۱۳۸۹ آذر ۱۵, دوشنبه

معتاد

وبلاگ نویسی آدمو معتاد می کنه! هی دوست داری بیای اینجا بنویسی! هی دوست داری همه فکراتو بیاری بریزی این تو. کلی فکر داشتم کلی ایده نمی دونم کجا رفتند و چی شدند نمی دونم این چندوقته که اینجا نیومده بودم چی سرم اومده بود! ولی داره همه چی بهتر می شه.داره دوباره راه می افته داره دلم برای پست دادن می ره هی به خودم گفتم بابا حس این نظره نیست که بنویسی. اون یکی رو باید بیشتر روش فکر کنی. این موضوع... اصلا اگر هم بنویسی باید بزاری تو پیش نویس بمونه نمی تونی چاپش کنی ولی می خواستم یه چیز بنویسم.
دلم پر می کشه برای زنگ انشا. من خیلی دوسش داشتم. یه موضوع بود و تو. اولش روش فکر می کردی هرجا که بودی. بعد می رفتی یه گوشه می نشتی و شروع می کردی.سعی می کردی خلاقیت به خرج بدی یه چیزی بنویسی که کسی ننوشته باشه.جالبیش این بود که این معلم انشا سعی می کرد یه موضوع خلاقانه بده و تو سعی می کردی موضوع اونو خلاقانه تر بنویسی مثل یه مسابقه خلاقیت یه جایی که خلاقیتت بروز کنه بدون هیچ دردسری. دوست داشتم سر کلاس انشامو بخونم اونم برای خودش جالب بود.
ببین از کجا به کجا رسیدم! گفتم فقط بیام اینجا یه چی بنویسم که هم دلم واشه هم بگم من زندما... فقط یه مدت رفته بودم تعطیلات.
همین

۱۳۸۹ آذر ۱۳, شنبه

و تمام (روز9)

بر میگردیم...
الان که دارم مرور می کنم و می نویسم و تصحیح میکنم خیلی چیزها که از یادم رفته بود به یادم می آید. من واقعا از این سفر لذت بردم. غوطه خوردن در هنر دانستن هنر و زیبایی . اشرافی گری و هنر مندی یادم می آید اتاق هایی از کاخ ها در سن پترز برگ بود که با چین دادن گاغذ شکلات تزیین شده بود. اتاقی بود که در دیوارش پر از پرتره بود از حالت های مختلف تعداد محدودی آدم. یادم می آید درو دیوار اتاقی را با کهربا و مجسمه های کوچکی از همان جنس پوشانده بودند. بالای ساختمانهایشان پر از مجسمه بود.شهرشان پر از مجسمه بود که یاد آور جنگ ها، اتفاقات و مردمانشان بود.یادم می آید که جایی را به ما نشان دادند که یک طبقه و کوچک ولی زیبا بود و اولین خانه پتر کبیر بود که می گفتند برای اینکه سنت پترزبورگ را از جایی باتلاقی به شهری بزرگ تبدیل کند آنجا زندگی می کرده.آنجا زیبا بود و مردمانی داشت مثل مردمانی که هرجای دیگر این کره خاکی زندگی می کردند. خلاصه اینکه در روی زمین گردش کنید. ارزششو داره!

متروی خرافاتی ها(روز 8)

