۱۳۹۰ فروردین ۱, دوشنبه
۱۳۸۹ اسفند ۱۵, یکشنبه
پیام جدید...
1- اینکه چند وقته به توانایی های کامینوکیشینم (برقراری ارتباط با موجود زنده ای به اسم انسان) شک کردم! یعنی ها حرف می زنم با آدما می بینم من حرفشونو می فهمم (می فهمم دیگه شک نکن) ولی اونا نمی فهمند من چی می گم! یعنی وقتی با دوستام حرف می زنم مشکلی نیستا... ولی کلا دوست دارم بدون مقدمه چینی و کلی توضیح دادن برم سر اصل مطلب، اون وقت آدما با نصف اصطلاحات منم آشنا نیستند چه قاراش میشی می شه دیگه. اینقدر از این آدما که با حوصله می شینند حرف می زنند با تمام جزییات و مقدمه و موخره خوشم میاد، الته این جور آدما رو دوست ندارم با من حرف بزنند چون حوصله مقدمه و موخره و در لفافه حرف زدنو ندارم ولی اگه بشه من بتونم این جوری حرف بزنم شاید مردم منظور منو زودتر و بهتر بگیرند!
2- می آم اینجام می نویسم احساس می کنم نصف حرفو نمی تونم بزنم! یا حوصله ندارم. نه که برا خودم رو موضوع فکر کردم وقتی می آم بنویسم موضوع برای خودم حل شده حوصله ندارم بنویسمش یا یه همچین چیزایی. می گند هی رو مستند سازی کار کنیدااا!
3- رفته بودیم یه مغازه ای خوب موقع خرید اومدیم چونه بزنیم گفتش 1000 تومن بیشتر سود نداره. گفتیم چرا داره! طرف گفت ااا من که با این سنم دروغ نمی گم! منم گفتم دروغ گویی که ربطی به سن نداره! طرف بهش برخورد که حرف خیلی زشتی زدی! منم هیچی نگفتم! بعد هی نشتم به خودم گفتم که آخه کجاش زشت بود. اصلا هر چی سن آدم بالاتر می ره دروغ گو تر می شه. می گند حرف راستو از بچه بشنو. به بچه یه بار می گی دروغ بده می برندت جهنم یا چه میدونم دوباره دروغ بگی دیگه مامانت نمی شم. بچه هه یا وجدان درد می گیره یا می ترسه سعیشو می کنه ولی هرچی بزرگتر می شه می بینه که همه دروغ می گند یا خودش دروغ می گه هیچ اتفاقی نمی اوفته یا تازه خیلی هم خوبه! بعدشم که می شه یه عادت! خوب آدم نمی تونه این همه دلیل فلسفی رو به این آقا فروشندهه بگه که! به صورت خیلی مثبت فکر کردم حرف من بعدا روش تاثیر می زاره دیگه دفعه بعد این حرف غیر منطقی تحویل مردم نمی ده.
2- می آم اینجام می نویسم احساس می کنم نصف حرفو نمی تونم بزنم! یا حوصله ندارم. نه که برا خودم رو موضوع فکر کردم وقتی می آم بنویسم موضوع برای خودم حل شده حوصله ندارم بنویسمش یا یه همچین چیزایی. می گند هی رو مستند سازی کار کنیدااا!
