۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۵, شنبه

هزار خورشید تابان

عنوان کتاب: هزار خورشید تابان
نویسنده: خالد حسینی
مترجم: پریسا سلیمانی-زیبا گنجی
انتشارات مروارید

خوب از کجا شروع کنیم...
من کلی خورد تو ذوقم وقتی این کتابو خوندم. لازم به ذکر است که من بادبادک باز (دیگر کتاب خالد حسینی که باعث شهرت اون شد) رو نخوندم شاید اون انتظارات منو بیشتر برآورده کنه ولی حالا می گم چرا خورد تو ذوقم.
خوب کتاب بادبادک باز اینقده مشهور شد که ازش فیلم ساختند و یک ایرانی جای پدر بازی کرد و نقش های اصلی فیلم که از قرار دو پسر نوجوان بودند مجبور شدند (شایدم با کمال میل) از افقانستان برند یه جا دیگه زندگی کنند به خاطر مسائل امنیتی. بعد پشت کتاب می خونی که نوشته من در بابادبادک باز داستان پدران و پسران افغانستان را نوشتم و هزار خورشید تابان ادای دینی به زنان سرزمینم است.
بعد من پیش خودم یه پرل باک دیگه (نویسنده ی کتاب خاک خوب)، یه الکس هیلی افغان (نویسنده ی کتاب ریشه ها)،یک اسماعیل فصیح جدید(نویسنده ی کتاب داستان جاوید) یا حتی یک پری نوش صنیعی برای افغانستان (نویسنده ی کتاب سهم من) رو انتظار داشتم. یکی که منو ببره به افغانستان، تاریخشو- تاریخ معاصرشو،فرهنگشو،روابط اجتماعی افغانستان رو بهم شون بده. یه تصویر واقعی تر از این کشور همسایه. البته نباید بگم که احتمالا انتظار اینکه تاریخ و فرهنگ قوم های متفاوت و نوع لباس و غذا و رفتار اون ها رو به من بگه انتظار بی جایی بود(این کاری است که پرل باک تو کتاباش می کرد یا می کنه! با خوندن رومان هاش کلی چیز از فرهنگ شرق یاد گرفتم با اینکه پرل با ک اصلا شرقی نبود). البته شاید انتظار بیخودی بود، خوب آدم این همه کتاب از نویسنده های غربی می خونه شاید تو خیلیاش فقط یه قصه روایت شده، شاید خیلیاش مثل دزیره یا ماری آنتوانت نباشند که با خوندن اونا کلی اطلاعات از تاریخ انقلاب فرانسه بدست بیاری، شاید خیلیاشون فقط قصه باشه. ولی خوب این خیلی هیجان انگیزه که فکر کنی یه کتاب از یه نویسنده ی افغان هست که نویسنده شم مشهور شده و کلی قند تو دلت آب می کنی که هی کلی چیزای نو! غافل ازاینکه این نویسنده یه نویسنده است از دیار افغانستان و اصلا لزومی نداره که مثل نویسنده های دیگر نقاط ،نخواد فقط یه داستان بنویسه....پس اون چیزی که پشت کتاب نوشته بود چی؟!
