۱۳۸۹ فروردین ۲۲, یکشنبه

پیش احساس

می خواستم یه چی دیگه امروز بنویسما، ولی این یکی واجب تره:)
آدما چقدر می تونند رفتارای متفاوت از خودشون نشون بدند! وقتی پیش خودت می شینی فکر می کنی که فلانی از این حرفت ناراحت شده و کارت بیخ ریشش گیره،بقیه هم می گند که نباید این جوری باشه و ملاحظه هم خوبه حتی اگر حق با تو باشه! فکر می کنی حالا چیکار کنم. بعد یه پیش احساس بهت می گه که حالا این جوری می شه و اون جوری. بعد طرف می آد یه رفتاری از خودش بروز می ده که شایدم خیلی معمولی باشه ها، ولی با پیش فرض های تو نمی خونه. اون وقته که می بینی آدما اونقده که تو فکر می کنی هم بی منطق و بدون درک نیستند. اون وقته که یه حس خوب داری!
مثلا یکی که به موقع کارشو انجام نداده و اینکه همه می گفتند باهاش تند حرف زدی، یه دفه آخرش شوخی کنه و برگرده بهت بگه از این به بعد برا من وقت بیشتر بذار(یعنی دل جویی!) یا اون  که می ترسیدی اصلا تحویلت نگیره خیلی با احساس مسئولیت برگرده برات توضیح بده که  چنین و چنان!
شایدم  اونا فقط دارند یه کار طبیعی می کنند و تو زیادی حساسی و بدبین وراجع به اجتماع و آدما کم می دونی و بسیار در چارچوب فکر می کنی.
ولی باید بازم حواست باشه تو که از درون انسان ها خبر نداری، اوناهم همین طور. وای چقده پیچیدست!
1389/1/22

۱۳۸۹ فروردین ۲۱, شنبه

مگه می شه کسی از تعطیلات خوشش نیاد؟

امروز فکر کنم سومین نفری رو دیدم که به صورت جدی می گفت از تعطیلات عید خسته شده!  باورم نمی شد البته بیشتر دلم می خواست خشم بگیرم ولی خوب دوستام بودن دیگه. البته کلی آدم دیگه هم دیدم که براشون فرقی نمی کرد.خوب من تعطیلات بسم نبود. اگه یک سال هم تعطیلات بدن فکر نکنم من حوصله ام سر بره.اینقذه کار هست که می شه تو تعطیلات کرد. من که از ددر رفتن خسته نشدم، از مهمونی، از لمیدن تو خونه، از فیلم و سریال دیدن، از کتاب خوندن و.... اصلا هم دلم نمی خواست که برم دانشگاه، حوصله سر و کله زدن با درس ها رو هم ندارم. نمی دونم شاید اگر می رفتم سر کار(یه کاری که دوست داشتم) دوست داشتم که تعطیلات تموم شه ولی فعلا در حال حاضر هیچ علاقه ای به اتمام تعطیلات از هر نوعی را ندارم.
یه چیزی ته دلم می گه شاید اونا اینقده که تو خوش گذروندی خوش نگذروندن. اون وقت یه حس بدجنس گل می کنه!من می تونم از این همه آدم دوروروم کلی بیشتر خوش بگذرونم!!
1389/1/21

مرتب می شویم!