3- رفته بودیم یه مغازه ای خوب موقع خرید اومدیم چونه بزنیم گفتش 1000 تومن بیشتر سود نداره. گفتیم چرا داره! طرف گفت ااا من که با این سنم دروغ نمی گم! منم گفتم دروغ گویی که ربطی به سن نداره! طرف بهش برخورد که حرف خیلی زشتی زدی! منم هیچی نگفتم! بعد هی نشتم به خودم گفتم که آخه کجاش زشت بود. اصلا هر چی سن آدم بالاتر می ره دروغ گو تر می شه. می گند حرف راستو از بچه بشنو. به بچه یه بار می گی دروغ بده می برندت جهنم یا چه میدونم دوباره دروغ بگی دیگه مامانت نمی شم. بچه هه یا وجدان درد می گیره یا می ترسه سعیشو می کنه ولی هرچی بزرگتر می شه می بینه که همه دروغ می گند یا خودش دروغ می گه هیچ اتفاقی نمی اوفته یا تازه خیلی هم خوبه! بعدشم که می شه یه عادت! خوب آدم نمی تونه این همه دلیل فلسفی رو به این آقا فروشندهه بگه که! به صورت خیلی مثبت فکر کردم حرف من بعدا روش تاثیر می زاره دیگه دفعه بعد این حرف غیر منطقی تحویل مردم نمی ده.
۱۳۸۹ اسفند ۲, دوشنبه
چهل سالگی
گفتم بیام اینجا یه چیزی بنویسم دلم خواسته بود دیگه! یه سری چیزا بود که اینجا دوست داشتم بنویسم حوصله اش نمیاد یه سری چیزام هست که ویرم می گیره بنویسم محافظه کاریم میاد ولی این یکی اینجوری نبود گفتم تا نپریده بنویسم.
چهل سالگی یک فیلم ایرانی می باشد که دیشب دیدم
کارگردان: علیرضا رئیسیان
برداشتی آزاد از رمانی به همین نام نوشته ناهید طباطبایی و با اقتباس از داستان پادشاه وکنیز مثنوی
خوب بریم سر نقد
من یاد از این فیلم خوشم نیومد. یعنی خیلی سعی کرده بود که فلسفی اینا بسازه ها ولی خوب اصلا خوب از آب در نیومده بود بازیگر اصلی هاش که لیلا حاتمی و عزت الله انتظامی و محمدرضا فروتن بودند خوب بازی کردند یعنی سعی کردند خوب بازی کنند ولی به شدت این آقایفرزان اطهری که به نظر یک عددمدل خارجی می باد بد بازی کرد اصلا چه لزومی داشت آدم بره یک مدلو از خارج بیاره که نه بازیگره نه فارسی خوب بلده حرف بزنه بزاره نقش مکمل مرد؟البته بازیگر کودکشم خوب بازی نمی کرد به نظر من. فیلم نامه شم خوب نبود یعنی پر دیالوگ بود پر حرف اصلا حرکت نداشت این فیلم.اصلا معلوم نشد آخرش چی شد. می دونی کل محتوای فیلم راجع به زنی بود که در آستانه چهل سالگی قرار داشت (خود این هم یه مشکل دیگه زن که نقش اول بود35 سال داشت و معلوم نبود چرا اسم فیلم 40 سالگی است شاید به خاطر شوهر 40 سالش!) وزندگی ای داشت و از آرزوها دوران جوانیش دور بود! و یکهو این آرزوها با بازگشت نامزد یا دوستی از دوران جوانی دوباره بر می کردند و فرصتی پیش می آید که شاید به آرزوهایش برسد و شوهرش که دوستش داست با هزار جاسوس بازی می خواست بدونه که اگر زنش می خواد بره دنبال شق اولش بهش کمک کنه یا چیزی شبیه به اون ولی در آخر زن زندگی خودشو انتحاب می کنه یا لااقل من اینو فهمیدم. آرامش می خواسته .(رفتن به دنبال عشق ائل مثل هیجان موج سواری می مونه و ماندن کنار شوهرش مثل رسیدن به ساحل پس از موج سواری که به نظر زن این آرامش برای موج سوار از اون هیجان خوشایند تره "نقل به مزمون از فیلم")
سعی کرده بود توی این فیلم ماهیت کمیته های اوایل انقلا بو نشون بده که سوژه ای کهنه بود و چیز جدیدی برای گفتن نداشت.همچنین سعی کرده بود که بگه شوهرش برای اینکه زنو بدست بیاره دسیسه ای چیده بوده ولی با توجه به اینکه عشق اول از اول هم می خواسته بره خارج و زن نمی خواسته و آنچه که عشق اول در جلسه بازجویی می گه چنین حسی به آدم داده نمی شه فقط اینکه در جلسه بازجویی شوهر می فهمه که پسر دیگر همچین قصد درست درمونی برای ازدواج با دختره نداره.
