۱۳۸۹ فروردین ۲۴, سه‌شنبه

این نسل سردرگم ما

می گم دلم برا نسل مون می سوزه. یعنی نمی سوزه ها، ولی خوب یه جورایی وقتی یکی جدید می بینم که سردرگمه می گم: ببینا، اینم از نسل ماست!سردرگم بین سنت و مدرنیته. یعنی اکثرا می خواند رفتارشون مدرن باشه اون وقت یه تفکر و ارزشاشون سنتیه! اگه هم سعی کنند تفکرشونو با رفتارشون تطبیق بدن بازم اون ته ته مغزشون یه چی باهم نمی خونه! ویا بلعکس.کلا هدفاشون، ارزشاشون، زندگی شون، کاراشون... جور نیست. معلوم نیست چی می خواند. اصلا تکلیفشون با خودشونم معلوم نیست! اونایی که می خواند خیلی درست همه چی رو برا خودشون حلاجی کنند یه جور می لنگند، اینقده این ور اون ور می زنند و فکر می کنند آخرش با یه اتفاق همه چی به هم می ریزه. بقیه هم سعی می کنند بی خیالی طی کنند. نمی دونم شاید همین سردر گمی ها باعث رشد و جهش شه. ولی خوب بازم وقتی یکی می بینم که رفتاراش با هم نمی خونه و از همه بدتر با تفکرش می گم: بازم یه سردرگمی از نسل ما!!!
1389/1/24

۱۳۸۹ فروردین ۲۲, یکشنبه

پیش احساس

می خواستم یه چی دیگه امروز بنویسما، ولی این یکی واجب تره:)
آدما چقدر می تونند رفتارای متفاوت از خودشون نشون بدند! وقتی پیش خودت می شینی فکر می کنی که فلانی از این حرفت ناراحت شده و کارت بیخ ریشش گیره،بقیه هم می گند که نباید این جوری باشه و ملاحظه هم خوبه حتی اگر حق با تو باشه! فکر می کنی حالا چیکار کنم. بعد یه پیش احساس بهت می گه که حالا این جوری می شه و اون جوری. بعد طرف می آد یه رفتاری از خودش بروز می ده که شایدم خیلی معمولی باشه ها، ولی با پیش فرض های تو نمی خونه. اون وقته که می بینی آدما اونقده که تو فکر می کنی هم بی منطق و بدون درک نیستند. اون وقته که یه حس خوب داری!
مثلا یکی که به موقع کارشو انجام نداده و اینکه همه می گفتند باهاش تند حرف زدی، یه دفه آخرش شوخی کنه و برگرده بهت بگه از این به بعد برا من وقت بیشتر بذار(یعنی دل جویی!) یا اون  که می ترسیدی اصلا تحویلت نگیره خیلی با احساس مسئولیت برگرده برات توضیح بده که  چنین و چنان!
شایدم  اونا فقط دارند یه کار طبیعی می کنند و تو زیادی حساسی و بدبین وراجع به اجتماع و آدما کم می دونی و بسیار در چارچوب فکر می کنی.
ولی باید بازم حواست باشه تو که از درون انسان ها خبر نداری، اوناهم همین طور. وای چقده پیچیدست!
1389/1/22

