۱۳۸۹ اردیبهشت ۲, پنجشنبه

قرار...



قرار گذاشتم آیه ی یاس نخونم. هی غر نزنم. همش بگم همه چیه همه چی خوبه!
اومدم اینجا کلی چیز بنویسم از این پروژهه و اون استاده وخودمو.............
ولی طبق قرار غر زدن ممنوع. همه چیم خوبه تازه آدم می تونه همه چی رو بهترم بکنه
.
.
.
نمی دون والا!!!!!!!!!!!!!!!!

1389/2/2

۱۳۸۹ فروردین ۳۱, سه‌شنبه

یه موقع هایی آدم دلش خیلی می سوزه خیلییییییییی



نمی خواستم دوباره از مرگ بنویسم هی یه چیز می اومد تو ذهنما ولی می گفتم نه! بذار برای چندین پست بعد، با فاصله. ولی خوب یه چیزایی پیش می آد دیگه!
خوب رفتم توی فیس بوک یکهو دیدم حمیده خیر آبادی درگذشت(فاتحه بخون!) یه عکسم زده بودند کنارش که خیلی خیلی خودش بود.
دلم سوخت چه جورم. نمی دونم احساسات چی هستند. ولی خیلی بیشتر از شنیدن خبر مرگ خیلی از بازیگرا که فقط شاید یه ذره افسوس بخوری ناراحت شدم انگار یکی که خیلی نزدیکم بود فوت کرده. نمی دونم چرا ولی خیلی بازیش به دل می نشست خیلی یه جور خوبی بود. مخصوصا که توخانه ی سبز بازی کرده بود! سریال بسیار محبوب. یادم نمی ره دبستان بودم و پنج شنبه هامونم تعطیل بود. چهارشنبه تند و تند مشقامو می نوشتم که قبل خانه ی سبز تموم شه. یه شبم یادم می آد که مشق های زبانم تا آخر تیتراژش طول کشید ولی تمومشون کردم قبل شروع سریال.خیلی هم اون روز حسش یادم مونده. خالمم خونمون بود همه با هم روی مبل جلوی تلویزیون نشسته بودیم بساط چیپس و ماستم به راه بود.وقتی به خانه ی سبز فکر می کنم اولین شخصیت اون حمیده خیر آبادی به ذهنم  می آد: چادر دور کمر در حال حل و فصل کردن مشکلات (یک عدد مامان بزرگ)
--------------
پ.ن: چرا اینقدره هنر مندا می میرند جدیدا (یعنی هنر مندا زیاد می میرند یا کلا مردم زیاد می میرند؟)
پ.ن.2: این که چند تا موضوع هست که من هی راجع به اونا می نویسم منو یاد یه مجسمه ساز انداخت(هر وقت اسمش یادم اومد می نویسم اینجا) رفته بودیم یه سمپوزیوم ، یه سری مجسمه ساخته بود که همشون یه سوراخ مکعبی شکل توشون داشت که رنگش سفید بود. بعد به ما گفت که اتاق تنهاییشو ساخته و وقتی گفتم چرا این همه یه جور(آخه من سعی می کنم اگه کاری می کنم هر دفعه یه چیز جدید بیافرینم!) گفت (نقل به مضمون) هنر مندا می رند تو یه حسی هی تا یه مدت اون تو می مونند تا اون حس رو بیان کنند! حالا حکایت ماست.
1389/1/31

۱۳۸۹ فروردین ۲۹, یکشنبه

بعد مرگت زندگی ببخش(مربوط به بخش ما تاخر)



رفتیم اینجا (http://ehda.ir)  یک عدد کارت سفارش دادم.
تو هم برو یک عدد سفارش بده.
هرچند تو ایران (خارجه را نمی دونم) همون طور که تو سایتش گفته بعدا برای اهدای عضو باید اولیای دم رضایت بدند ولی خوب رضایت تو بی تاثیر نمی باشد لابد.
1389/1/29

۱۳۸۹ فروردین ۲۸, شنبه

ک،گ+ه





در این درگه که گه گه که که وکه که شود ناگه
                                          مشو غره به امروزت که از فردا نه ای آگه