یک عاقله پیر که در این داستان وارد شده بود هم چیزی کلیشه ای بود که حالا چهارتا حرف حکیمانه هم می زد.
خلاصه اینکه فیلم خوش ساختی نبود.
چهل سالگی یک فیلم ایرانی می باشد که دیشب دیدم
کارگردان: علیرضا رئیسیان
برداشتی آزاد از رمانی به همین نام نوشته ناهید طباطبایی و با اقتباس از داستان پادشاه وکنیز مثنوی
خوب بریم سر نقد
من یاد از این فیلم خوشم نیومد. یعنی خیلی سعی کرده بود که فلسفی اینا بسازه ها ولی خوب اصلا خوب از آب در نیومده بود بازیگر اصلی هاش که لیلا حاتمی و عزت الله انتظامی و محمدرضا فروتن بودند خوب بازی کردند یعنی سعی کردند خوب بازی کنند ولی به شدت این آقایفرزان اطهری که به نظر یک عددمدل خارجی می باد بد بازی کرد اصلا چه لزومی داشت آدم بره یک مدلو از خارج بیاره که نه بازیگره نه فارسی خوب بلده حرف بزنه بزاره نقش مکمل مرد؟البته بازیگر کودکشم خوب بازی نمی کرد به نظر من. فیلم نامه شم خوب نبود یعنی پر دیالوگ بود پر حرف اصلا حرکت نداشت این فیلم.اصلا معلوم نشد آخرش چی شد. می دونی کل محتوای فیلم راجع به زنی بود که در آستانه چهل سالگی قرار داشت (خود این هم یه مشکل دیگه زن که نقش اول بود35 سال داشت و معلوم نبود چرا اسم فیلم 40 سالگی است شاید به خاطر شوهر 40 سالش!) وزندگی ای داشت و از آرزوها دوران جوانیش دور بود! و یکهو این آرزوها با بازگشت نامزد یا دوستی از دوران جوانی دوباره بر می کردند و فرصتی پیش می آید که شاید به آرزوهایش برسد و شوهرش که دوستش داست با هزار جاسوس بازی می خواست بدونه که اگر زنش می خواد بره دنبال شق اولش بهش کمک کنه یا چیزی شبیه به اون ولی در آخر زن زندگی خودشو انتحاب می کنه یا لااقل من اینو فهمیدم. آرامش می خواسته .(رفتن به دنبال عشق ائل مثل هیجان موج سواری می مونه و ماندن کنار شوهرش مثل رسیدن به ساحل پس از موج سواری که به نظر زن این آرامش برای موج سوار از اون هیجان خوشایند تره "نقل به مزمون از فیلم")
سعی کرده بود توی این فیلم ماهیت کمیته های اوایل انقلا بو نشون بده که سوژه ای کهنه بود و چیز جدیدی برای گفتن نداشت.همچنین سعی کرده بود که بگه شوهرش برای اینکه زنو بدست بیاره دسیسه ای چیده بوده ولی با توجه به اینکه عشق اول از اول هم می خواسته بره خارج و زن نمی خواسته و آنچه که عشق اول در جلسه بازجویی می گه چنین حسی به آدم داده نمی شه فقط اینکه در جلسه بازجویی شوهر می فهمه که پسر دیگر همچین قصد درست درمونی برای ازدواج با دختره نداره.
یک عاقله پیر که در این داستان وارد شده بود هم چیزی کلیشه ای بود که حالا چهارتا حرف حکیمانه هم می زد.
خلاصه اینکه فیلم خوش ساختی نبود.
