۱۳۸۹ آذر ۲۷, شنبه

سوال

روزها فکر من این است و همه شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خویشتنم
از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود؟
به کجا می روم؟ آخر ننمایی وطنم
مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا
یا چه بوده ست مراد وی ازین ساختنم
جان که از عالم علوی ست، یقین می دانم
رخت خود باز بر آنم که همانجا فکنم
مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک
دوسه روزی قفسی ساخته اند از بدنم
ای خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دوست
به هوای سر کویش پر و بالی بزنم
کیست در گوش که او می شنود آوازم؟
یا کدام سخن می نهد اندر دهنم؟
کیست در دیده که از دیده برون می نگرد؟
یا چه جان است، نگویی، که منش پیرهنم؟
تا به تحقیق مرا منزل و ره ننمایی
یک دم آرام نگیرم نفسی دم نزنم
می وصلم بچشان، تا در زندان ابد
از سر عربده مستانه به هم درشکنم
من به خود نامدم اینجا که به خود باز روم
آنکه آورد مرا باز برد در وطنم
تو مپندار که من شعر به خود می گویم
تا که هشیارم و بیدار یکی دم نزنم
شمس تبریز، اگر روی به من بنمایی
والله این قالب مردار به هم درشکنم


خوب منبع: منسوب به مولانا می باشد ولی در دیوان کبیر وجود ندارد.تناقضاتی در آن دیده می شود و ابیات با هم همخوانی ندارند. پرسش هایی از نوع از کجا آمده ام؟ آمدنم بهر چه بود؟ با اندیشه خیامی بستگی دارد و نه با طرز فکر مولانا که می داند از کجا آمده و آمدنش بهر چیست.شاید برخی از ابیات این غزل مربوط به مولاناست و دیگر بیت ها بر آن افزوده شده است.البته در یکی از جنگ های (به ضم ج)  قرن هفتم یک بیت بی ذکر نام مولانا آمده است (بیت می وصلم بچشان...) که دارای حال و هوای مولانا می باشد.(کتاب گزیده غزلیات شمس-جلال الدین محمد بلخی- به کوشش دکتر محمرضا شفیعی کدکنی-انتشارات امیر کبیر) برای اطلاعات بیشتر به همین منبع مراجعه بکنید.

می خواستم فقط اون چند بیت اولشو بگم که بکویم بابا من هنوز اند آن خم کوچه هستم که از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود؟ بعد هی این پست بزرگتر و بزرگتر شد.
حالا ماجرای رشد این پست.
رفتیم اندر دیوان شمس سرچ کردیم هی رفتیم بالای سخنم هی اومدیم پایین سخنم دیدیم نه اندر دیوان شمس یافت نه شود. از آن جایی که آن چه یافت می نشود آنم آرزوست. رفتیم در سایت هایی که به نظر معتبر می رسیدند و اندر زیر مجموعه مولانا به قولی سیرچ کردیم آنجا نیز نبود. سپس یک سرچ کلی کردیم دیدم که بسیاری گفته اند مولانا می باشد گوینده این غزل. البته این که به مخمان فشار آوردیم تا فرق غزل و قصیده و مثنوی را بیابیم خودش داستانیست.کلی فکر کردیم که آخر این شعری که اینقذه معروفه و اینقذه طرفدار داره و این همه آدم خوندنش مگه می شه از دیوان غزلیات مولانا جا مونده باشه؟ که بالاخره در کتاب معلوم الحال ذکر شده یافتیم که هان این غزله منسوب به مولاناست. پس نشستیم همه اش را خواندیم دلمان نیامد اینجا کل اش را نچپانیم.
خوب قسمت دوم بحث: اوایلش فکر می کنی شاعر مانند تو در خم کوچه پرسش می باشد که ناگهان تورا غافل گیر کرده که من می دانم که از عالم اعلا هستم و می پرم می رم تو برو یه فکری به حال خودت بکن!البته می توان پرسش های اولیه را با هنر مقدمه چینی مدرن برای سخنرانی مقایسه کرد که می گوید ابتدای بحث سوال ایجاد کنید.
البته از اون قسمتی که دوباره پرسش درباره خود شروع می شود نقطه اشتراک من و شعر نیز شروع می شود. مخصوصا این مصراع که کیست از دیده برون می نگرد؟ من بعضی موقع ها یه بازی می کنم البته الان بازی شده اون اوایل مثل بحث فلسفی بود که فکر می کردم از درون یه روبات دارم بیرونو نگاه می کنم! خیلی با حاله تو مایه های همین بیت می باشد.
این قسمتشم خوبه که می گه:

تا به تحقیق مرا منزل و ره ننمایی
یک دم آرام نگیرم نفسی دم نزنم
هی که جواب این سواله واقعا مهمه!
به هر حال با توجه به نوشته ای که درباره این شعر در کتابی که گفتم آمده است من بیشتر با تفکرات خیامی حال خواهم کرد این قسمتاش هم که من گفتم با حال و هوای من سازگار است را نیز مثل این که سر چشمه خیامی داره!

به هر حال شاید برای همه این سوالات پیش اومده باشه. ولی با روزمرگی و کارهای روزانه از این سواله غافل می شیم شایدم بعضیا اینفدر کارو زندگی دارند که اصلا درگیر این جور سوالا نمی شند و اونایی که زیاد به این موضوعات فکر می کنند نشانه ایست از اینکه دل و شکم سیرند و وقتم زیاد دارند! به هر حال تا حالا که من فکر کردم دربارش اینه که سوالیست که جواب درست و درمونی لا اقل در این زندگی ای که ما می بینیم نداره. پس یا باید نهیلیست بشی و به پوچی برسی و اگر واقعا جواب سوالت به پوچی برسه خودکشی جزو واجبات زندگیت می شه، یا اینکه بری بچپونیش ته ذهنت که حسابی خاک بخوره بری برای خودت خوش باشی ( این قسمت و من یکی نمی تونم باهاش کنار بیام چون معمولا باید برای سوالام جواب پیدا کنم)، یا مثل جناب مولانا به یه چیزی چنگ بزنی که یا شانس یا اقبال!
فعلا که همین

۱۳۸۹ آذر ۲۲, دوشنبه

برای آقای غیاثی و جزایری


داشتم سیالات می خوندم یکی از همون مسئله های آسونی که یک مایع داره لیز می خوره می ره پایین. این جور جاها باید گرانش زمینو بر حسب زاویه ای که دادند در سینوس یا کسینوس زاویه ضرب کنیم. داشتم سرسری از روش رد می شدم که خوب سر امتحان می فهمم که سینوسه یا کسینوس لازم نیست الان بهش توجه کنم.یادم افتاد که برای فهمیدن این نکته خوب یه مثلث در نظر می گیریم دیگه! گفتم خوب من یادم نرفته که سینوس کدوم خطه است و کسینوس کدوم؟ چرا؟ چون یادمه که آقای غیاثی سر کلاساش می گفت. چون یه دایره بزرگ می کشید که سینوسو کسینوسش معلوم بود. چونکه بیشتر روابط زوایارو رو همون دایره مشخص می کردو من الانم که بخوام بدونم دوباره دایره می کشم. چون بیشتر اتحادهای مثلثاتو برامون اثبات کرد. اینقده راحت یاد گرفتیم که من سر کلاس زبان سوالات مثلثات مدارس دیگرو براشون حل می کردم.آقای غیاثی رفت ولی مثلثاتش همواره یاد ما و بسیاری دیگه از بچه ها هست.یادش گرامی.
خیلی وقته می خوام راجع به دکتر جزایری بنویسم. می دونی چرا؟ چون هر دفعه خارج شهر از کنار یک واحد صنعتی مثل سیمان، کوره آجر پزی و... می گذریم من می دونم که اینا چه جوری کار می کنند. نگاه می کنم تا اون چیزایی که دکتر جزایری سرکلاساش می گفت آنجا پیدا کنم. هی یاد این می افتم که می گفت این دستگاه یا اون دستگاه یک واحد مهندسی شیمی است. وقتی کاسه یا بشقابی در شکل عجیب غریب می بینم یادم می افته که آقای جزایری می گفت اینو با روش ریخته گری دوغابی درست کردند. یا احتمالا این بشقابو پرس کردند. یادش به خیر با چه هیجانی صحبت می کرد.
به هر تیکه از درسام که نگاه می کنم باید یاد یکی بیفتم. انتگرال و آقای محسنی پور، زیست و خانم فرزادفر، الفبا خانم فرح بخش و....
و هر تیکه از زندگی هم به همچنین.یعنی آدما یه تیکه سنگند که آدمای دیگه میاند روشون یه شیار، یه خط یا یه طرح می کشند و می رند. یادم باشه که مواظب خطایی که رو آدمای دیگه می کشم باشم. که وقتی یادم افتادند یه خدابیامرزی برایم بگند. ( آدم می تونه برای آدمای زنده هم خدابیامرزی بگه!)
روح همه ی معلمای خوب که از این دنیا رفتند شاد. یه فاتحه هم برای آقای غیاثی و جزایری و همه ی معلمای خوب دیگه بخونید.(بالاخره این پست باید برای یکی مفید می بود دیگه!) و امیدوارم همه معلم ها و اساتید خوبی که زنده هستند زندگی خوب و خوشی داشته باشند.
آذر89