شاعرشو هرچی گشتم هیچ کی نمی دونست.(می دونی بگو مارو هم روشن کن)
یادش به خیر بچه بودیم در بیت اولش مونده بودیم که چه جوری می خوننش!
در ضمن تو نت سرچیدم بیت دومش و درست بنویسم هر کی یه چی گفته بود (همین کلمات بود ولی عقب جلو) این جوری به نظرم قشنگ تر بود.
به نظرم می شه از بیت اول هم نتیجه گرفت که بابا بی خیال لذت ببر الکی خوشحال و ناراحت نشو. فکر کنم حضرت علی هم یه همچین چیزایی گفته که حالا بمونه برا یه وقت دیگه.
1389/1/28

۱۳۸۹ فروردین ۲۷, جمعه

برای خنده ی مهشید

رفته بودیم ختم، نه یادبود. آخه خیلی شیک بود، خارجی بود! تا حالا من که این جوری شو ندیده بودم ونرفته بودم. توی یه سالن از این سالن های مجتمع های مسکونی مراسم برگزار شد. حالا بگذریم از اینکه ما چقدره تو این کوچه های الف، ب و کوه های مختلف گشتیم تا خونه رو پیدا کردیم حتی وسط راه نا امید شده بودیم که برگردیم. (معلوم نبیست شهرداری اون وقت که این منطقه رو می ساختند کجا تشریف داشته!) بز(ذ) ارید از مراسم بگم. کلی شیک بود. از در که وارد می شدی این گل های بزرگ مراسم ختم و چیده بودند طرف راست و رو بروت یه دونه از این تابلوهای چوبی که جدیدا عکس ها رو روشون چاپ می کنند بود. روی تابلو یه عکس بزرگ از آخرین تولد مرحوم بود که داشت شمع فوت می کرد و دور تا دور این عکسه عکسای دیگه ای در قطع کوچک ترازش بود که مال دوران های مختلف زندگیش بود. جلوی این تابلو هم کلی شمع سفید روشن بود.وقتی وارد می شدی باید از دست چپ چند تا پله می رفتی پایین رو همه ی گو شه های پله هام یک شمع سفید روشن بود. بعد دست راست کلی میز گرد گرد چیده بودند که آدما اون جا می شستند و دست چپ هم که روبروی آدما بود یه فضایی سا خته بودند از دسته گل های گلایل سفید ،ربان سیاه ، شمع و سه تا دیگه از اون تابلو ها. یکیشون یه عکس بزرگ پرتره بود که داشت می خندید و عین اون روزایی بود که من دیده بودمش. یکی دیگه هم یه پرتره سه رخ بود که با کارای گرافیکی کاری کرده بودند که طرف راستش سیاه بود بعد این سیاهی تبدیل یه موهای عکس می شد. روی قسمت سیاه هم با سفید انگار که دست خطه، یه شعر نوشته بودند. که من رفتم بخونم ببینم چیه نتونستم درست بخونم. بنا بر این شاید دست خط خودش بوده ،من نمی دونم. و یک تالبوی دیگه که یک عکس بزرگ سیاه سفید از دوران نوجوانیش بود و چندین عکس سیاه سفیدم از کودکی تا نوجوانی که قطعشون کوچیکتر بود زیرش ردیف شده بود.کلا فضایی از رنگ های سفید و سیاه و سبز ، ملایم با اندکی غم ساخته شده بود.آدماشم شیک بودند کلی خانم های شیک و آقایان که بعضی هاشونم کروات داشتند. با یکسری شیرینی و چای هم دو تا پسر جوون پذیرایی می کردند.رو هر میزم یک گلدون بود با چند شاخه گل های زرد و سفیدو نارنجی ملایم. یه آهنگ بی کلام ایرانی (فکر کنم کمانچه وسه تار) با یک غم ملایم هم پخش می شد. فکر کنم یکی ته سالن با لب تابش مسئول پخش آهنگ بود که یکی دو بارم از یه آقایی که یه چیزایی دکلمه می کرد و فکر کنم شهرام ناظری آهنگ گذاشت.این قده شیک بود که حتی آدماشم شیک گریه می کردند یک نمه های کوچولو و کم. غیر قابل مقایسه با مراسم هایی که قبلا بودم تو بعضی هاشون چه قده اشک می ریختند و این مداح نمی دونم چی چی رو هم هی دادو بیداد می کنه!
خلا صه تاثر بر انگیز بود وقتی اومدیم بیرون تازه من کلی بیشتر متاثر شدم نمی دونم  چرا، کلی فکر کردم به عکسا، پیش خودمون باشه، یه ذره دلم سوخت برا خودم فکر کنم که باید از این دنیا برم!(فکر کنم شاید برگرده به نارسیسیم و یا اینکه طبق پستهای قبل من خوش می گذرونم پس دوست ندارم تموم شه) دلم برا مهشیدم سوخت. دوست مامنم بود خوب. عکسی که از آخرین تولدش بود (البته با توجه به عکس من این طور فکر کردم) تمام موهاش سفید شده بود (سرطان داشت)و این عکس در کنار اون همه عکس مال دوران های دیگه و خاطره ی اون که من زیاد یادم نبود تنها یک خاطره مبهم از دوران کودکیم، که توی یکی از مهمونی های گرد همایی مامان اینا ،اونم بود و یک تصویر از اینکه روی صندلی نشسته بود با موهای سیاهه سیاه و داشت می خندید خندشم، کلا کاراش مثل مراسمش رمانتیک و ملایم بود.(چه قدر خوبه که از آدم اگه 1 خاطره بمونه از خنده هاش بمونه از اخلاق خوبش از مهربونیش حتی از سادگیش!)
می شه حالا که تا اینجا خوندیش یه فاتحه براش بخونی؟ ممنون می شم.
می خواستم همینو بگم دیگه خوب اینجارو برا همین درست کردم.
(نکته ی اخلاقی)
از دوستان و آشنایان خبر بگیرم، سعی کنم خاطره ی خوب براشون بمونه معلوم نیست چه قدر وقت داریم...