۱۳۸۹ بهمن ۱۴, پنجشنبه
اصل (ادامه نسبیت)
خوب تا اینجا گفتیم همه چیز نسبی است ولی برای اینکه مردم حرف همو بفهمند و ارتباط برقرار شه و پیشرفت کنیم و... می آند یک سری اصل می گذارند وسط که اینا رو همه قبول کنند بعد بریم سراغ بقیه کارها. مثل 10 دهی بودن مبنای اعداد فکر کن اگه مبنا یه چی دیگه بود شاید فرمولایی که برای بعضی پدیده ها در نظر می گرفتیم دقیقتر می شد!
خلاصه اصل یه چیزاییه که آدم ها باید قبول کنند تا بشه بحث کرد و چیزی رو به اثبات رسوند، برای همینه که خیلی از بحث ها به نتیجه نمی رسه چون اصل های اون بحث دو طرف یکی نیست و معمولا هم تا اصولی یکی نباشه غلطه که جزییاتو یکی کنیم:)
خوب یه چیز دیگه اینکه تعریف اصل چیه؟ تو هندسه خوندیم که: اصل چیزیه که اثبات نداره ولی ما بدون اثبات می پذیریمش. فکر کنم همه جا یک همچین تعریفی داره. خوب تو هندسه آسون قرارداد کنیم که نقطه چیه ولی آیا توی عقاید و اعتقادات و احساسات هم به همین آسونیه که اصول رو انتخاب کنیم و دیگران و بر حسب اون مورد محاکمه قرار بدیم؟
قراردادهای اجتماعی مثل قانون رو کار ندارم. دارم درباره ی شخصی ترین اعتقادات آدم ها حرف می زنم.
مثلا همین اعتقاد به خدا. الان می گید که 100 برهان داریم برای اثبات وجود خدا! ولی این برهان ها از کجا آمده؟ از فلسفه؟مثلا همین برهان نظم. دنیا نظم دارد. هر نظمی یک ناظمی دارد. پس دنیا ناظمی درد.
اصل1.دنیا نظم دارد! خوب همینجاست که برهانش می لنگه دیگه!1- تعریف نظم اصله قابل اثبات نیست. 2-به فرضم که قابل اثبات باشه من میگم که دنیا نظم نداره تو بیا خودتو بزن به درو دیوار که نظم داره اگه بر من اثبات شد:)چون دنیا در عمر من که نمی گنجه میگم که مثلا اگر نظم داشت سونامی نمی شد حالا توبیا ثابت کن که من اشتباه می گم.
همین جوریه خیلی از یاصل های علوم اجتماعی.خیلی از جا هاییکه ما هی می ریم ببینیم اشکال از کجاست و هی عقب می ریم و هی عقب می ریم و هی عقب و آخر سر می رسیم به اصل اونجا گیر می کنیم. می دونی داشتم فکر می کردم برای اصلاح در امور مختلف اجتماعی اعتقادی فلسفی و... باید اولین شرطی قبول می کنیم این باشه که اصول هیچ دو آدمی یکی نیست و ما حق نداریم که با اصول خودمون بر دیگری قضاوت کنیم. بعد اینجا می رسیم به دوستی نوع بشر. اون وقت احتمالا راحت تر می تونیم خیلی از مسائلو حلاجی کنیم و از اینکه خشک و یک دنده باشیم در می آیم. دیدید آدم هایی که آروم ترند و با همه سر جنگ ندارند چه طور راحت تر می تونند به اهدافشون برسند؟ حالا شاید اومدم یه پست های دیگه هم در این رابطه دادم
خلاصه اصل یه چیزاییه که آدم ها باید قبول کنند تا بشه بحث کرد و چیزی رو به اثبات رسوند، برای همینه که خیلی از بحث ها به نتیجه نمی رسه چون اصل های اون بحث دو طرف یکی نیست و معمولا هم تا اصولی یکی نباشه غلطه که جزییاتو یکی کنیم:)
خوب یه چیز دیگه اینکه تعریف اصل چیه؟ تو هندسه خوندیم که: اصل چیزیه که اثبات نداره ولی ما بدون اثبات می پذیریمش. فکر کنم همه جا یک همچین تعریفی داره. خوب تو هندسه آسون قرارداد کنیم که نقطه چیه ولی آیا توی عقاید و اعتقادات و احساسات هم به همین آسونیه که اصول رو انتخاب کنیم و دیگران و بر حسب اون مورد محاکمه قرار بدیم؟
قراردادهای اجتماعی مثل قانون رو کار ندارم. دارم درباره ی شخصی ترین اعتقادات آدم ها حرف می زنم.