اینکه یک روش جدید کشویدم برا مرتب شدن خیلی خیلی خوبه 3-4 ماه هم هست جواب داده. تا قبل از اون هم هیچ روشی بدرد نمی خورده. می گم اینجا، اگر شما هم از این مشکلا دارید امتحان کنید. من قرار گذاشتم که هر چند وقت یه بار یه گوشه ای از اتاقمو مرتب کنم، سپس به هیچ قیمتی اون تکه نباید از مرتب بودن در بیاد! یعنی تو می تونی هر چقدر می خوای جاهای دیگه رو به هم بریزی ولی اونجاهایی که مرتب کردی رو نه! لازمم نیست تند تند همه جا رو مرتب کنی هفته ای یه جا هم کفایت می کنه! این جوری خودتو گول می زنی و یواش یواش مرتب می شی. برا من که جوابیده مال شما رو نمی دونم.
ولی می دونی مشکلی که حل نشده چیه؟ من بر خوابم نمی تونم چیره شم! همه کارها رو هم امتحان کردم. 6 ساعت باهم زنگ بزنند،همه رو خاموش می کنم یا بهشون اهمیت نمی دم تا خاموش شند. موبایلم با فاصله یک ربع یک ربع بزنگه، خاموش می کنم یا می ز(ذ)ارم زیر بالش ادامه خواب شیرینو می بینم! موبایلمو گذاشتم یه جای دور تو اتاق بزنگه که مجبور شم بیدار شم، باورم نمی شد ولی بلند شدم بدون اینکه چشماموباز کنم آوردمش خاموشش کردم و ادامه خواب!
ولی امروز یه چیزی شد نمی دونم استثنا بود یا واقعا یک راه حل!. ساعت مامانم شروع کرد به زنگیدن از اون اتاق باورتون می شه، بیدارم کرد تازه تا اون اتاقم منو کشوند کاملا بیدار شدم! من که به شیش تا ساعت بی اعتنایی می کردم! باید از مامانم بگیرمش دو سه بار امتحانش کنم. شاید فرکانس زنگش به درد بیدار کردن من می خوره ولی خوب من که چشم آب نمی خوره!
89/1/21

۱۳۸۹ فروردین ۲۰, جمعه

همه چی آرومه؟!

قرار بود دیگه چیز فانتزی و دور از حقیقت نه گوش کنم نه ببینم نه بخونم! منظورم اون چیزایی نیست که خیلی فانتزیند مثلا هری پاتر چون وقتی اونارو می خونی یا می بینی کاملا فرق بین داستان و واقعیت را می فهمی. ولی مثلا سریالا یا داستانا یا فیلمایی که زیاد تخیلی نیست ولی خوب واقعیت رو یه جور دیگه نشون می دند، آدمو دچار سردرگمی می کنند.(مثلا اکثر این داستانای هپی اندhappy end) آدم دلش اون دنیای خوب و درست حسابی رو می خواد. بالاخره این داستانام اتوپیای(آرمانشهر) نویسنده است. مخصوصا اونایی که می خواند توجه اکثر مردمو به خودشون جلب کنند (مثل سریالا ). ولی خوب این یکی رو به اجبار شنیدم. رفته بودیم یکی از بوتیکای هایپر مارکت فکر کنم اسپریت بود این آهنگ رو گذاشته بودند. مامانم گفت نمی شه آهنگشونو بدن:). الانم دوباره  وقتی داشتم وبلاگ گردی می کردم تو یکی از بلاگا دوباره شنیدمش گفتم اینجام بذارم!
اسمش "همه چی آرومه " است. ماله حمید طالب زاده اینم لینکش که برا دانلود ازسایت رسمی اش گذاشتم!
دانلود

دفعه اول که گوشیدمش خوشم اومد. جالب بود تو این همه آهنگی که هی از بی وفایی و عشق یک طرفه و ناله حرف می زنند. جدیدا هم که همش به یارو فحش می دند می گند دیگه دوسش ندارند و احتیاجی بهش ندارند! این یکی جالب بود.کلا همه چیه طرف خوب بود و خوشحال و خندان داشت زندگیشو می کرد و همه چی به مرادش بود. فکر کنم آهنگ و تنظیمشم کم تاثیر نداشت!