کتاب دارای یک داستان پر آب چشم می باشد که همان طور که در بالا توضیح داده شد اگر یکی دو قسمت کوچولو رو تغییر بدیم این داستان می تونست توی هر جای دیگه به غیر از افغانستان هم اتفاق بیوفته. چون داستان زن های زجر کشیده از دست مردانی که هیچ رگه ای از انسانیت در آن ها وجود نداره و یا شاید دنیاشون خلاصه می شه به خودشون داستان تازه ای نیست. یک واقعیت در تمام جوامع بشری!(حالا ماجرای گفته ی خانم صدر برای من پیش نیاد. من اینجا قید "همه" به کار نبردم! حالا بعدا راجع به این چیزام شاید بحرفم)
آخر داستان هم یه مقداری هپی اند است که به نظر من همچین زیادم طبیعی نیست که همه چی اینقده گل و بلبل باشه ولی خوب شاید این آقا باید به افغان های محترم یه مقداری روحیه بده .
خوب به عنوان حسن ختام انتقاداتم بگم که تجربه نشون داده وقتی از یه چیزی پیش از به وقوع پیوستنش انتظاری داری، معمولا منجر به این نوع انتقادات هم می شه وکم پیش میاد که اون چیز انتظارات تورو برآورده کنه. شاید به همین دلیل بود که اینجوری شد شایدم من هم حق دارم.
خوب حالا یه سری نکات دیگه: اولندش که داستان نسبتا خوب بود طرز نگارش و تخیل نویسنده که چنین ماجرایی به ذهنش رسیده . قسمت هایی که باید احساساتی می شدی هم خوب بود، البته چون من به دیده ی انتقادی نگریستم بیشتر از اونچه که تو برای شخصیت داستان ناراحت بشی و خودتوجاش بذاری باید از تخیل خودت استفاده می کردی تا احساساتی شی . از طرز نوشتن نویسنده نمی تونستی خیلی از احساسات را درک کنی بلکه موقعیت و توضیح داده بود اونم بعضی جاها نه خیلی واضح تو باید خودت فکر می کردی که آهان پس حتما یه همچین احساسی داره!
یه چیز جالب دیگه هم قسمت فیلم تایتانیکش بود که با وجود ممنوع بودن تلویزیون، اینا با چه مصیبتی تلویزیون و ویدئوشونو قایم می کردند و فیلم تایتانیکو می دیدند تازه وسایل تایتانیک هم قاچاثی وارد می شد اصلا اسم یه محل رو هم تایتانیک گذاشته بودند! و بعد اینکه طالبان رفتند این فیلم توسینماهاشون نمایش داده شد. من هنوز تایتانیک رو کامل ندیدم! حالا راجع به این بخشا به طور مستقل می شه کلی حرف زد بماند برای بعد.
بعدش اینکه یه جاهایی آدم می تونست خدا رو به خاطر زندگی خوبی که داره شکر کنه.
یکی دو جا هم خیلی مختصر یه واقعیتهایی از افغانستا نو رو می کرد. مثلا اینکه به صورت خیلی جزئی می فهمی که تاریخچه ی جنگ ها چی بوده (خیلی جزئی شاید اطلاعاتش تو 3 خط خلاصه شه . در حد تاریخ جنگ ها) و اینکه قبل این اتفاق ها ممکن بود خانواده های خیلی معمول که به تحصیل فرزندانشون اهمیت می دادند هم تو اون جا بوده باشه که البته دور از انتظار نبود.
و نکته ی آخر قسمتی بود که پیام طالبان پس از پیروزی و ورود به کابل که شامل قوانین و مقررات جدید بود را نوشته بود. بعد از خوندنش فکر کردم مگه مملکت ما چه قدره با طالبان شدن فاصله دار؟ اصلا شاید الانم تفکر طالبان هست که اینجا حضور داره.