۱۳۸۹ آذر ۱۵, دوشنبه

معتاد

وبلاگ نویسی آدمو معتاد می کنه! هی دوست داری بیای اینجا بنویسی! هی دوست داری همه فکراتو بیاری بریزی این تو. کلی فکر داشتم کلی ایده نمی دونم کجا رفتند و چی شدند نمی دونم این چندوقته که اینجا نیومده بودم چی سرم اومده بود! ولی داره همه چی بهتر می شه.داره دوباره راه می افته داره دلم برای پست دادن می ره هی به خودم گفتم بابا حس این نظره نیست که بنویسی. اون یکی رو باید بیشتر روش فکر کنی. این موضوع... اصلا اگر هم بنویسی باید بزاری تو پیش نویس بمونه نمی تونی چاپش کنی ولی می خواستم یه چیز بنویسم.
دلم پر می کشه برای زنگ انشا. من خیلی دوسش داشتم. یه موضوع بود و تو. اولش روش فکر می کردی هرجا که بودی. بعد می رفتی یه گوشه می نشتی و شروع می کردی.سعی می کردی خلاقیت به خرج بدی یه چیزی بنویسی که کسی ننوشته باشه.جالبیش این بود که این معلم انشا سعی می کرد یه موضوع خلاقانه بده و تو سعی می کردی موضوع اونو خلاقانه تر بنویسی مثل یه مسابقه خلاقیت یه جایی که خلاقیتت بروز کنه بدون هیچ دردسری. دوست داشتم سر کلاس انشامو بخونم اونم برای خودش جالب بود.
ببین از کجا به کجا رسیدم! گفتم فقط بیام اینجا یه چی بنویسم که هم دلم واشه هم بگم من زندما... فقط یه مدت رفته بودم تعطیلات.
همین

۱۳۸۹ آذر ۱۳, شنبه

و تمام (روز9)

بر میگردیم...
الان که دارم مرور می کنم و می نویسم و تصحیح میکنم خیلی چیزها که از یادم رفته بود به یادم می آید. من واقعا از این سفر لذت بردم. غوطه خوردن در هنر دانستن هنر و زیبایی . اشرافی گری و هنر مندی یادم می آید اتاق هایی از کاخ ها در سن پترز برگ بود که با چین دادن گاغذ شکلات تزیین شده بود. اتاقی بود که در دیوارش پر از پرتره بود از حالت های مختلف تعداد محدودی آدم. یادم می آید درو دیوار اتاقی را با کهربا و مجسمه های کوچکی از همان جنس پوشانده بودند. بالای ساختمانهایشان پر از مجسمه بود.شهرشان پر از مجسمه بود که یاد آور جنگ ها، اتفاقات و مردمانشان بود.یادم می آید که جایی را به ما نشان دادند که یک طبقه و کوچک ولی زیبا بود و اولین خانه پتر کبیر بود که می گفتند برای اینکه سنت پترزبورگ را از جایی باتلاقی به شهری بزرگ تبدیل کند آنجا زندگی می کرده.آنجا زیبا بود و مردمانی داشت مثل مردمانی که هرجای دیگر این کره خاکی زندگی می کردند. خلاصه اینکه در روی زمین گردش کنید. ارزششو داره!