۱۳۸۹ فروردین ۲۱, شنبه

مگه می شه کسی از تعطیلات خوشش نیاد؟

امروز فکر کنم سومین نفری رو دیدم که به صورت جدی می گفت از تعطیلات عید خسته شده!  باورم نمی شد البته بیشتر دلم می خواست خشم بگیرم ولی خوب دوستام بودن دیگه. البته کلی آدم دیگه هم دیدم که براشون فرقی نمی کرد.خوب من تعطیلات بسم نبود. اگه یک سال هم تعطیلات بدن فکر نکنم من حوصله ام سر بره.اینقذه کار هست که می شه تو تعطیلات کرد. من که از ددر رفتن خسته نشدم، از مهمونی، از لمیدن تو خونه، از فیلم و سریال دیدن، از کتاب خوندن و.... اصلا هم دلم نمی خواست که برم دانشگاه، حوصله سر و کله زدن با درس ها رو هم ندارم. نمی دونم شاید اگر می رفتم سر کار(یه کاری که دوست داشتم) دوست داشتم که تعطیلات تموم شه ولی فعلا در حال حاضر هیچ علاقه ای به اتمام تعطیلات از هر نوعی را ندارم.
یه چیزی ته دلم می گه شاید اونا اینقده که تو خوش گذروندی خوش نگذروندن. اون وقت یه حس بدجنس گل می کنه!من می تونم از این همه آدم دوروروم کلی بیشتر خوش بگذرونم!!
1389/1/21

مرتب می شویم!

اینکه یک روش جدید کشویدم برا مرتب شدن خیلی خیلی خوبه 3-4 ماه هم هست جواب داده. تا قبل از اون هم هیچ روشی بدرد نمی خورده. می گم اینجا، اگر شما هم از این مشکلا دارید امتحان کنید. من قرار گذاشتم که هر چند وقت یه بار یه گوشه ای از اتاقمو مرتب کنم، سپس به هیچ قیمتی اون تکه نباید از مرتب بودن در بیاد! یعنی تو می تونی هر چقدر می خوای جاهای دیگه رو به هم بریزی ولی اونجاهایی که مرتب کردی رو نه! لازمم نیست تند تند همه جا رو مرتب کنی هفته ای یه جا هم کفایت می کنه! این جوری خودتو گول می زنی و یواش یواش مرتب می شی. برا من که جوابیده مال شما رو نمی دونم.
ولی می دونی مشکلی که حل نشده چیه؟ من بر خوابم نمی تونم چیره شم! همه کارها رو هم امتحان کردم. 6 ساعت باهم زنگ بزنند،همه رو خاموش می کنم یا بهشون اهمیت نمی دم تا خاموش شند. موبایلم با فاصله یک ربع یک ربع بزنگه، خاموش می کنم یا می ز(ذ)ارم زیر بالش ادامه خواب شیرینو می بینم! موبایلمو گذاشتم یه جای دور تو اتاق بزنگه که مجبور شم بیدار شم، باورم نمی شد ولی بلند شدم بدون اینکه چشماموباز کنم آوردمش خاموشش کردم و ادامه خواب!
ولی امروز یه چیزی شد نمی دونم استثنا بود یا واقعا یک راه حل!. ساعت مامانم شروع کرد به زنگیدن از اون اتاق باورتون می شه، بیدارم کرد تازه تا اون اتاقم منو کشوند کاملا بیدار شدم! من که به شیش تا ساعت بی اعتنایی می کردم! باید از مامانم بگیرمش دو سه بار امتحانش کنم. شاید فرکانس زنگش به درد بیدار کردن من می خوره ولی خوب من که چشم آب نمی خوره!
89/1/21

۱۳۸۹ فروردین ۲۰, جمعه

همه چی آرومه؟!

قرار بود دیگه چیز فانتزی و دور از حقیقت نه گوش کنم نه ببینم نه بخونم! منظورم اون چیزایی نیست که خیلی فانتزیند مثلا هری پاتر چون وقتی اونارو می خونی یا می بینی کاملا فرق بین داستان و واقعیت را می فهمی. ولی مثلا سریالا یا داستانا یا فیلمایی که زیاد تخیلی نیست ولی خوب واقعیت رو یه جور دیگه نشون می دند، آدمو دچار سردرگمی می کنند.(مثلا اکثر این داستانای هپی اندhappy end) آدم دلش اون دنیای خوب و درست حسابی رو می خواد. بالاخره این داستانام اتوپیای(آرمانشهر) نویسنده است. مخصوصا اونایی که می خواند توجه اکثر مردمو به خودشون جلب کنند (مثل سریالا ). ولی خوب این یکی رو به اجبار شنیدم. رفته بودیم یکی از بوتیکای هایپر مارکت فکر کنم اسپریت بود این آهنگ رو گذاشته بودند. مامانم گفت نمی شه آهنگشونو بدن:). الانم دوباره  وقتی داشتم وبلاگ گردی می کردم تو یکی از بلاگا دوباره شنیدمش گفتم اینجام بذارم!
اسمش "همه چی آرومه " است. ماله حمید طالب زاده اینم لینکش که برا دانلود ازسایت رسمی اش گذاشتم!
دانلود