1389/2/25
----------
پ.ن.1:توی شناسنامه ی کتاب در قسمت یادداشت نوشته شده:
کتاب حاضر اولین بار با عنوان هزار  خورشید درخشان توسط بیتا کاظمی به فارسی ترجمه و توسط انتشارات باغ نو در سال 1386 منتشر شده است.
داشتم پیش خودم فکر می کردم چرا یک کتاب باید بیش از یک بار ترجمه شه؟
یعنی نمی شه جای یک کاری که قبلا شده یک کار جدیدکرد؟
یعنی فکر کردن که شاید ترجمه ی اونا بهتر باشه؟

پ.ن.2: از طرح جلد کتاب هم خوشم نیومد (ببینا، آدم بخواد از یه چی انتقاد کنه چی کارا که نمی کنه!)

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۸, شنبه

ارتباط مکانیکی


سال اول دانشگاه بود، تو سایت می دیدی 2 نفر دارند با هم می چتند(چت می کنند، مکالمه از طریق وب)، فقط 3-4 تا کامپیوتر باهم فاصله داشتند. بعد با هم تو نت خداحافظی می کنند یکی شون می ره بیرون از کنار اون یکی هم رد می شه تنها شاید یه سر برا هم تکون بدهند شاید اون کارم نکنند.
تو گروپ یک سری از ورودی ها می بینی چه بحث هایی وجود دارد بعد نصف اونایی که تو گروپ اند به هم سلام هم نمی کنند!
طرف و سال به سالم نمی بینی اصلا برات مهم نیست، بعد هی براش میل فوروارد می کنی!
داری با یکی می چتی احساستو می خوای نشون بدی؟ این همه شکلک رو برا چی اختراع کردند پس؟
یه سمس برا یکی می فرستی جواب می ده جوابشو می دی و همین طور تا به بینهایت، یه وقت زنگ بهش نزنی صداشو بشنوی.
می ری با یکی تو نت دوست می شی تو چت روم تمام رازهی زندگی تو که به هیچ کی نگفتی می گی!
تولد دوستته (دوستش داری خیلی)، بعد نمی ری ببینیش، زنگ بهش نمی زنی، یه اسمس که به زور 1 جمله می شه براش می فرستی تازه توقع داری جوابتم بده!
عید شده، عید دیدنی چیه، یه اسمس می نویسی برا همه سند می کنی، یه چیز بنویس که به درد همه بخوره، نمی خواد وقتتو برا تک تک افراد تلف کنی.
خونه ی دوست و آشنات یک ربع باهات فاصله داره سال تا سال نمی بینیشون بعد هی سمس براشون می فرستی.
آشنا دیدی؟ اون ورو نگاه کن کی حوصله داره سلام علیک کنه؟!
تو فیس بوک هزارتا دوست داری؟ چه خوب! تو 5 سال گذشته 10 تاشونو 1بار دیدی، با 2 تا دیگشونم 2 با تلفنی حرف زدی، یک بارم به یکی دیگشون اسمس زدی، خوب چی می خواند دیگه؟ چند صد سال یه بار تو صفحشون یه چی می نویسی بسه دیگه!؟بعضی هاشونم اصلا نمی دونی چه جوری دوستت شدند، شاید فقط دوست دوست دوستت بودند!
دوستتو دیدی دارین با هم حرف می زنید، آخ آخ الانه که سریاله که راجع به روابط یک سری دوسته شروع بشه، خداحافظ زود برم خونه که ببینم این دوسته که اون دوسته رو دیده بود داشت باهاش حرف می زد به چه نتیجه ای رسیده؟
.
.
.
کسی رو پیدا نکردی براش یه چیزایی رو تعریف کنی؟ خوب یه وبلاگ بزن!!

---------
پ.ن: بیشتراینا که گفته شد مربوط به الکترونیک می شه ولی اسمشو برا این مکانیکی گذاشتم که منظورمو بیشتر می رسوند، بیشتر بار منفی رو انتقال می داد!
1389/2/18

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۶, پنجشنبه

:)



