سریال ام بی سی کره تو سال 2004 شده بود کلی ام جایزه برده بود(سلیقه کره ای هام مثل منه!)
خوب ولی خبر بعد و بد بازیگر نقش اول زن اش 1 سال بعد از سریال سال 2005 خودکشی کرده اونم چه جوری اول رگ دستشو زده بعدم تو آپارتمانش خودشو دار زده
اگه گفتی چند سالش بوده ؟ تنها 25 سال!
حالا یه خلاصه از زندگیش:
تو دوران نوجوانیش به عنوان مدل لباس مدرسه کار می کرده و برای تحصیل دانشگاهم از شهرشون میره سئول و بازیگری می خونه و هم مدل بوده هم قبل فارغ التحصیل کلی فیلم و سریال بازی کرده کلی هم به خاطرشون جایزه برده بوده وتازه 1 سال قبل خودکشی اش فارغ التحصیل شده بوده. تمام بازیگراصلی های این سریالم ازش بزرگتر بودند.
خوب این یعنی یه آدم موفقی بوده تو همون رشته ای کار می کرده که می خواسته تازه کلی هم مشهور بوده و فقط 25 سالش بوده و هیچی که زندگی نکرده بوده چرا خودکشی؟
از وقتی اینو فهمیدم نمی دونم به خاطر اینکه سریاله تازه تموم شده است یا به خاطر اینکه فکر می کنم خیلی جوون بوده یا به خاطر اینکه خودکشی اش نزدیکترین خودکشی به من از نظر زمانی بوده فکر میکنم میشده نجاتش بدم (فکر کن من از ایران!) همش این حسه هست که میشه یک کاری کرد. همش میگم خوب چرا خودکشی
چرا؟
فروردین 1389

من پر از کاشانم...



من پر از احساسم
و پر از کاشانم
و درون دل من
دختری کوچک
تاب بازی می کند
درون کوها
و درون دشت ها
در نا کجا آبادی
در افق
لای تبریزی ها

رفتیم کاشان اینقققققققققققدددددددددددددددههههههههه کیف داد
چقده شبیه سهراب سپهری بود
منم اگه اونجا به دنیا می اومدم تا حالا سهرابی ،محتشمی چیزی شده بودم
یه نصفه روز خوب تاثیر گزارده ها(مثل نماز گزار دیکتشم خیلی درسته!)
حالا یه ذره وزنش اشکال داره چند بار دیگه که برم کاشان اونم درست می شه
اینقده آدماش مهربون بودند ازشون هر چی می پرسیدی اولش یه جمله می گفتند مثل "اگه خوب گوش کنی یه راه خوب نشونت می دم" یا " گوش بده تا بگم" که توجه رو کامل جلب کنند بعد با اون لهجه ی قشنگ کلی با حوصله توضیح می دادند
اینقده خوشگل بود رقتیم یه پارکه که وقتی تو زمین بازیش تاب بازی می کردی کلی کوه و دشت و دمن می دیدی
افقشم تا دوردستا پیدا بود اینگاری آدم یه جایی بین زمین و آسمون می تونست پرواز کنه کلی کوه خشگل داشت کلی خونه با حال داشت از این خونه گلی ها گنبد دار حیاط بزرگ وسط با یه حوز گنده حد اکثر 2 طبقه اطاق اطاق دور حیاط زیر زمین با پله های بلند بلنداندرونی بیرونی تصور کن حوض پر ماهی بچه های بدو بدو دور حوض بگردند تو کوچه که راه میری پر درخت و سبزه و کوه های خشگل تمیز اون دوردورا
همه همه ی اینا وسط کویر
هواشم معرکه بود
کلی آهنگ قشنگ قشنگ قدیمیم گوش کردیم بعضیاش واقعا اشک آدمو در می آوردند اینقده که ناله می کردند!
خلاصه کلی حال داد خیلی وقتم بود با خانواده با ماشین از خودمون نرفته بودیم بیرون
دست خالم اینا درد نکنه خیلی خیلی خوش گذشت
بعضی چیزارم که نمی شه با همه قسمت کرد از اون قسمتاش گذشتم
ولی خوب تو شهرای ایران تا اینجا کاشان و شیراز اولند واقعا قشنگند مردمشونم عالیند


راستی فکر کنم از این بلاگ نویسیه خوشم اومده
باید یواش یواش به یک عدد بلاگ درست حسابی نقل مکان کنم البته من تنبل تر از این حرفام ولی خوب یه جایی که آدم راحت فارسی بنویسه و محدویتهای این پروفایلرو نداشته باشه بهتره