متروی خرافاتی ها(روز 8)

وای مترو مسکو، بسیار قشنگ. می گوینددر زمان جنگ سرد برای اینکه مردم را اون تو جا بدهند و از خسارت جنگ در امان باشند ساخته اندش. متروش هر ایستگاهش با ایستگاه قبلیش فرق داشت تزییناتش. تویمترو لوسر نصب کرده بوند بیا و ببین. سقفو دیواراس هم کار هنری بود. یک ایستگاه با موزایکای ریز ریز نفاشی شده بود یک ایستگاه نقاشی داشت یه ایستگاه پر مجسمه. این ایستگاهه که پر مجسمه بود یعضی از قسمت های مجسمه ها رنگشون رفته بود یعنی طلایی تر بود مثل نوک یه خروسی و پوزه یک سگی. مردم روسیه به شدت خرافاتیند (کیه که نباشه!) می گند پوزه سگه بختو باز می کنه و نوک خروسه شانس می آره یا یه همچین چیزی. اینقده مردم دست مالشون کرده بودند که رنگشون رفته بود. و جالب بود که مردن همینجوری که رد می شدند دستشونم می مالیدندبه مجسمه ها و می رفتند. یادم اومد که تو سنپترزبورگم یک سری مجسمه هایه بلند قدی بودندت که مردم برای بلند فد شدن بچه هاشون پاشونو لمس می کردند.
راستی چیزی که جالب بود استفاده از زیور آلات طلا (گردنبند) توی مسکو بود. من جایی ندیده بودم که مردمش مثل ما گردنبندهای بزرگ استفاده کنند ولی خیلی از خانومای اونجا دوتا زنجیر و آویز انداخته بودند.
رفتیم سیرک. سیرک هیچوقت برای من جذاب نبوده. همیشه این برنامه هایی که توتلویزیون نشون می ده که شامورتی بازی در می آرند از سیرک زنده با حال تر بوده البته تا حالا که من تو ایران و مسکو سیرک رفتم.حیوان های بیچاره رو اورده بودند که قبل از شروع برنامه اگه دوست داری باهاشون عکی بگیری اونوقت هی با این عصا برق دارا ازارشون می دادند. من که همش هواسم پیش اونا بود.
جالب بود بیرون سیرکم مجسمه ی بنیان گذار سیرک بود با ماشینش که دماغش رنگش طلایی شذه بود حتما به اونم دست می کشیدند مردم.
و اما شب سوار قایق شدیم و اولش نان و نمک دادند که رسم روساست برای پذیرایی. شب مسکو نیز زیبا بود.

بزرگ ترین های بی استفاده!

خوب امروزم خیلی خوب بود.
این کلیسای واسیلی مقدس که گفتم شب دیدیم شامل برجهایی به اندازه های مختلف با رنگ آجری بود. سر هرکدوم از برجهام یه گنبد مانند بود به رنگ های مختلف سبزو آبی و سفید و.. که عین آب نبات شده بود.اینجوری بوده هرکدام از این کلیساها کع می شده یک گنبد در زمان یکی از فتوحات ساخته می شد. بعد در زمان ایوان مخوف  به دستور او این کلیساها را یکی می کنند ویک کلیسا در وسط که از همه بلندتره را می گذارند وسط به نشانه روسیه. بعدم ایوان جان می زنند چشم معمار کلیساهارو کور می کنه تا دیگه عین این کلیساها رو نسازه!