اگر چیزی رو دوست نداری سعی کن اونو تغییر بدی

               
           اگر نتونستی  اون چیزو تغییر بدی خودتو تغییر بده


1389/2/16

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۵, چهارشنبه

نی نی و آقاهه


امروز  که سوار مترو شدم. همین طور که آویزون وایستاده بودم و داشتم به این فکر می کردم که تازه بعد این همه وقت تلف کردن چه مقدار از وقت عزیزم که لا اقل می تونم بخوابم تو خونه را باید تو مطب دندون پزشکی تلف کنم، یه نی نی رو دیدم بغل مامانش نشسته بود. خیلی تپل نبود و صورتشم کوچولو بود ولی گرد بود ، با دو تا از اون لپهایی که راحت کشیده می شند که وقتی پایینو نگاه می کرد دو تا گلوله قد گوجه سبز از لپهاش آویزون بود. خلاصه کلی سفیدو با مزه بودبا چشم های سبز کدر و یک کلاه سفید. سه تا بچه ی حداکثر سوم دبستا نی هم داشتند نگاهش می کردند منم که به تجربه برام ثابت شده که تو این مکان های عمومی اگر یک چیزی پیدا کنی که سرت گرم شه زمان زودتر می گذره داشتم نی نی رو نگاه می کردم که سرم گرم بشه!
یک ایستگاه مانده بود که پیاده شم، یه پسر جوان تقریبا بلند قد، لاغر، که یک بلوز مردونه ی آبی پوشیده بود و تمام لباساش به تنش زار می زد و مستعمل بود  با یک جعبه پر از خوشبو کننده ی از واگن بغلی وارد واگن ما شد در حالی که لنگ می زد و چند وقت یه بار یه صدایی ازش در می اومد که من فکر می کردم نمی تونه درست حرف بزنه ولی بعدا فکر کردم حتما می گفته آدامس. جعبه شو جلو مامان نینی گرفت و بعد هم جلو اومد و به دو، سه خانم دیگر تعارف کرد، هیچکی ازش نخرید. برگشت بره اون ور واگن که یکهو برگشت نزدیک نینی شد دستشو برد طرف لپش، با دستش لپ نینی دو گرفت، بعد به سختی خم شد، حرکتش طوری بود که انگار مشکل حرکتی داره، سرشو برد طرف نینی و با لبهای درشت قرمزی که داشت و پشتشون یه ردیف نازک سیبیل داشت نی نی رو بوسید بعدم انگار کار خیلی معمولی ای کرده رفت اون ور واگن به بقیه آدامساشو نشون داد و هیچ کس از اش نخرید و دوباره برگشت همون واگنی که ازش اومده بود.
حالا بوسیدن نینی ممکنه حتی نصف دقیقه هم طول نکشیده بوده باشه ها. ولی برای من شاید یک ربع بود. مامان نینی هم هیچی نگفت هیچیه هیچی. در کف حرکتش بودم. می خواست نینی رو ببوسه خوب بوسید!
1389/2/15

ارتباط موثر


چند وقته که فکر می کنم راجع به این واژه ارتباط و هم چنین به نحوه ی برقراریش. چون خیلی مسائل پراکنده است تو چند تا پست می گم.
خونده بودم که موقعی که داری به حرف یکی گوش می دی حالتش اینه که روبروش می شینی، سرتو کج می کنی، سعی می کنی بهش  و به صورتش نگاه کنی، زیاد وول نمی خوری، احتمالا دستاتم بهم قفل می کنی جلوت می زاری. چند وقت یه بارم یه اوهمی می کنی یا سرتو تکون می دی که یعنی گوش می دی.
یکی می گفت ثابت شده که از تریق لمس کردن می تونی بهتر احساستو انتقال بدی. مثلا نشستی روبروی طرف دستشو دستت می گیری، همون جور که کلت کجه و اوهوم اوهوم می کنی مشکل اینکه دستاتو باید کجا بذاری حل شد.
خوب پس این پزیشنو می گیری و طرف شروع می کنه حرف زدن. بعد تو هم به حرفاش گوش می دی و سعی می کنی دقیق بفهمی چی می گه و چی می خواد.بعد اگه لازم شد سعی می کنی نظر خودتو که سعی می کنی خیلی خیلی منطقی باشه بهش می دی و سعی می کنی احساس مشترکتو صادقانه باهاش در میان بذاری اینکه بعضی قسمت های حرفاشو می فهمی. و هی سعی می کنی بهش بفهمونی که این نظرت که کلی هم بالا پایینش کردی فقط نظر تو می باشد و راه درست اون چیزی که اون انتخاب کنه!

اون وقت این می شه یک ارتباط موثر!

خوب مگه چند وقت یک بار این جور موقعیت ها پیش میاد که توارتباط موثر برقرار کنی؟ اصلا چند نفر می آند با تو حرف بزنند این جوری. مگه چند نفر تو دوروریات مشکل پیدا می کنند که بیاند با تو ارتباط موثر برقرار کنند؟ یا چند بار از این مواقع نادر پیش می آد که تو این موقعیت ها نباشی مثلا پشت تلفن باشی یا لازم باشه تو راه طرف و ببینی؟ اصلا خودت تا حالا به این نوع ارتباط موثر احتیاج داشتی؟ یا اگر داشتی کسی رو پیدا کردی که این ارتباطو باهات برقرار کنه؟ فکر کنم اینقدره همه کار دارند که تا بیایی وقت مشترک پیدا کنید که ارتباط برقرار کنید موضوع حل شده رفته!
خوب باید یه راه دیگه پیدا کرد.همه چی با فرمول حل نمی شه!خوب ارتباط که همش لین نیست تو باید بلد باشی با بقال سر کوچه، با اون که تو صف میزنه، با همکلاسیت،با استادت، با کارفرمات، با اون که تو نگاه اول ازش بدت می آدو خیلی های دیگه هم ارتباط برقرار کنی. کار سختیه! ولی شدنی حتما!
1389/2/15