------------------------------------------
پ.ن: اینو می خواستم بنویسم جا افتاد:
موقع رفتن دیدم یه سری آدما دارند از عکسها عکس می گیرند. همش فکر می کردم که به چه درد می خوره .آخه هر دفعه نگاهشون کنیم باید آه بکشیم. نمی دونم شایدم خوبه که آخرین عکسهای  دوست یا فامیلمونو داشته باشیم حتی اگه دیگه بینمون نباشه!
1389/1/27

۱۳۸۹ فروردین ۲۵, چهارشنبه

تو خیابون

یه چیزایی امروز تو راه دیدم گفتم بیام اینجا تخلیه کنم که بعدش یک عدد تمرین نیمه تمام و یکی دیگه نیمه تمام تر و کلی کار دیگه دارم.
1- از کنار یکی رد شدم داشت با موبایل حرف می زد می گفت:
برو تو کمدم طبقه ی دوم، اونجا یک سری شناسنامه و دفتر چه بیمم هست!دی:
2- پشت یه اتوبوسه بزرگ نوشته بودند: اتوبوس واگذار شده به بخش خصوصی. شرکت واحد اتوبوسرانی نسیم شهر!(منت گذاری تا کجا!!! شایدم ترس از اینکه با اتوبوس کارای دیگه بشه!)
3- تو اتوبوس دعوا شد چه جوری! اونم سر جا! یکی توصف اومده بود جا برای دوستش گرفته بود. اون یکی اومد بشینه بهش گفت جای دوستمه. اون وقت دعوا شد که دوستت ته صفه و تو چرا براش جا گرفتی. بعد هم به ناسزا (خیلی هم بد بود) کشید، تازه به طرف هم لگدم پروندند.رانندم که نتونست از خودش جربزه نشون بده. آخرش دوسته نشست و اون یکی طرف پیاده شد.
حالا نکات این رویداد!
اگه من جای راننده یا مسئول اونجا بودم هر دو طرف دعوا رو پیاده می کردم، چون نمی دونستم تقصیر کیه. در ضمن به نظر من لازمه توی یک محیط عمومی آدما یه چیزایی رو رعایت کنند هر کی نکرد بالاخره باید یه جوری جریمه شه دیگه!
کدوم طرف راست می گفت؟ یه ذره فکرمو مشغول کرد. آیا می شه تو صف برای یکی جا گرفت. کلا از نظر قانونی و اخلاقی درسته؟
آخرش که طرف پیاده شد دوسته برگشت گفت معلوم بود چی کاره بود! داشتم فکر می کردم آیا این اصلا اجازه داره به خاطر یه همچین دعوای مسخره ای یه همچین حرفی بزنه؟ یا مثلا این ناسزا ها چی بود به هم می گفتند! به خاطر یه جا! البته بعد که بیشتر فکر کردم دیدم این ناسزا ها یا حتی اون حرف دوسته اون بار معنی ای که من براشون قائل می شم رو برای اونا نداره. انگار دارند یه حرف معمولی می زنند، تا این حد براشون ارزش داره. در صورتی که بار معنی این کلمات برای من بسیار سنگین تره. چرا؟ خوب  اگه به دورو برمونو نگاه کنیم، توی جوان ها، بسیار هستند گروه هایی که مثل نقل ونبات از این الفاظ استفاده می کنند، وحتی اگه کسی توی جمعشون اعتراض کنه برچسب سوسول بودن می خوره! ارزش هامون تغییر کرده! من به شخصه وقتی یه آدم بسیار مبادی آداب می بینم بیشتر خوشم می آد تا یه آدمی که به راحتی حرف های رکیک می زنه بقیه رو نمی دونم. بنابر این سعی می کنم که تا اونجای که زیادی دست و پا گیر نباشه یه چیزایی رو رعایت کنم (البته فاصله است از سعی تا رسیدن به هدف). فکر کنم ذکر یک مطلب اینجا بد نباشه. توی دوران کارشناسی، یه هم کلاسی داشتیم که فامیلیه همه ی استاد ها را با پیشوند خانم(آقای)دکتر صدا می کرد و حتما از فعل جمع استفاده می کرد،منظورم وقتی که در جمع بچه های دیگر بودو اون شخص حضور نداشت. فکر کنم خبر دارید که دانشجوها معمولا اگر خیلی لطف کنند، وقتی در جمع خودشون هستند فامیلی استاد را صدا می کنند. بدون هیچ پیشوندی، حالا بگذریم از فامیلی های نصفه نیمه و لقب و چیزای دیگه! اوایل به نظرم این کار عجیب می اومد یه ذره هم می گفتم چرا راحت حرف نمی زنه. ولی بعد اینکه فکر کردم، ازش خوشم اومد فکر کردم چه کار خوبیه که آدم احترام افرادو این جوری نگه داره و جو گیرم نشه! خوب بعد یه مدت کوتاه آدم از این طرز رفتار بیشتر از رفتارای دیگه خوشش می آد، می خواستم همینوبگم. در ضمن عادت می کنه به این نوع رفتار اون وقت در جاهای حساس سوتی نمی ده. همین کارم باعث تمرین رفتار بهتر می شه.ولی متاسفانه الان زیاد اینجوری نیست ونتونستیم نسل جوانو با ارزش های رفتاری خوب، بار بیاریم. تعجبی هم نداره! وقتی کلید واژه ی ادبیات سیاسی تو دهنی زدن باشه از بقیه نمی توان انتظاری داشت!
یه چیز دیگه هم جالب بود. اونم اینکه وقتی لگد می پراندند می خندیدند انگار از این دعوا لذت هم می بردند. این آدما دیگه کی اند!

پ.ن: این یادداشت مالدو روز پیشه ولی امروز رسیدم مرتبش کنم:)
1389/1/25

۱۳۸۹ فروردین ۲۴, سه‌شنبه

این نسل سردرگم ما

می گم دلم برا نسل مون می سوزه. یعنی نمی سوزه ها، ولی خوب یه جورایی وقتی یکی جدید می بینم که سردرگمه می گم: ببینا، اینم از نسل ماست!سردرگم بین سنت و مدرنیته. یعنی اکثرا می خواند رفتارشون مدرن باشه اون وقت یه تفکر و ارزشاشون سنتیه! اگه هم سعی کنند تفکرشونو با رفتارشون تطبیق بدن بازم اون ته ته مغزشون یه چی باهم نمی خونه! ویا بلعکس.کلا هدفاشون، ارزشاشون، زندگی شون، کاراشون... جور نیست. معلوم نیست چی می خواند. اصلا تکلیفشون با خودشونم معلوم نیست! اونایی که می خواند خیلی درست همه چی رو برا خودشون حلاجی کنند یه جور می لنگند، اینقده این ور اون ور می زنند و فکر می کنند آخرش با یه اتفاق همه چی به هم می ریزه. بقیه هم سعی می کنند بی خیالی طی کنند. نمی دونم شاید همین سردر گمی ها باعث رشد و جهش شه. ولی خوب بازم وقتی یکی می بینم که رفتاراش با هم نمی خونه و از همه بدتر با تفکرش می گم: بازم یه سردرگمی از نسل ما!!!
1389/1/24