اینام اومدند از انگلیسا تقلید کردند از این سربازا که عین مجسمه وایمیستند گذاشتند به نام گارد احترام. نمادی از سرباز گمنام کلا سربازا ساختندو دو طرفش دو تا سرباز باید عین مجسمه باایستند و یک نفرم هست که مواظب اونا می ایسته که اگه تکون بخورند جریمشون کنند البته اینا که هی تکون تکون می خوردند. البته من از اینکه یک نماد سرباز های شهید شده در شهر باشه بدم نمیاد ولی یک نماد نه مثل بعضی شهرها .... ولی نمی فهمم این چه ویریه که همه می خواند از این انگلیسیا تفلید کنند تا حالا تو ترکیه و مالزیم دیدم که جاهای مختلفشون از این سرباز مجسمه ای ها می زارند اونام هی وول می زنند خوب شما فکر کنید از خودتون یه چی دیگه دربیارید!
کلیسای مسیح منجی رفتیم قشنگ بود. کلی نقاشی درو دیوارش داشت. ولی بالا بریم پایین بیایم مردم عین همند تو کل دنیا. آخر مراسمشون بود چند تا از این روحانیاشون صلیبو گرفته بودند دستشون مردن می اومدند می بوسیدند. اون وقت بعضی از مردم می خواستند دست روحانیرو هم ببوسند. بعد روحانیه دستشو کشید کنار اونجوری که به ما اشاره کرد مثل اینکه می گفت الان جلوی اینا این کارو نکن!  یه پل بود روبروی کلیسا که عروس دامادا قفل می بستند بهش که روی قفل اسماشونو نوشته بودند برای اینکه از نظرشون برای ازدواجشون اومد داره. بعدم کلیدشو می انداختند توی رودخونه زیر پل. بعدم شهرداری می آد قفل هارو باز می کنه.
و صدای ناقوس ها خیلی با حال بود چندین صدا با ریتم های متفاوت واقعا اون موقع فهمی دم وقتی تواین کتابا می گند که صدای ناقوص عزا اومد یا عروسی و این ها با هم فرق داره یعنی چی.
یه جایی نزدیک میدان سرخ که مرکز خرید بود دورش یک سری مجسمه بود که داستانای مختلفو نشون می داد یکیش همون داستانی بود که روباه و لکلک می خواستند همو مهمون کنند آخرشم می گفت کاری که عوض داره گله نداره رو نشون می داد.
رفتیم داخل کاخ کرملین یهنی دخل حیاطش. گفتند که کاخ ریاست جمهوری هم همون جاست و جایی رو که به مانشون دادند شاید به اندازه 100 متر هم از ما فاصله نداشت و مدودیف داشت اونجا کار انجام می داد.امنیتو حال کن. دونا کلیسای قرن 15 دیدیم که خیلی نقاشیهای توشون قشنگ بود با اینکه یک بعدی بودند ولی جالب بود که یکسری نقاشی های بزرگ داشتند مثل پرده خوانی های ما مثلا بهشتو جهنمو نشون می دادو آدم هایی که رفتند به بهشت یا جهنم و قیامتو ترازو و....بعد این کلیساها یه جایی داشتند که مثل اینکه روحانیون فقط می تونستند برند اونجا بعد می گفتند هرکی پشت اون دیواره خاک شه می ره بهشت. عجبا.
خوب حالا بخش تاریخی: ناپلئون وقتی اینجارو می گیره کلیساهاشو می کنه طویله! آخه یکی نیست بگه یک کاری کن بگند فلانی چه آدم با فهم و شعوری بود، مثلا بعدا بگند ناپلئون اومد به دین ما احترام گذاشت. آخه آدمئ حسابی آدم کلیسارو با اون همه زیبایی می کنه طویله؟ بعدا بیاند پشت سرش این همه حرف بزنند؟ بعدم بیاند بگند که ناپلئون شکست خورد موقع برگشتن اینقذه سرد بود که قشونش نمی تونستند با خودشون غنیمتارو ببرند. بعدا روسا می آیند غنایمی که اونا سر راه جا گذاشته بودندو جمع می کنندو فلزاتشو آب می کنند باهاش لوستر همون کلیساهایی رو می سازند که تو طویلشون کرده بودی و تازه کلی از توپهاتو می گیرند تا قرن ها بعد می چینند کنار حیاط کاخشون اونم روزمین به نشانه شکست تو!
هر بزرگی به درد بخور نیست. درس امروز بزرگترین توپ جهان که در طی آزمایش اول ترک برداشت و بلا استفاده شد و بزرگ ترین ناقوس جهان که قبل از اینکه بره سر جاش رو همون زمین سما گرماش شد ترکی برداشت و قسمتی ازش جداشد. ولی... نکته اینجاست که ما اینا رو می سازیم وسپس می زاریم به مردم پزشونو می دیم. البته پز دادنیم هست.
شبم رفتیم یک اجرای موزیکال از کل تاریخ روسیه که کلا انگار جایی از تاریخشون نیست که بهش افتخار نکنند.