مثلا همین اعتقاد به خدا. الان می گید که 100 برهان داریم برای اثبات وجود خدا! ولی این برهان ها از کجا آمده؟ از فلسفه؟مثلا همین برهان نظم. دنیا نظم دارد. هر نظمی یک ناظمی دارد. پس دنیا ناظمی درد.
اصل1.دنیا نظم دارد! خوب همینجاست که برهانش می لنگه دیگه!1- تعریف نظم اصله قابل اثبات نیست. 2-به فرضم که قابل اثبات باشه من میگم که دنیا نظم نداره تو بیا خودتو بزن به درو دیوار که نظم داره اگه بر من اثبات شد:)چون دنیا در عمر من که نمی گنجه میگم که مثلا اگر نظم داشت سونامی نمی شد حالا توبیا ثابت کن که من اشتباه می گم.
همین جوریه خیلی از یاصل های علوم اجتماعی.خیلی از جا هاییکه ما هی می ریم ببینیم اشکال از کجاست و هی عقب می ریم و هی عقب می ریم و هی عقب و آخر سر می رسیم به اصل اونجا گیر می کنیم. می دونی داشتم فکر می کردم برای اصلاح در امور مختلف اجتماعی اعتقادی فلسفی و... باید اولین شرطی قبول می کنیم این باشه که اصول هیچ دو آدمی یکی نیست و ما حق نداریم که با اصول خودمون بر دیگری قضاوت کنیم. بعد اینجا می رسیم به دوستی نوع بشر. اون وقت احتمالا راحت تر می تونیم خیلی از مسائلو حلاجی کنیم و از اینکه خشک و یک دنده باشیم در می آیم. دیدید آدم هایی که آروم ترند و با همه سر جنگ ندارند چه طور راحت تر می تونند به اهدافشون برسند؟ حالا شاید اومدم یه پست های دیگه هم در این رابطه دادم
شوخی خدا
1- رفتیم یه سفره امام حسنی خانم جلسه ایش میون کلی حرف های این درو اون در که سعی می کرد امروزی هم باشه یه چی گفت که فکرمو مشغول کرده: زندگی یه شوخیه نه یه تراژدی
3- تو هر پاتر یه سحری هست که برای نا کار کردن یه موجود جادویی استفاده می شه. این موجود خودشو به شکل چیزی که از اون می ترسید در می آره بعد شما باید اون چیزی رو که ازش می ترسید به طور خنده داری تصور کنید و سخرش کنید تا موجوده ناک اوت شه.
4- داشتم یه سریال از این سریالای پزشکی می دیدم توش طرف داشت جون می داد اون یکی رگ گردنش پاره شد خون زد بیرون اون وقت همش خنده دار بود!(نه اینکه به واقع خنده دار باشه ها اگر توش قرار بگیری احتمالا نمی خندی ولی از اونجاییکه من بعضی موقع ها که درد دارم خندم میگیره وتو یه موقعیت هایی که مردم دارند می زنند تو سر خودشون نمی دونم چرا یه جنبه ی طنز توش می بینم امروزم که رو مود بودم دیگه خوب یه ذره خنده دار بود دیگه گیر نده)
نتیجه گیری:
از تمام روابط بالا نتیجه می گیریم که دنیا ه شوخیه بزرگ بزرگ بزرگه. نمیدونم چرا خدا اینقذه شوخی رو دوست داشته ولی اگر مام با خدا بخندیم فکر کنم اونم لذت بیشتری ببره:)
به قول فرشید منافی:
چرت و پرتم تمام و خدا نگهدار
3- تو هر پاتر یه سحری هست که برای نا کار کردن یه موجود جادویی استفاده می شه. این موجود خودشو به شکل چیزی که از اون می ترسید در می آره بعد شما باید اون چیزی رو که ازش می ترسید به طور خنده داری تصور کنید و سخرش کنید تا موجوده ناک اوت شه.