وای مترو مسکو، بسیار قشنگ. می گوینددر زمان جنگ سرد برای اینکه مردم را اون تو جا بدهند و از خسارت جنگ در امان باشند ساخته اندش. متروش هر ایستگاهش با ایستگاه قبلیش فرق داشت تزییناتش. تویمترو لوسر نصب کرده بوند بیا و ببین. سقفو دیواراس هم کار هنری بود. یک ایستگاه با موزایکای ریز ریز نفاشی شده بود یک ایستگاه نقاشی داشت یه ایستگاه پر مجسمه. این ایستگاهه که پر مجسمه بود یعضی از قسمت های مجسمه ها رنگشون رفته بود یعنی طلایی تر بود مثل نوک یه خروسی و پوزه یک سگی. مردم روسیه به شدت خرافاتیند (کیه که نباشه!) می گند پوزه سگه بختو باز می کنه و نوک خروسه شانس می آره یا یه همچین چیزی. اینقده مردم دست مالشون کرده بودند که رنگشون رفته بود. و جالب بود که مردن همینجوری که رد می شدند دستشونم می مالیدندبه مجسمه ها و می رفتند. یادم اومد که تو سنپترزبورگم یک سری مجسمه هایه بلند قدی بودندت که مردم برای بلند فد شدن بچه هاشون پاشونو لمس می کردند.
راستی چیزی که جالب بود استفاده از زیور آلات طلا (گردنبند) توی مسکو بود. من جایی ندیده بودم که مردمش مثل ما گردنبندهای بزرگ استفاده کنند ولی خیلی از خانومای اونجا دوتا زنجیر و آویز انداخته بودند.
رفتیم سیرک. سیرک هیچوقت برای من جذاب نبوده. همیشه این برنامه هایی که توتلویزیون نشون می ده که شامورتی بازی در می آرند از سیرک زنده با حال تر بوده البته تا حالا که من تو ایران و مسکو سیرک رفتم.حیوان های بیچاره رو اورده بودند که قبل از شروع برنامه اگه دوست داری باهاشون عکی بگیری اونوقت هی با این عصا برق دارا ازارشون می دادند. من که همش هواسم پیش اونا بود.
جالب بود بیرون سیرکم مجسمه ی بنیان گذار سیرک بود با ماشینش که دماغش رنگش طلایی شذه بود حتما به اونم دست می کشیدند مردم.
و اما شب سوار قایق شدیم و اولش نان و نمک دادند که رسم روساست برای پذیرایی. شب مسکو نیز زیبا بود.

بزرگ ترین های بی استفاده!

خوب امروزم خیلی خوب بود.
این کلیسای واسیلی مقدس که گفتم شب دیدیم شامل برجهایی به اندازه های مختلف با رنگ آجری بود. سر هرکدوم از برجهام یه گنبد مانند بود به رنگ های مختلف سبزو آبی و سفید و.. که عین آب نبات شده بود.اینجوری بوده هرکدام از این کلیساها کع می شده یک گنبد در زمان یکی از فتوحات ساخته می شد. بعد در زمان ایوان مخوف  به دستور او این کلیساها را یکی می کنند ویک کلیسا در وسط که از همه بلندتره را می گذارند وسط به نشانه روسیه. بعدم ایوان جان می زنند چشم معمار کلیساهارو کور می کنه تا دیگه عین این کلیساها رو نسازه!