۱۳۸۹ آذر ۱۲, جمعه

مسکو (6)

برگشتیم مسکو. فرودگاه سن پترزبورگ باحال بود. اینجوری بود که از زیر زمین به یکسری اتاق های گردی که دور تا دور شیشه بود وصل می شد که این اتاقای گرد وسط باند بود و هر کدوم چند تا در داشت که گیت های مختلف بود. بنابراین تو در آخرین مرحله ی انتظار می رفتی یه جایی نزدیک جایی که هواپیما سوارت می کنه می نشستی، یعنی دیگه نیازی نبود که تو رو با توبوس ببرند دم هواپیما بلکه هواپیما می اومد دم گیت با حال بود فکر کنم خیلی قدیمی بود. جدیدا البته هواپیماها می آند دم گیت ولی به روشی دیگه.

شب مسکو!
وای میدان سرخ واقعا در شب زیبا بود. یعنی یه می دونی بود که یک دور تادورش قصر کرملین، کلیسای وایسلی مقدس که عین علامت والت دیسنی بود عین کیک رنگی رنگی، یه فروشگاه زنجی رهای و موزه فکر می کنم جگ و تاریخ طبیعی یا یه همچین چیزایی بود. همه چراغونی، و چه قدر قشنگ نور پردازی شده بود.
شهر مسکو شهر جدیدی بود، از باستانی بودن سنپترزبورگ خبری نبود. ترافیک داشت مثل چی البته لا اقل ماشین ها مرتب وای می ایستادند. ولی این عشق به موتور جوناشونو کشته بود. رفتیم از یک پارکی که بالاشهرشونو محل جمع شدن جوونا بود رد شدیم خیلی خیلی شلوغ بود. یه دختری داشت برای مسابقه ینمی دونم ماشین یا موتور تبلیغ می کرد و پر موتور بود که کلی صدا می دادند یه جام بود که داشتند با هم مسابقهی ماشین کنترلی می دادند. اینجا قرار بود تومسکو ساختمونای یک شکل 7 تا بسازند که نماد شهرشون شه به نام هفت خواهران که البته از هفتا کمتر بود ولی چراغونی لا اقل یکی از خواهرا رو می شد از هر گوشه شهر دید. هرکدوم برای یه چیز مصرف می شد. یکی دانشگاه بود یادمه بقیه هم چیزاس دیگه.
پارکی بود به نام پارک پیرروزی که نماد مقاومت در جنگ جهانی بود توی این پارک یک ستون بلند ساخته بودند و به نشانه مقاومت اسم شهرهایی که مقومت کرده بودند رو روش نوشته بودند. یه استخر دراز داشت که فواره هاش به رنگ قرمز روشن می شد نماد خون های ریخته شده و در این پارک یک کلیسا،یک مسجد و یک کنیسه به نشانه ادیانی که به یاری آن ها جنگ را برده بودند بود.
چیزی که یادم رفت بگم این بود که توروسیه رسمه حتما برای عروسی لیموزین اجاره می کنند. تو مسکو هم شب قبل عروسی دوستای عروس و داماد با اونا تولیموزین دور شهر می چرخند با حال بود یه عروسه سرشو از پنجره لیموزین اورده بود بیرون هی جیغ می زد.
هتل اینجا از سنپترزبورک موندش بالاتر بود ولی سنپترزیا مهربون تر و خودمونی تر بودند در ضمن شیر کنتری آب وان اینجا بهتر تنظیم می شد.
در ضمن توی این هتل یه عروس دیدیم که خیلی پر افاده بود در صورتی که وقتی تو سن پترز بورگ عروس دامادا می اومدند تو باغ های قصرها بگردند و فیلم برداری کنند و خلا صه خوش باشند اینقذه پر افاده نبودند. همه جای دنیا این فرق بین شهرها و پایتخت و روستاها وجود داره!