ولی بعد یکی دوبار گوش کردن این حس قشنگ نمی دونم چرا جاشو می داد به اضطراب. فکر نمی کنم هیچ وقت واقعا همه چی آروم باشه!مطمئینی آرومه؟(پس چرا مال من آروم به نظر نمی رسه! په چرا این پروژهه انجام نمی شه! مال همه آرومه فقط مال من اینقده خرچنگ قوراغه است یا فقط مال این یکی آرومه همه مثل منن؟! می خوای اصلا گوش نکنیم به این آهنگه! چرا پس آروم نیست؟هان!)

بعدشم رفتم بقیه آهنگاشو یه چند تایی دانلودیدم ولی نه این یکی فقط فرق می کرد. با اینکه معمولا کم پیش می آد وقتی من از چیزی خوشم می آد، آدمای زیادی ام از اون خوششون بیاد این یکی استثنا بود. یه سرچ بکنید فید بکا مثبت بوده خیلیا خوششون اومده! به هر حال نشون می ده خیلیا دوست دارند همه چی آروم باشه!
89/1/20

۱۳۸۹ فروردین ۱۸, چهارشنبه

وبلاگ نو مبارک!

به نام خدا
به به، خوش اومدیدید، بفرمایید تو، بفرمایید.(آینه شمعدونو قرآنم آوردیم!)
بله بله خونمو تازه عوض کردم.گفتم که حالا که بدم نمی آد بلاگ بنویسم یک عدد سایت حرفه ای پیدا کنم . بله مزیت داره نسبت به یاهو پروفایل. امکاناتش بیشتره البته خوب یه سری پیچیدگی هایی هم داره که یواش یواش یاد می گیرم اشکالاتشو رفع می کنم. یه چند تا هم خوب غیر مزیتم داره دیگه(مثل همه چی تو این دنیا!)
وقتموگرفت یاد گرفتم قالبمو عوض کنم(هنوز ازش راضی نیستم ولی خوب یواش یواش خوبش می کنم) فارسی شم کردم!
  به خاطر این به من خوش می گذره وقتی وبلاگ می نویسم که یه چیزاییرو که می خوام بگم می نویسم اینجوری به فکر خودم سروسامان می دم همین طورم کلی از احساسات مثلا خشم تخلیه می شه یه مزیت دیگم داره که اصلا خوب نیست اونم اینه که جای یه گوش زنده رو می گیره ولی خوب تو دنیای امروز که هیچکی وقت نداره همینه دیگه!
داشتم فکر می کردم وقتی وبلاگ می نویسی نباید فکر کنی کسی نظری چیزی بده ولی خوب یه آدمی مثل من وقتی نظر می بینه خوشحال می شه. مثل انشا نوشتنه من همیشه دوست داشتم سر کلاس انشامو بخونم مخصوصا اگه خودم ازش خیلی راضی بودم. نظر نوشتنم نشون می ده یکی بلاگو خونده و شاید با گفتن نظرش به تو کمک کنه یا فقط حسشو بهت بگه یا..... به هر حال خوشحال می شم نظر بنویسید ولی وقتی فکر کردم بلاگ بنویسم جدی جدی فکر کردم که نباید دقدقت نظر باشه مثل اینا که هی می رند این ور اون ور کامنت می ذارند که بیا وبلاگمو ببین. شایدم اونا کار درستو می کنند!

بی خیال 
وبلاگمم چسبوندم به یاهوپروفایل که خوب باشه. تو دنیایه امروز همه چی رو می شه به همه چی چسبوند!

خلاصه اینکه می خواستم بگم بلاگت مبارک خانوم خانما! ایشالله خوش یمن باشه برات.
به به بفرمایید شیرینی.
1389/1/18