اینام اومدند از انگلیسا تقلید کردند از این سربازا که عین مجسمه وایمیستند گذاشتند به نام گارد احترام. نمادی از سرباز گمنام کلا سربازا ساختندو دو طرفش دو تا سرباز باید عین مجسمه باایستند و یک نفرم هست که مواظب اونا می ایسته که اگه تکون بخورند جریمشون کنند البته اینا که هی تکون تکون می خوردند. البته من از اینکه یک نماد سرباز های شهید شده در شهر باشه بدم نمیاد ولی یک نماد نه مثل بعضی شهرها .... ولی نمی فهمم این چه ویریه که همه می خواند از این انگلیسیا تفلید کنند تا حالا تو ترکیه و مالزیم دیدم که جاهای مختلفشون از این سرباز مجسمه ای ها می زارند اونام هی وول می زنند خوب شما فکر کنید از خودتون یه چی دیگه دربیارید!
کلیسای مسیح منجی رفتیم قشنگ بود. کلی نقاشی درو دیوارش داشت. ولی بالا بریم پایین بیایم مردم عین همند تو کل دنیا. آخر مراسمشون بود چند تا از این روحانیاشون صلیبو گرفته بودند دستشون مردن می اومدند می بوسیدند. اون وقت بعضی از مردم می خواستند دست روحانیرو هم ببوسند. بعد روحانیه دستشو کشید کنار اونجوری که به ما اشاره کرد مثل اینکه می گفت الان جلوی اینا این کارو نکن!  یه پل بود روبروی کلیسا که عروس دامادا قفل می بستند بهش که روی قفل اسماشونو نوشته بودند برای اینکه از نظرشون برای ازدواجشون اومد داره. بعدم کلیدشو می انداختند توی رودخونه زیر پل. بعدم شهرداری می آد قفل هارو باز می کنه.
و صدای ناقوس ها خیلی با حال بود چندین صدا با ریتم های متفاوت واقعا اون موقع فهمی دم وقتی تواین کتابا می گند که صدای ناقوص عزا اومد یا عروسی و این ها با هم فرق داره یعنی چی.
یه جایی نزدیک میدان سرخ که مرکز خرید بود دورش یک سری مجسمه بود که داستانای مختلفو نشون می داد یکیش همون داستانی بود که روباه و لکلک می خواستند همو مهمون کنند آخرشم می گفت کاری که عوض داره گله نداره رو نشون می داد.
رفتیم داخل کاخ کرملین یهنی دخل حیاطش. گفتند که کاخ ریاست جمهوری هم همون جاست و جایی رو که به مانشون دادند شاید به اندازه 100 متر هم از ما فاصله نداشت و مدودیف داشت اونجا کار انجام می داد.امنیتو حال کن. دونا کلیسای قرن 15 دیدیم که خیلی نقاشیهای توشون قشنگ بود با اینکه یک بعدی بودند ولی جالب بود که یکسری نقاشی های بزرگ داشتند مثل پرده خوانی های ما مثلا بهشتو جهنمو نشون می دادو آدم هایی که رفتند به بهشت یا جهنم و قیامتو ترازو و....بعد این کلیساها یه جایی داشتند که مثل اینکه روحانیون فقط می تونستند برند اونجا بعد می گفتند هرکی پشت اون دیواره خاک شه می ره بهشت. عجبا.
خوب حالا بخش تاریخی: ناپلئون وقتی اینجارو می گیره کلیساهاشو می کنه طویله! آخه یکی نیست بگه یک کاری کن بگند فلانی چه آدم با فهم و شعوری بود، مثلا بعدا بگند ناپلئون اومد به دین ما احترام گذاشت. آخه آدمئ حسابی آدم کلیسارو با اون همه زیبایی می کنه طویله؟ بعدا بیاند پشت سرش این همه حرف بزنند؟ بعدم بیاند بگند که ناپلئون شکست خورد موقع برگشتن اینقذه سرد بود که قشونش نمی تونستند با خودشون غنیمتارو ببرند. بعدا روسا می آیند غنایمی که اونا سر راه جا گذاشته بودندو جمع می کنندو فلزاتشو آب می کنند باهاش لوستر همون کلیساهایی رو می سازند که تو طویلشون کرده بودی و تازه کلی از توپهاتو می گیرند تا قرن ها بعد می چینند کنار حیاط کاخشون اونم روزمین به نشانه شکست تو!
هر بزرگی به درد بخور نیست. درس امروز بزرگترین توپ جهان که در طی آزمایش اول ترک برداشت و بلا استفاده شد و بزرگ ترین ناقوس جهان که قبل از اینکه بره سر جاش رو همون زمین سما گرماش شد ترکی برداشت و قسمتی ازش جداشد. ولی... نکته اینجاست که ما اینا رو می سازیم وسپس می زاریم به مردم پزشونو می دیم. البته پز دادنیم هست.
شبم رفتیم یک اجرای موزیکال از کل تاریخ روسیه که کلا انگار جایی از تاریخشون نیست که بهش افتخار نکنند.

۱۳۸۹ آذر ۱۲, جمعه

مسکو (6)

برگشتیم مسکو. فرودگاه سن پترزبورگ باحال بود. اینجوری بود که از زیر زمین به یکسری اتاق های گردی که دور تا دور شیشه بود وصل می شد که این اتاقای گرد وسط باند بود و هر کدوم چند تا در داشت که گیت های مختلف بود. بنابراین تو در آخرین مرحله ی انتظار می رفتی یه جایی نزدیک جایی که هواپیما سوارت می کنه می نشستی، یعنی دیگه نیازی نبود که تو رو با توبوس ببرند دم هواپیما بلکه هواپیما می اومد دم گیت با حال بود فکر کنم خیلی قدیمی بود. جدیدا البته هواپیماها می آند دم گیت ولی به روشی دیگه.