اهل کاشانم
روزگارم بد نیست
تکه نانی دارم،خرده هوشی،سر سوزن ذوقی
مادری دارم بهتر از برگ درخت
دوستانی بهتر از آب روان
و خدایی که در این نزدیکی است
لای این شب بوها،پای آن کاج بلند
روی آگاهی آب، روی قانون گیاه
.
.
.
پدرم وقتی مرد ،آسمان آبی بود
مادرم بی خبر از خواب پرید،خواهرم زیبا شد
پدرم وقتی مرد،پاسبان ها همه شاعر بودند
.
.
. قاطری دیدم بارش انشا
اشتری دیدم بارش سبدخالی پندو امثال
.
من قطاری دیدم که سیاست می برد(و چه خالی می رفت)
.
زندگی رسم خوشایندی است
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ
پرشی دارد اندازه عشق
زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود
.
.
.
زندگی شستن یک بشقابست
.

.
.
.
مرگ پایان کبوتر نیست
مرگ وارونه ی یک زنجره نیست
.
مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد
.
مرگ با خوشه ی انگور می آید به دهان
مرگ در حنجره ی سخ-گلو می خواند
مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است مرگ گاهی ریحان می چیند
مرگ گاهی ودکا می نوشد
گاه در سایه نشسته است به ما می نگرد
و همه می دانیم
ریه های لذت، پر اکسیژن مرگ است

.
.

کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ
کار ما شاید این است
که درون افسون گل سرخ شناور باشیم.
.
که میان گل نیلوفرو قرن
پی آواز حقیقت برویم
(صدای پای آب:سهراب سپهری)

خیلیا با فروغ حال می کنند ولی من اصلا نمی فهممش
نه اصلا اصلا ولی خوب سهراب خیلی باهاله خیلی باهاش حال می کنم تازگی ها می بینم حافظم بهتر می درکم ولی خوب اون از زمان ما خیلی دور بوده مفهموماش فرق فولکوله بیخیال

سانسور شد.. اینم نوشتم که خودم بدونم کجا باید بعدا اگه خواستم بچسبونم
سانسور کردن خود خوب نیست ولی دیگه دیگه

چقدره امشب چرت و پرت گفتم
به هر حال برای همه آرزو می کنم که عاشق شند و یه بار برند کاشان و بهشون خش بگذره
فروردین 1389

عید شما مبارک .....(این مصرع را خودتان پر کنید)

بازم یک سال دیگر آمد
خوب منم فال حافظ گرفتم سر سال تحویل بعدم با کلی حس نشستم شعرشو بلند بلند خواندم .تازه تمام تصحیحاتشم از قول این و اون آخرش اضافه کردم
بعدش که تموم شد من کلی در احوالات شعر بودم یکدفعه پرسیده شد خوب تعبیرشو بخون!
گفتم این کتابه تعبیر نداره
گفته شد پس مارو گذاشتی سر کار!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خوب از شعر لذت بردیم دیگه معنیشم که معلومه تعبیر دیگه چیه؟
به هر هال اینم فال حافظ ما


ای صبا نکهتی از کوی فلانی به من آر
زار و بيمار غمم راحت جانی به من آر
قلب بی‌حاصل ما را بزن اکسير مراد
يعنی از خاک در دوست نشانی به من آر
در کمينگاه نظر با دل خويشم جنگ است
ز ابرو و غمزه او تير و کمانی به من آر
در غريبی و فراق و غم دل پير شدم
ساغر می ز کف تازه جوانی به من آر
منکران را هم از اين می دو سه ساغر بچشان
وگر ايشان نستانند روانی به من آر
ساقيا عشرت امروز به فردا مفکن
يا ز ديوان قضا خط امانی به من آر
دلم از دست بشد دوش چو حافظ می‌گفت
کای صبا نکهتی از کوی فلانی به من آر