۱۳۸۹ فروردین ۱۳, جمعه

چرا خودکشی؟



این یکی پست و از سر بدبختی می نویسم!
هیچکی نیست درکم کنه هرچی با هرکی حرف زدم نفهمید چی میگم تازه آدما وقتی زیاد درباره ی یه چیزی باهاشون حرف می زنم درک که نمی کنند هیچ چی تازه حوصله شم ندارند شاید فکرای دیگه اییم بکنند.
ولی من اینجوریم که بعضی چیزا روم تاثیر عمیق میزاره شایدم این چیزا خیلی چیزای ساده ای باشه ولی خوب تا مدتها باهامن تا اینکه حل بشند خوب وقتی هیچ کی نیست باهاش حرف بزنی این قده بهش فکر می کنی که از کاروزندگی می افتی گفتم بیام اینجا بگم که شاید باعث شه یک ذره این حس های مغشوشم منظم شه!
نه بابا نمی خوام خودکشی کنما موضوع چیز دیگه ای است!
این سریال کره ای که دوسش داشتم خیلیم آبگوشتی بود تموم شد ! خوب من تا یه مدت خلا داشتم دیگه یه چیزی کم بود رفتم اینترنت گردی ببینم راجع به سریاله چی گفتند حدس بزنید؟پر بیننده ترین سریال ام بی سی کره تو سال 2004 شده بود کلی ام جایزه برده بود(سلیقه کره ای هام مثل منه!)
خوب ولی خبر بعد و بد بازیگر نقش اول زن اش 1 سال بعد از سریال سال 2005 خودکشی کرده اونم چه جوری اول رگ دستشو زده بعدم تو آپارتمانش خودشو دار زده
اگه گفتی چند سالش بوده ؟ تنها 25 سال!
حالا یه خلاصه از زندگیش:
تو دوران نوجوانیش به عنوان مدل لباس مدرسه کار می کرده و برای تحصیل دانشگاهم از شهرشون میره سئول و بازیگری می خونه و هم مدل بوده هم قبل فارغ التحصیل کلی فیلم و سریال بازی کرده کلی هم به خاطرشون جایزه برده بوده وتازه 1 سال قبل خودکشی اش فارغ التحصیل شده بوده. تمام بازیگراصلی های این سریالم ازش بزرگتر بودند.
خوب این یعنی یه آدم موفقی بوده تو همون رشته ای کار می کرده که می خواسته تازه کلی هم مشهور بوده و فقط 25 سالش بوده و هیچی که زندگی نکرده بوده چرا خودکشی؟
از وقتی اینو فهمیدم نمی دونم به خاطر اینکه سریاله تازه تموم شده است یا به خاطر اینکه فکر می کنم خیلی جوون بوده یا به خاطر اینکه خودکشی اش نزدیکترین خودکشی به من از نظر زمانی بوده فکر میکنم میشده نجاتش بدم (فکر کن من از ایران!) همش این حسه هست که میشه یک کاری کرد. همش میگم خوب چرا خودکشی
چرا؟
فروردین 1389

من پر از کاشانم...



من پر از احساسم
و پر از کاشانم
و درون دل من
دختری کوچک
تاب بازی می کند
درون کوها
و درون دشت ها
در نا کجا آبادی
در افق
لای تبریزی ها