۱۳۸۹ اردیبهشت ۹, پنجشنبه

تولدت مبارک

تولدت مبارک خانوم خانوما.  تو به اون ریزی می دونستی اومدی کجا؟ می دونستی که 23 سال دیگه کجایی؟ چی کارها کردی؟ چی کارها نکردی؟می دونستی 23سال دیگه سالروز به دنیا اومدنت نشستی پشت کامپیوتر داری با خودت مکالمه می کنی؟!
فکر نمی کنم اصلا اصلا می دونستی چه ماجراهایی تو زندگیت هست. وای که چه چیزایی رو پشت سر گذوشتی. بزرگ شدی و بزرگ تر. نگران نباش که نمی دونی تو 23 سالگیت چی کار می کنی. چون منم الان نمی دونم 23 ساله دیگه چی می شه و 23 سال دیگه تو همچیین روزی چی ها بر من گذشته و کجا هستم . اصلا اون موقع مردم یا زنده ام!الان که اینو می نویسم نمی دونم چرا دلم برات تنگ شد (عجیبه نه!). زندگی همینه دیگه پستی بلندی داره ولی می گذره. شاید خوبیش اینه که می گذره! نباید تو گذشته موند. منم سعی می کنم نمونم.تا حالاش که خیلی خوب بوده!(جهت اطلاعت بگم تو 23 سالگیت داری فوق می خونی تو دانشگاه امیر کبیررشتتم مهندسی شیمی پیشرفتس ، یه خانواده ی خوب داری از همه مهم تر یه مامان عالی ، مامان بزرگتم اومده خونتون برای تولد تو و الان کلی آدمای خو بو می  شناسی!)
امیدوارم بقیشم خوب باشه(حتما خوبه)، امیدوارم به آرزو هام برسم، امیدوارم زندگی کنم، واقعا زندگی کنم و لذتشو ببرم و به معرفتی که باید به جایی که باید برسم( امیدوارم بتونم ببخشم همه چی رو و همه کس رو ). کلی فکر و خیال تو ذهنم دارم برای خودم ولی امان از تنبلی! تو دعا کن تو که کوچول مو چولویی (می گند خدا دعا های تورو بهتر مستجاب می کنه) برای من برای خودت که زندگی مونو هدر ندیم که ازش استفاده کنیم که تنبلی نکنیم که به آرزو هامون برسیم که خوب باشیم که عالی باشیم!
شب بخیر مه راز کوچولو! به قول مامان شب خوب بخوابی خوابای خوبخوب ببینی، خواب منم ببینی!
1389/2/9


۱۳۸۹ اردیبهشت ۸, چهارشنبه

اجاق سرد آنجلا


خوب اینجا بعضی موقع ها کتابایی که می خونم می ذارم بعدا به درد خودمم هم می خوره چون آدم اگر یادش رفت چی خونده یک عدد آرشیو داره! اونایی که کتابو نخوندن مواظب باشند چون اینجا spoiler نداره پس ممکنه داستان لو بره.