خوب راستی تتعبیرش چی بید به نظرم خوب بید

فروردین 1389

گوجه فرنگی،کریستین بوبن+سریال کره ای

می خواستم این پستو 2 روز پیش بنویسم فقط درباره ی سریال کره ای بعد کریستسن بوبن اضافه شد آخرشم امروز گوجه فرنگی وارد می شود. اینا چیزایی بوده که تو این سه روز همین طوری کلی باهاشون حال کردم اصلا لازم نیست آدم با چیزای معنی دار حال کنه مگه نه؟ر
خوب از سریال کره ای شروع می کنیم : این چند روزه یه سریال کره ای می بینم که لغت مزخرف (تو لغت نامه دهخدا سرچیدم مضخرف نداشت این مزخرفم به معنای آراسته ببود ولی خوب شما خواننده ی فهیم فهمیدید که مزخرف یا مضخرف اینجا، به معنای چیز به درد نخور می باشد!) براش زیادیه. یکی از این داستان هندیا داره که این عاشقه اونه و اون عاشق یکی دیگه و این فداکاری می کنه اون نمی فهمه موضوع چی بوده و...ولی با این اوصاف من می بینمش و لذت می برم. شده تا حالا یهو دلتون فیلم هندی بخواد؟ خوب اگه آره می فهمید من چی می گم. یه داستان راست و مستقیم بدون پیچش و با کلی احساساتی که فکر نکنم هیچ جای دنیا پیدا شه
دارم یه کتاب از کریستین بوبن می خونم قبلا هم یکی دیگه خونده بودم از این نویسنده. خیلی حال می ده احساسو یه جور خیال انگیزی جلوه می ده زندگی رو از یه دریچه ای می بینه به شدت احساسی.چند سال پیش کتاب قبلی رو خونده بودم چیز زیادی ازش یاذم نمیاد ولی احساس کتاب هنوز باهامه خیلی باحاله. وقتی کتاباشو می خونی می بینی واقعیت های زندگی حتی اون دردناکاشو یه جوری به خوردت می ده که خودتم نمی فهمی پر از احساسای غیر زمینی و کاملا انسانی
گوجه فرنگی خوردن خیلی باحاله اینو قبلانم می دونستم ولی امروز یه نصفه گوجه رو ذره ذره خوردم طوری که با هر گاز یه ذره از گوشت نرمش می اومد تودهنم خیلی باحال بود نرمو آبکی خلاصه اینکه خیلی حال داد
اسفند 1388

Entry for March 16, 2010

امشب حال ندارم بخوابم دوست داشتم یکی بود می حرفیدیم هیچ کی در دسترس نبود. چه بده که آدم نمی تونه آدمای دیگرو درک کنه!کاشکی یک دستگاهی اختراع شه که آدم بتونه عمق آدمارو ببینه احساس شونو بفهمه همین طور منظورشونو. البته اگه این دستگاه دوطرفه بود بهترم می شد یعنی تو مطمئین بشی که آدمای دیگه هم حتما می فهمند که منظور تو چی بوده!چه پیچیده؟!خوب چهارشنبه سوریتون مبارک نمی دونم انتظار داشتم یه جور دیگه برگزر شه ولی پایین خونه ما جونا ریختندو آتیش روشن کردند زدند و رقصیدند چه خوشحال!منم دوست داشتم یه چهارشنبه سوری باشه با 7 آتیش بدون صدای بمب با همون فشفشه قدیمی ها که بی مزه بود دوست داشتم یه چهارشنبه سوری داشتیم مام ولی خوب اینجا می رسیم به تیکه ابتدای مطلب کاشکی اون دستگاه بود که من الان مطمئین می شدم که شما منظور منو گرفتید!
اسفند1388

مثه اینکه واقعا عبرت نمی گیریم...