4- داشتم یه سریال از این سریالای پزشکی می دیدم توش طرف داشت جون می داد اون یکی رگ گردنش پاره شد خون زد بیرون اون وقت همش خنده دار بود!(نه اینکه به واقع خنده دار باشه ها اگر توش قرار بگیری احتمالا نمی خندی ولی از اونجاییکه من بعضی موقع ها که درد دارم خندم میگیره وتو یه موقعیت هایی که مردم دارند می زنند تو سر خودشون نمی دونم چرا یه جنبه ی طنز توش می بینم امروزم که رو مود بودم دیگه خوب یه ذره خنده دار بود دیگه گیر نده)
نتیجه گیری:
از تمام روابط بالا نتیجه می گیریم که دنیا ه شوخیه بزرگ بزرگ بزرگه. نمیدونم چرا خدا اینقذه شوخی رو دوست داشته ولی اگر مام با خدا بخندیم فکر کنم اونم لذت بیشتری ببره:)
به قول فرشید منافی:
چرت و پرتم تمام و خدا نگهدار
۱۳۸۹ بهمن ۶, چهارشنبه
برخیز
سحر با من در آمیزد که برخیز
نسیمم گل به سر ریزد که برخیز
زر افشان دختر زیبای خورشید
سرودی خوش بر انگیزد که برخیز
سبو چشمک زنان از گوشه ی طاق
به دامانم در آویزد که برخیز
زمان گوید که هان گر بر نخیزی
غریو مرگ برخیزد که برخیز
فریدون مشیری
این تصنیف بسیار زیبا در آلبوم فصل باران توسط علیرضا قربانی خوانده شده
از تصویر سازی برای صبحش خیلی خوشم اومده! خیلی وقته که صبح های من صبح نیست!
از ترکیب زرافشان دختر زیبای خورشید بسیار خوشم اومده!
مری ومکس
به پیشنهاد وبلاگ یکی از دوستان این کارتونو دیدم.
می دونی باید کی نگاهش کنی؟ اون وقتی که خیلی خیلی آرامش داری و دوست داری یکی برات یه قصه رو آروم آروم تعریف کنه و آرامش تو رو بهم نزنه! به هر حال از اون کارتون هایی نیست که خیلی حرکت داشته باشه بیشتر هنری است. بنابراین یه موقعی که خواستی ریتم زندگیتو یواش کنی نگاهش کن ضرر نمی کنی!
اینا چیزایی بود که وقتی این کارتونو دیدم به ذهنم رسید ممکنه باعث شه که داستان کارتون لو بره!!!
1- آدم های تنهای تنها....
همه ی آدم ها در آخر تنها هستند. ولی فرقی هست بین آن هایی که خانواده و دوستان دارند و آن هایی که واقعا هیچکی رو ندارند. فرقش مثل اون زمانیه که تو یه امتحان سخت داری توی یک کلاسی که هیچ کدوم از آدم های اون کلاسو نمی شناسی و هیچ شناختی از اینکه چقدر درس بلدند نداری. و یه سوالی هست که سخته یا احتمال می دی که درس داده نشده یا نباید می خوندی اگه تو همچین کلاسی امتحان بدی اضطرابت می زنه بالا ولی اگه توی کلاسی باشی که امتحان دهنده هاشو می شناسی و با هم درس خوندید و مبادلات جزوه و کتاب داشتید سر امتحان لا اقل فکر می کنی همه مثل تواند!