شب مسکو!
وای میدان سرخ واقعا در شب زیبا بود. یعنی یه می دونی بود که یک دور تادورش قصر کرملین، کلیسای وایسلی مقدس که عین علامت والت دیسنی بود عین کیک رنگی رنگی، یه فروشگاه زنجی رهای و موزه فکر می کنم جگ و تاریخ طبیعی یا یه همچین چیزایی بود. همه چراغونی، و چه قدر قشنگ نور پردازی شده بود.
شهر مسکو شهر جدیدی بود، از باستانی بودن سنپترزبورگ خبری نبود. ترافیک داشت مثل چی البته لا اقل ماشین ها مرتب وای می ایستادند. ولی این عشق به موتور جوناشونو کشته بود. رفتیم از یک پارکی که بالاشهرشونو محل جمع شدن جوونا بود رد شدیم خیلی خیلی شلوغ بود. یه دختری داشت برای مسابقه ینمی دونم ماشین یا موتور تبلیغ می کرد و پر موتور بود که کلی صدا می دادند یه جام بود که داشتند با هم مسابقهی ماشین کنترلی می دادند. اینجا قرار بود تومسکو ساختمونای یک شکل 7 تا بسازند که نماد شهرشون شه به نام هفت خواهران که البته از هفتا کمتر بود ولی چراغونی لا اقل یکی از خواهرا رو می شد از هر گوشه شهر دید. هرکدوم برای یه چیز مصرف می شد. یکی دانشگاه بود یادمه بقیه هم چیزاس دیگه.
پارکی بود به نام پارک پیرروزی که نماد مقاومت در جنگ جهانی بود توی این پارک یک ستون بلند ساخته بودند و به نشانه مقاومت اسم شهرهایی که مقومت کرده بودند رو روش نوشته بودند. یه استخر دراز داشت که فواره هاش به رنگ قرمز روشن می شد نماد خون های ریخته شده و در این پارک یک کلیسا،یک مسجد و یک کنیسه به نشانه ادیانی که به یاری آن ها جنگ را برده بودند بود.
چیزی که یادم رفت بگم این بود که توروسیه رسمه حتما برای عروسی لیموزین اجاره می کنند. تو مسکو هم شب قبل عروسی دوستای عروس و داماد با اونا تولیموزین دور شهر می چرخند با حال بود یه عروسه سرشو از پنجره لیموزین اورده بود بیرون هی جیغ می زد.
هتل اینجا از سنپترزبورک موندش بالاتر بود ولی سنپترزیا مهربون تر و خودمونی تر بودند در ضمن شیر کنتری آب وان اینجا بهتر تنظیم می شد.
در ضمن توی این هتل یه عروس دیدیم که خیلی پر افاده بود در صورتی که وقتی تو سن پترز بورگ عروس دامادا می اومدند تو باغ های قصرها بگردند و فیلم برداری کنند و خلا صه خوش باشند اینقذه پر افاده نبودند. همه جای دنیا این فرق بین شهرها و پایتخت و روستاها وجود داره!

زود قضاوت نکن!(روز 5)

امروز خیلی خوش گذشت
باغ کاترین که زیبا بود
مترو سواری سرعت زیاد پله برقی بلند و سرعتی
و آخر شب قایق سواری
چند درصد احتمال داره اگر کسی روی قایق باشه و شما در ساحل براتون دست تکون بده شمام جوابشو بدین. من از این روس ها اصلا انتظار نداشتم ولی خیل قشنگ جواب می دادند آدمایی که اصلا فکر نمی کردی! خوش گذشت باز شدن پل ها در سنت پترزبرگ.

یه جزییاتی درباره ی قصر کاترین ساختونو در حقیقت نمادی از آسمون ساخته بودند با رنگ آبی. افسانه ای بود که یک خدای بزرگی بوده که آسمان را نگه داشته بود خدایان دیگر نمی توانستند با شیطان بجنگند رو به این خدا می آورند این خدا می گوید که یک آسمان را نگه دارید تا من با شیطان بجنگم. همه خدایان زیر آسمان را می گیرند ولی وقتی این خدا قویه آسمان را ول می کند آن ها تا کمر در خاک فرو می روند بنابراین تمام سر ستون های کچبری شده خدایانی بودند که آسمان را نگه داشته اند ولی پا ندارند چون در خاک رفته ولی بده که خدا را درخاک تصویر کنند آن ها پا ندارند واینکه همه  اونا یک مروارید توی دستشون داشتند که نشانه ی خانواده ی سلطنتی بود. چه از خود راضی!اینا که 2-3 تا اتاق غذا خوری مختلف، یک اتاق بازی و از همون اتاقای بی راهرو. جالب می دونی چیه اینه که وسایل مخصوص شپش های کاترین هم موجود بود. ظرف شپش و وسایل گرفتن شپش.فک کن حموم نداشتند. تازه بعدا از ترک های عثمانی بهشون یاد دادند حموم یعنی چه!
ولی دومجسمه ی قشنگ اونجا بود از یک کودک که یکبار خواب بود و همه جک جونورای دورورش خواب بودند و یک بار داشت بیدار می شد که اونکه خواب بود روبروی پنجره رو به مغرب و اونکه بیدار می شد روبروی پنجره رو به مشرق بود واقعا زیبا بودند.
رفتیم خودمون بیرون که توشهر بچرخیم ، از مترو رفتیم. متروهاشون بسیار بسیار زیر زمین دارای پله برقی های فوق العاده پر سرعت، با این حال گفتند یکی از پر مسافت ترین پله برقی هاش 5 دقه طول مسیر داشت. فک کنم با پله برقیای متروی خومون یکی دو روز طول بکشه برسیم به مترو اونجا. سرعت مترو زیاد و بدون مشکلات فنی متروی تهران. جالب بود مردم حتی توپله برقی هم داشتند کارهاشونومی کردند مطالعه (با این مانیتورهای مخصوص کتاب که من برای ائلین بار می دیدم. مجله و روزنامه می خوندندو..
کلا ساختموناشون با حال بود اکثرون بالاخره الهه ای چیزی گچبری داشتند رو بعضی ساختمونام نوشته بود اینجا مثلا محل تولد زندگی و.. فلانی بوده.