دفعه اول که گوشیدمش خوشم اومد. جالب بود تو این همه آهنگی که هی از بی وفایی و عشق یک طرفه و ناله حرف می زنند. جدیدا هم که همش به یارو فحش می دند می گند دیگه دوسش ندارند و احتیاجی بهش ندارند! این یکی جالب بود.کلا همه چیه طرف خوب بود و خوشحال و خندان داشت زندگیشو می کرد و همه چی به مرادش بود. فکر کنم آهنگ و تنظیمشم کم تاثیر نداشت!

ولی بعد یکی دوبار گوش کردن این حس قشنگ نمی دونم چرا جاشو می داد به اضطراب. فکر نمی کنم هیچ وقت واقعا همه چی آروم باشه!مطمئینی آرومه؟(پس چرا مال من آروم به نظر نمی رسه! په چرا این پروژهه انجام نمی شه! مال همه آرومه فقط مال من اینقده خرچنگ قوراغه است یا فقط مال این یکی آرومه همه مثل منن؟! می خوای اصلا گوش نکنیم به این آهنگه! چرا پس آروم نیست؟هان!)

بعدشم رفتم بقیه آهنگاشو یه چند تایی دانلودیدم ولی نه این یکی فقط فرق می کرد. با اینکه معمولا کم پیش می آد وقتی من از چیزی خوشم می آد، آدمای زیادی ام از اون خوششون بیاد این یکی استثنا بود. یه سرچ بکنید فید بکا مثبت بوده خیلیا خوششون اومده! به هر حال نشون می ده خیلیا دوست دارند همه چی آروم باشه!
89/1/20

۱۳۸۹ فروردین ۱۸, چهارشنبه

وبلاگ نو مبارک!

به نام خدا
به به، خوش اومدیدید، بفرمایید تو، بفرمایید.(آینه شمعدونو قرآنم آوردیم!)
بله بله خونمو تازه عوض کردم.گفتم که حالا که بدم نمی آد بلاگ بنویسم یک عدد سایت حرفه ای پیدا کنم . بله مزیت داره نسبت به یاهو پروفایل. امکاناتش بیشتره البته خوب یه سری پیچیدگی هایی هم داره که یواش یواش یاد می گیرم اشکالاتشو رفع می کنم. یه چند تا هم خوب غیر مزیتم داره دیگه(مثل همه چی تو این دنیا!)
وقتموگرفت یاد گرفتم قالبمو عوض کنم(هنوز ازش راضی نیستم ولی خوب یواش یواش خوبش می کنم) فارسی شم کردم!
  به خاطر این به من خوش می گذره وقتی وبلاگ می نویسم که یه چیزاییرو که می خوام بگم می نویسم اینجوری به فکر خودم سروسامان می دم همین طورم کلی از احساسات مثلا خشم تخلیه می شه یه مزیت دیگم داره که اصلا خوب نیست اونم اینه که جای یه گوش زنده رو می گیره ولی خوب تو دنیای امروز که هیچکی وقت نداره همینه دیگه!
داشتم فکر می کردم وقتی وبلاگ می نویسی نباید فکر کنی کسی نظری چیزی بده ولی خوب یه آدمی مثل من وقتی نظر می بینه خوشحال می شه. مثل انشا نوشتنه من همیشه دوست داشتم سر کلاس انشامو بخونم مخصوصا اگه خودم ازش خیلی راضی بودم. نظر نوشتنم نشون می ده یکی بلاگو خونده و شاید با گفتن نظرش به تو کمک کنه یا فقط حسشو بهت بگه یا..... به هر حال خوشحال می شم نظر بنویسید ولی وقتی فکر کردم بلاگ بنویسم جدی جدی فکر کردم که نباید دقدقت نظر باشه مثل اینا که هی می رند این ور اون ور کامنت می ذارند که بیا وبلاگمو ببین. شایدم اونا کار درستو می کنند!