و این کارتون پر بود از آدم های تنهای تنهای تنها... از اون آدم هایی که آدم هرچی فکر می کنه نمی دونه چه جوری می شه بهشون کمک کرد.
2-کارتونش بر اساس یه اتفاق واقعی بود. و من در تمام لحظاتش منتظر این بودم که اوضاع بدتر شه و خداخدا می کردم که فلان اتفاق بیوفته یا فلان اتفاق نیافته. دقیقا به خاطر اینکه یه چیزی از ته ته مغزم هی می آمد جلو که زندگی واقعی خیلی با این افسانه هایی که ما دوست داریم بشنویم فرق داره.
توی قصه ها و افسانه ها یه عبارتی هست که ته قصه می گند:و از اون به بعد همه چیز به خوبی خوشی گذشت یا فرنگیش می شه (دی لیو هپیلی اور افتر"اگه تونستی بخونی") ولی تو زندگی واقعی می گیم حالا باید با مشکلات بعدی کنار بیایم وبعدم خودمونو گول می زنیم که مشکلات نمک زندگی است. حالا نمی شه غذای بدون نمک بخوریم که مرض نمکم نگیریم.
می دونی باید کی نگاهش کنی؟ اون وقتی که خیلی خیلی آرامش داری و دوست داری یکی برات یه قصه رو آروم آروم تعریف کنه و آرامش تو رو بهم نزنه! به هر حال از اون کارتون هایی نیست که خیلی حرکت داشته باشه بیشتر هنری است. بنابراین یه موقعی که خواستی ریتم زندگیتو یواش کنی نگاهش کن ضرر نمی کنی!
اینا چیزایی بود که وقتی این کارتونو دیدم به ذهنم رسید ممکنه باعث شه که داستان کارتون لو بره!!!
1- آدم های تنهای تنها....
همه ی آدم ها در آخر تنها هستند. ولی فرقی هست بین آن هایی که خانواده و دوستان دارند و آن هایی که واقعا هیچکی رو ندارند. فرقش مثل اون زمانیه که تو یه امتحان سخت داری توی یک کلاسی که هیچ کدوم از آدم های اون کلاسو نمی شناسی و هیچ شناختی از اینکه چقدر درس بلدند نداری. و یه سوالی هست که سخته یا احتمال می دی که درس داده نشده یا نباید می خوندی اگه تو همچین کلاسی امتحان بدی اضطرابت می زنه بالا ولی اگه توی کلاسی باشی که امتحان دهنده هاشو می شناسی و با هم درس خوندید و مبادلات جزوه و کتاب داشتید سر امتحان لا اقل فکر می کنی همه مثل تواند!
و این کارتون پر بود از آدم های تنهای تنهای تنها... از اون آدم هایی که آدم هرچی فکر می کنه نمی دونه چه جوری می شه بهشون کمک کرد.
2-کارتونش بر اساس یه اتفاق واقعی بود. و من در تمام لحظاتش منتظر این بودم که اوضاع بدتر شه و خداخدا می کردم که فلان اتفاق بیوفته یا فلان اتفاق نیافته. دقیقا به خاطر اینکه یه چیزی از ته ته مغزم هی می آمد جلو که زندگی واقعی خیلی با این افسانه هایی که ما دوست داریم بشنویم فرق داره.
توی قصه ها و افسانه ها یه عبارتی هست که ته قصه می گند:و از اون به بعد همه چیز به خوبی خوشی گذشت یا فرنگیش می شه (دی لیو هپیلی اور افتر"اگه تونستی بخونی") ولی تو زندگی واقعی می گیم حالا باید با مشکلات بعدی کنار بیایم وبعدم خودمونو گول می زنیم که مشکلات نمک زندگی است. حالا نمی شه غذای بدون نمک بخوریم که مرض نمکم نگیریم.
اشتراک در:
پستها (Atom)