بالاخره باران و عروسی(روز4 عصر)

شب که رفته بودیم یکی از جاهایی که خود شاهشون اینا می رفتند کنسرت می دیدند. مام رفتیم یک عدد رقص محلی ببینیم.
رقص محلیشون که من خیلی دوست دارم بپر بپر با چاشنی مسخره بازی.یه سری هم آواز می خوندند مدل اوپرا ولی اینقذه قیافه هاشون با نمک بود. ولی خوب سالنشون درسته مال شاهشون بود ولی اصلا بهش نرسیده بودند.صندلی ها شماره نداشت سیستم هرکی زودتر بسه جای بهتری می گیره بود.بعد به قول مامان اینا لا اقل یه پرده ی درست می زدند. خلا صه اینکه اونجام نواقصی داره شاید به قد ایران !

شب بالاخره باران زد انگار که یه دریاچه را ول کرده باشند پایین باران ریز وتند.

اومدیم هتل عروسی بود. یه جا که بار هتل بود یک گروه کنسرت (کنسرت نه مثل عروسی ایرانی یه ارگ و خواننده) شامل ارگ دو تا گیتار یکی از این تبل چندتایی ها و سنج و اینجور چیزابا رقص نور لیزری به پا بود با نزدبک ده تا جوون که می رقصیدن اون وسط. گروه مام مثل این عروسی ندیده ها اومده بودند نگاه می کردند. اونام استقبال کردند خواستند مام بریم وسط البته چند نفری رفتند ولی اونام کاری نداشتند ما داشتیم نگاه می کردیم. بعدهی من دیدم دارند چپ چپ نگاه می کردند مخصوصا ی آقای هیکل دار گفتم شاید زشته ما نگاه می کنیم دیدم رفت از توی اون سالن یک ودکا با لیوان کوچیکای مخصوص ودکا و یک بشقاب گوشت یا ژامبون اورد گذشت جلو مردای بزرگ گروه براشون ریخت باهاشون خورد بعدم رفت یکی از دوستاشو اورد که با اونا بخوره. اون وقت بود که فهمیدم زیر این چهره ی خشن قلبی از طلا وجو داره! واقعا اینقدر چپ چپ نگاه می کرد فکر کردم الانه که بندازتمون بیرون.با حال بود کلا. اول یه ذره رقصیدند بعد عروس دسته گلشو پرت کرد بعد داماد یه چیزی که به پای عروس بودو برای مردها پرت کرد بعد جوونای عروسی براشون آواز خوندندبعدم براشون رقصیدند و بعد دو سه تا آهنگ تند دیگه و یواش یواش آهنگ های آروم که مسن ترام وسط اومدند. ولی واقعا قشنگ بود.داشتم با عروسی های ایران مقایسه می کردم. یک سالن بزرگ 600تا یا بیشتر مهمون و اصلا شادی توشون نیست. 4 تا عکس می ندازند. بعد هی همه با هم حرف می زنند و شام و خونه! اگه هم خودمونی باشی شاید تو خونه یه مجلس  خصوصی که ممکنه اصلا هم زیاد خوش نگذره. ولی اینا توی جای کوچیک با 10 تا جوون شاید 20 تام مسن تر کلی حال کردند .زدندو خوندنو رقصیدن. من دیدم عروس برقصه ولی ندیدم داماد برقصه هر کی هر چقدر دوست داشت می رقصید و اگر نه که می رفت تو اون یکی سالن می خورد. واقعا شادی پیدا بود. ومن اصلا فکر نمی کرم این آدمای خشن اینفدر می تونند شاد باشند.
 *****
و اما فردا شنیدیم که در عروسی بزن بزن شده! من تو ایرانم دیده بودم توعروسیا بزن بزن بشه، می گند هرجا بری آسمان به همان رنگ است!