رفتیم کاشان اینقققققققققققدددددددددددددددههههههههه کیف داد
چقده شبیه سهراب سپهری بود
منم اگه اونجا به دنیا می اومدم تا حالا سهرابی ،محتشمی چیزی شده بودم
یه نصفه روز خوب تاثیر گزارده ها(مثل نماز گزار دیکتشم خیلی درسته!)
حالا یه ذره وزنش اشکال داره چند بار دیگه که برم کاشان اونم درست می شه
اینقده آدماش مهربون بودند ازشون هر چی می پرسیدی اولش یه جمله می گفتند مثل "اگه خوب گوش کنی یه راه خوب نشونت می دم" یا " گوش بده تا بگم" که توجه رو کامل جلب کنند بعد با اون لهجه ی قشنگ کلی با حوصله توضیح می دادند
اینقده خوشگل بود رقتیم یه پارکه که وقتی تو زمین بازیش تاب بازی می کردی کلی کوه و دشت و دمن می دیدی
افقشم تا دوردستا پیدا بود اینگاری آدم یه جایی بین زمین و آسمون می تونست پرواز کنه کلی کوه خشگل داشت کلی خونه با حال داشت از این خونه گلی ها گنبد دار حیاط بزرگ وسط با یه حوز گنده حد اکثر 2 طبقه اطاق اطاق دور حیاط زیر زمین با پله های بلند بلنداندرونی بیرونی تصور کن حوض پر ماهی بچه های بدو بدو دور حوض بگردند تو کوچه که راه میری پر درخت و سبزه و کوه های خشگل تمیز اون دوردورا
همه همه ی اینا وسط کویر
هواشم معرکه بود
کلی آهنگ قشنگ قشنگ قدیمیم گوش کردیم بعضیاش واقعا اشک آدمو در می آوردند اینقده که ناله می کردند!
خلاصه کلی حال داد خیلی وقتم بود با خانواده با ماشین از خودمون نرفته بودیم بیرون
دست خالم اینا درد نکنه خیلی خیلی خوش گذشت
بعضی چیزارم که نمی شه با همه قسمت کرد از اون قسمتاش گذشتم
ولی خوب تو شهرای ایران تا اینجا کاشان و شیراز اولند واقعا قشنگند مردمشونم عالیند


راستی فکر کنم از این بلاگ نویسیه خوشم اومده
باید یواش یواش به یک عدد بلاگ درست حسابی نقل مکان کنم البته من تنبل تر از این حرفام ولی خوب یه جایی که آدم راحت فارسی بنویسه و محدویتهای این پروفایلرو نداشته باشه بهتره

اهل کاشانم
روزگارم بد نیست
تکه نانی دارم،خرده هوشی،سر سوزن ذوقی
مادری دارم بهتر از برگ درخت
دوستانی بهتر از آب روان
و خدایی که در این نزدیکی است
لای این شب بوها،پای آن کاج بلند
روی آگاهی آب، روی قانون گیاه
.
.
.
پدرم وقتی مرد ،آسمان آبی بود
مادرم بی خبر از خواب پرید،خواهرم زیبا شد
پدرم وقتی مرد،پاسبان ها همه شاعر بودند
.
.
. قاطری دیدم بارش انشا
اشتری دیدم بارش سبدخالی پندو امثال
.
من قطاری دیدم که سیاست می برد(و چه خالی می رفت)
.
زندگی رسم خوشایندی است
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ
پرشی دارد اندازه عشق
زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود
.
.
.
زندگی شستن یک بشقابست
.

.
.
.
مرگ پایان کبوتر نیست
مرگ وارونه ی یک زنجره نیست
.
مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد
.
مرگ با خوشه ی انگور می آید به دهان
مرگ در حنجره ی سخ-گلو می خواند
مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است مرگ گاهی ریحان می چیند
مرگ گاهی ودکا می نوشد
گاه در سایه نشسته است به ما می نگرد
و همه می دانیم
ریه های لذت، پر اکسیژن مرگ است

.
.

کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ
کار ما شاید این است
که درون افسون گل سرخ شناور باشیم.
.
که میان گل نیلوفرو قرن
پی آواز حقیقت برویم
(صدای پای آب:سهراب سپهری)

خیلیا با فروغ حال می کنند ولی من اصلا نمی فهممش
نه اصلا اصلا ولی خوب سهراب خیلی باهاله خیلی باهاش حال می کنم تازگی ها می بینم حافظم بهتر می درکم ولی خوب اون از زمان ما خیلی دور بوده مفهموماش فرق فولکوله بیخیال

سانسور شد.. اینم نوشتم که خودم بدونم کجا باید بعدا اگه خواستم بچسبونم
سانسور کردن خود خوب نیست ولی دیگه دیگه

چقدره امشب چرت و پرت گفتم
به هر حال برای همه آرزو می کنم که عاشق شند و یه بار برند کاشان و بهشون خش بگذره
فروردین 1389