دیروز رفته بودیم اداره نمی دونم ثبت املاک و این چیزا، حالا بگذریم از این که کارمند مربوطه سرجاش نبود جاشم هیچکی نبودو یک کار ساده رو که 1ماه بود دستش بود از قرار معلوم انجام نداده بود، در ضمن این سومین باری بود که سر جاش نبود. که این ها همون قضیه جهنم ایرانیه، روزی نبود قیف و روزی نبود... تو خود حدیث مفصل بخوان. بگذریم ، قضیه ای که از همه مهم تر بود سیستم طبقه بندی اسناد این مملکته. خوب اونجا جایی بود که از اسمش معلومه مدارک مربوط به زمین و خونه یک منطقه این تهران درندشت و داشت که بعدا معلوم شه کی به کیه، دعوا شد مدرک بده چه می دونم حتما به درد کارای شهرداری و تاریخ این چیزام می خورده دیگه. باید می دیدید در حالی که –به قول مامان- این خارجی ها تو قیلم های عهد دوغشون نشون می دند که پرونده و مدارکشون رو ریل میاد و میره، میکرو چیپ دارند(که فکر می کنم تو ایران اصلا نمی دونیم چیه!) و مثلا روزنا مه های آرشیویشون برای محافظت تو دستگاه های خاص قابل بررسی است و....، اونجا پرونده ها شامل یک مقواهای زهوار در رفته که به زور نخ هایی به هم وصل بودن می شد. در حای که اسناد و مدارک مهم داخل اونا هم یک سری برگه که در اثر محافظت بیش از اندازه! یک گوشه ی سالمم نداشت و به طور نا مرتب از همه طرف پرونده در حال ریختن بود. در قسمتی که دفترها را نگه می داشتند (که ظاهرا هر دفتر مال بخش خاصی از منطقه و برای هر پلاک ثبتی چندین برگه داشت که به مرور زمان باید توسط نقل و انتقالات پر می شد) نمی دانید چه قل قله ای بود. کارمندا رسما لای دفترها کار می کردند. دفترها هر کدام قطری برابر یک بند انگشت و کاغذهایی به مساحت یک دونه از میزهایه چهارگوشی که ژاپنی ها استفاده می کنند داشت.اون وقت این دفترها رو هم رو هم گذاشته شده بود یعنی اگر می خواستی دفتری رو که از شانس بد تو روی دفترها نبود برداری باید زور عضلانی فوق العاده ای می داشتی. همه ی مدارک کاغذی بود، برای یک استعلام 72 ساعت وقت لازم بود! خوب تعجبی نداشت باید کارمندا وقت می کردند که لای دفترها رو بگردند! جالب این بود که قطعاتی از کامپیوتر هم همه جای اداره پخش بود، یه جا کیس، یه جا مانیتورو...فکر کنم اگر همه جای اداره رو می گشتیم یه چند تایی کامپیوتر کامل پیدا می کردیم. جالب اینجا بود که بعضی کاراشون با کامپیوتر بود به شرط داشتن برنام مربوطه! یعنی مثلا اگر هم واقعا می خواستند با کامپیوتر کار کنند، نصف کاراشونو باید دستی انجام می دادند، چون برنا مه اش نبوده! خوب تو زیر زمینم بایگانی بود، پر از پرونده های معلوم الحال. اون وقت این انبار پر از خوراک آتش یک سیستم اتفای حریق نداشت. اصلا یک دکمه نداشت که وقتی آتشی دیده شد یکی به طور دستی فشار بده که لا اقل یک بوقی بزنه شاید بشه یک کاری کرد. در جواب من که گقتم اگه اینجا آتش بگیره چی می شه، کارمندش گفت راحت می شیم. اون وقت این همه مدارک که کلی وقت وپول این ملکت برای سروسامان دادنشون صرف شده چی؟چه توقعی... داخل حیاط ساختمان هنوز کولرهای نویی بود که نصب نشده بود. یعنی تو این مملکت حتی اول فکر نمی کنند بعد انتقال یک اداره به یک جای جدید باید وسایل آسایش کارمندا فراهم شه. خوب اومدینو تابستون بودجه نداشتید کولر بخرید.... عبرت نمی گیریم و اگر نه آتش سوزی های کتابخانه های مهم تکرار نمی شد. فکر کنم آتش سوزی کتابخانه ی دانشکده ی حقوق دانشگاه تهرانو به خوبی به یار می یاریم. ولی آیا شما که دانشگاه می رید تو هیچ کدام از کتابخانه ها یک سیستم دستی اتفای حریقم دیدید؟ بله ما فا صله داریم از میکروچیپ،از مستند سازی ،از بایگانی، از مدارک طبقه بندی شده ی انگلستان که هر 30 سال یک بار منتشر می شه. ما از عبرت گرفتن و تاریخ خواندن هم فاصله داریم چون به جای درس گرفتن می ترسیم که مچمان گرفه شود. ما حتی با اعداد و ارقم هم بیگانه ایم. چون ما تنها به خودمان فکر می کنیم نه به نسل بعدی نه به بشریت.... حسن ختام هم اتاق معاونان بود، فک می کنید داخل اتاقی که سر درشان اسم معاونان بود چه به چشم می خورد؟ دوتا میز با دوتا مرد پشتشون 3 تا مرد اضافی هم نشسته بودند رو صندلی های داخل اتاق. آهان، اون دوتا مرد پشت میز داشتند به کوهی از پرونده ها رسیدگی می کردند وکار ارباب رجوع ها را راه می انداختند (کلمه عجیبی ست این ارباب رجوع،ارباب+رجوع) نه روی میزها حتی یک خودکارم نبود. فقط چایی و قندو معاونین در حال اضافه کرن بر فضای شادی اداره(!) با صدای بلند با بقیه می خندیدند این قدر سرشان گرم کار مربوطه بود که باید سه بار سوالمان را تکرار می کردیم که تازه متوجه ارباب رجوع شدند.داشتم فکر می کردم حتما رئیس اداره هم در سواحل قناری تشریف دارند. اگر واقعا معاونین اینقدر بیکارند می توان برای صرف جویی این شغل ارزشمند را حذف کرد.
بهمن 1388