بی خیال 
وبلاگمم چسبوندم به یاهوپروفایل که خوب باشه. تو دنیایه امروز همه چی رو می شه به همه چی چسبوند!

خلاصه اینکه می خواستم بگم بلاگت مبارک خانوم خانما! ایشالله خوش یمن باشه برات.
به به بفرمایید شیرینی.
1389/1/18

۱۳۸۹ فروردین ۱۳, جمعه

چرا خودکشی؟



این یکی پست و از سر بدبختی می نویسم!
هیچکی نیست درکم کنه هرچی با هرکی حرف زدم نفهمید چی میگم تازه آدما وقتی زیاد درباره ی یه چیزی باهاشون حرف می زنم درک که نمی کنند هیچ چی تازه حوصله شم ندارند شاید فکرای دیگه اییم بکنند.
ولی من اینجوریم که بعضی چیزا روم تاثیر عمیق میزاره شایدم این چیزا خیلی چیزای ساده ای باشه ولی خوب تا مدتها باهامن تا اینکه حل بشند خوب وقتی هیچ کی نیست باهاش حرف بزنی این قده بهش فکر می کنی که از کاروزندگی می افتی گفتم بیام اینجا بگم که شاید باعث شه یک ذره این حس های مغشوشم منظم شه!
نه بابا نمی خوام خودکشی کنما موضوع چیز دیگه ای است!
این سریال کره ای که دوسش داشتم خیلیم آبگوشتی بود تموم شد ! خوب من تا یه مدت خلا داشتم دیگه یه چیزی کم بود رفتم اینترنت گردی ببینم راجع به سریاله چی گفتند حدس بزنید؟پر بیننده ترین سریال ام بی سی کره تو سال 2004 شده بود کلی ام جایزه برده بود(سلیقه کره ای هام مثل منه!)
خوب ولی خبر بعد و بد بازیگر نقش اول زن اش 1 سال بعد از سریال سال 2005 خودکشی کرده اونم چه جوری اول رگ دستشو زده بعدم تو آپارتمانش خودشو دار زده
اگه گفتی چند سالش بوده ؟ تنها 25 سال!
حالا یه خلاصه از زندگیش:
تو دوران نوجوانیش به عنوان مدل لباس مدرسه کار می کرده و برای تحصیل دانشگاهم از شهرشون میره سئول و بازیگری می خونه و هم مدل بوده هم قبل فارغ التحصیل کلی فیلم و سریال بازی کرده کلی هم به خاطرشون جایزه برده بوده وتازه 1 سال قبل خودکشی اش فارغ التحصیل شده بوده. تمام بازیگراصلی های این سریالم ازش بزرگتر بودند.
خوب این یعنی یه آدم موفقی بوده تو همون رشته ای کار می کرده که می خواسته تازه کلی هم مشهور بوده و فقط 25 سالش بوده و هیچی که زندگی نکرده بوده چرا خودکشی؟
از وقتی اینو فهمیدم نمی دونم به خاطر اینکه سریاله تازه تموم شده است یا به خاطر اینکه فکر می کنم خیلی جوون بوده یا به خاطر اینکه خودکشی اش نزدیکترین خودکشی به من از نظر زمانی بوده فکر میکنم میشده نجاتش بدم (فکر کن من از ایران!) همش این حسه هست که میشه یک کاری کرد. همش میگم خوب چرا خودکشی
چرا؟
فروردین 1389