اجاق سرد آنجلا(Angela's ashes: a memoir of a childhood)
نویسنده: فرانک مک کورت
ترجمه: گلی امامی
نشر:فرزان
برنده ی جایزه ی پولیتزر و جایزه ی انجمن ملی منتقدین آمریکا

همون طور که از اسم انگلیسیش بر می آد خاطرات کودکی فرانک مک کورت است که بیشتر و بخش اصلیش در ایرلند می گذره.
من با فرانک مک کورت از کتاب آقا معلم آشنا شدم. اینقدر که ساده و جذاب اتفاقات روزمره رو می نویسه که آدم به همون سادگی که اتفاق روزمره می افته کتاباشو می خونه.3 تا کتاب نوشته تا حالا و دورو ور 60-65 سالگی شروع به نوشتن کرده و این کتاب اولین کتابش بوده. می شه یک پدربزرگ با حال ایرلندی در حال تعریف خاطراتش تصورش کرد.من از واقعی بودن کتاباش خوشم می آد. همیشه این جور کتابا به آدم دید می ده. هرچند بعضی از قسمت های کتابش برام قابل درک یا قابل قبول نبود (خوب از 2 فرهنگ متفاوتیم) ولی بیشتر قسمتاش کاملا قابل درک بود احساسات یک آدم از کودکی تا 19 سالگی چیزی نیست که در جاهای مختلف دنیا زیاد با هم فرق کنه.
از بهترین چیزایی که تو کتابش می تونی پیدا کنی اینه که یک جامعه چه طور با خشکه مقدسی رو به اضمحلال می ره، حالا می خواد ایرلند باشه یا همین جا که ما الان توشیم. اینکه این ایرلندی ها از بعضی نظرها جامعه شون چه قدر شبیه ما بودند! من کاتولیکا را قسمت و.ف دین مسیحیت می دونم. و اینام کاتولیکند! اینکه هی تو مخشون می کردند که شما گناه کارید و باید در را ه مملکت و دین و.. شهید شید. به قول نویسنده :معلم می گوید مرگ در راه ایمان افتخار بزرگی است و پدر می گوید مرگ برای ایرلند افتخاربزرگی است  و من مانده ام که آیا اصولا کسی می خواهد ما زنده بمانییم؟
افتخارات پوچ و بی حاصلی که می کنند توی مخت بعد اینکه از بیرون نگاه می کنی پوچی همه چیزو می بینی!
یا من از قسمت اولین مراسم اعشا رحمانی خوشم می آد که کاملا مراسم مذهبی و خرافات مردم در این رابطه را به شوخی گرفته، نه اینکه بخواد مسخره کنه ها نه! خوبی این کتاب اینه که فقط خاطرات و نقل می کنه وقتی خودت تو ماجرایی، شاید اصلا خنده دار و نباشه ولی وقتی تو از بیرون نگاه می کنی واقعا می فهمی که سر چه ماجراهای مسخره ای مردم چه رفتار مسخره ای دارند. آدمو یاد همین مملکت خودمون می اندازه.
یه قسمت دیگه هم داره مال قبل از تولد 16 سالگیش میره کلیسا و پدر گریگوری که تنها نقطه قوت کلیسا در این کتاب، یا بهتر بگم تنها کسی از کلیسا که یک ذره خوی انسانیت دارد. اول کتاب آقا معلم گفته بوده که تصور می کرده که کتاب اولش را به دست خانم ها ببینه که در حال خواندنش گریه ای هم می کنند. ولی تنها قسمت داستان که شاید مقداری آدمو متاثر کنه همین قسمته. اینقدر راحت مرگ و زندگی رو تو کتابش آورده که مثل زندگی عادی که بعد از مدتی مرگ طرف تو زندگی گم می شه ا،ین قسمت ها تو بقیه کتاب آب می ره.
از اوله اولشم خوشم اومد اونجا که به طور خلاصه شرح چگونگی تولد و زندگی مامان و باباش و تولد خودش و مراسم غسل تعمید و توضیح میده. و همچنین داستان کوهالینش و قسمت کیک کشمشیشم  قشنگ بود.
من معمولا حافظه ام درباره کتابا خیلی قویه هر چی بخونم خیلی ازش تو یادم می مونه ولی این کتاب اینقدر که روون و زندگی معمول بود که انگار آب شد در زندگی معمول من (شایدم من آلزایمر گرفتم) اینکه کتاب فصل بندی داشت ولی تو هر فصل وقتی می خوندی چندین بخش بود. به راحتی با یک جمله از یک بخش به بخش بعدی لیز می خورد و بعضی موقع ها در تعجب بودم که از کجا به اینجا رسید!
1389/2/8